در قابلمه

در قابلمه را بر مي دارم دستم مي سوزد ودر آن را به گوشه ي خانه پرت مي كنم احساس سوختگي را روي دستانم حس مي كنم همان طور كه به انگشتانم فكر مي كنم به اجاق گاز نزديك مي شوم ...
واااي خداي من عجب شاهكاري بوي ولع آميز اين غذاي خوشمزه را با قدرت هر چه بيشتر وارد ريه هايم مي كنم قاشقي را كه كنار قابلمه است بر مي داريم خورشت را كمي به هم مي زنم و كمي از آن را مي خورم خيلي خوشمزه است خيلي خيلي ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,پروین بهادری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (7/3/1397), ک جعفری (8/3/1397),همراز محمدی (11/3/1397),منوچهر عزیزی (14/3/1397),پروین بهادری (19/4/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.