باران كه مي بارد سردر گم مي شوم


باران كه مي بارد سردر گم مي شوم . همينطور يكباره و آني ابرهاي ضخيم و كبود محاصره ام مي كنند وسقف آسمان بالاي سرم سنگين مي شود. قطره هاي باران كه روي سنگفرش پياده رو مي ريزند سرعت مي گيرم اما باران هم تند مي شود و سريع به من مي رسد .ثانيه اي بعد انگار از آسمان سيل مي بارد خيس كه مي شوم يادم مي آيد كه به خانم شكيبا بگويم به نادر سفارش كند برايم چتر بياورد .شبها دائم يك نفربا دوربين سياه و بزرگي مرا مي پايد. لابد ولگرد محتاطي است كه دزدكي خانه هاي مردم را ديد مي زند. زير باران نزديكي هاي خانه قيقاج مي روم. همه جيز دوروبرم سايه مي گيرد و تار مي شود. اگر مسيرپارك نياوران تا خانه هاي جهار طبقه سازماني شركت سر راست نبود همان حوالي گم مي شدم . لابد خانم شكيبا همه همسايه ها را براي پيدا كردن من بسيج مي كرد . با کفشهاي خيس خودم را تا وسط اتاق مي كشانم و روي كاناپه هاي ساييده و زخمي كه بوي ماندگي و سيگار گرفته اند مي افتم .صبحها بيرون مي زنم و ساعتي خيابانها را گز مي كنم. اگر باران نبارد و ابرهاي متراكم كبود بالاي سرم رسوب نكنند تمام مسير پارك تا خانه را تنهايي مي روم. خانم شكيبا يك عصا برايم آورده است قهوه اي روشن است و چوبش برق مي زند. همانطور به ديوار تكيه اش داده است. بي مصرف است. چند بارخواسته ام به خانم شكيبا بگويم به جاي عصا برايم چتر بياورد. نمي دانم شايد هم گفته باشم. اما هيچگاه از خيس شدن من زير باران شكايت نمي كند. دختر همسايه طبقه بالايي يك ساز بزرگ با جلد چرمي را به پشتش بسته است. سلام مي كند و مي گويد كلاس موسيقي مي رود. هميشه عجله دارد. دوچرخه اش را همينطور زير پله ها رها مي كندو در حاليكه هنوز چرخ جلويي دوچرخه اش وز مي كند و مي چرخد پله ها را دو تا يكي مي كند و مي دود. نمي دانم خانم شكيبا كي آمده است. مدام با خودش حرف مي زند گمانم ماجرايي يا اتفاقي را تعريف مي كند. راه مي رود و كاسه بشقابهاي آشپزخانه را جابجا مي كند. سوپ آورده است. حسابي به خودش رسيده است .شايد قرار است برايش خواستگار بيايد . پيراهن يقه گرد گشاد صورتي پوشيده است وموهايش را قهوه اي روشن رنگ كرده است و روي شانه هايش رها كرده است. گوشواره هاي بزرگي از گوشهايش آويزان است. راه كه مي رود موهاي رنگي اش مي لرزد و گوشواره هايش در هوا تاب مي خورد . از دور جوانتر به نظر مي ايد گاهي اوقات كه قبضهاي آب و برق را برانداز مي كند يك عينك بزرگ به چشمهايش مي زند. تيغه هاي عينك روي بيني اش علامت مي اندازد. از طبقه بالا صداي موسيقي تندي به گوش مي رسد. گاهي اوقات هم يكي با صداي محزوني آواز مي خواند. پشت پنجره روي تراس خانه مقابل سايه اي حركت مي كند بي شك همان مردي ست كه با دوربينش دارد خانه هاي ما را ديد
مي زند. شايد قد و بالاي خانم شكيبا جشمش را گرفته است. بوي سوپ داغ زنده ام مي كند نيم خيز مي شوم . خانم شكيبا روي صندلي چوبي ساده اي نزديك در نشسته است جورابهايم روي لبه تخت آويزان است و كفشهايم توي جاكفشي ست. نادر نيامده است. خانم شكيبا گفته بود نادر دوروز ديگر راه مي افتد چمدانش نيست و هر وقت مي آيد چمدانش را همان گوشه اتاق كنار صندلي چوبي ساده مي گذارد .مي گويد : سوپت را بخور سرهنگ .
از جلوي ورودي تا كاناپه ها مثل مسير سيماني وسط چمنهاي پارك نياوران روي فرش روزنامه چيده اند .كار خانم شكيباست .باران كه مي بارد وقتي سر در گم مي شوم حتي كفشهايم را هم در نمي آورم خانم شكيبا كاسه خالي سوپ را بر مي دارد . اينطور موقع ها انگار كه بخواهد درجه هوشياري من را بسنجد صورتش را نزديك صورتم مي آورد. بوي آمونياك مي دهد. يكبار فكر كردم كه دارد من را مي بوسد .چهره اش شكسته و چينهاي روي پيشاني اش به چشم مي آيد. نمي دانم چند سال از زمان ازدواجش گذشته است. خيس و آبكش سر مي رسم همانطور من را بغل مي كند و تا روي كاناپه ها مي كشاند يك ليوان چاي داغ مي آورد و قورت قورت به خوردم مي دهد. گيج مي شوم. به زحمت لباسهايم را در مي آورد و روي طناب قرمز رنگي كه يك سر آن را به دستگيره در و سر ديگر آن را به تاج بالايي كمد بسته است پهن مي كند. مي گويد :
فردا دوباره به نادر زنگ مي زنم .
خدا كند باران نبارد كه من را هم با خودش ببرد. چادر نازك و نرمي را روي من مي كشد و لبه تخت مي نشيند و نگاهم مي كند . گيج مي شوم. گاهي فكر مي كنم خانم شكيبا كنارم خوابيده است و من را در آغوش گرفته است. خوابم مي برد بيدار كه مي شوم ساعتهاي دوازده شب است . لباسهايم تنم است .برق اتاق همينطور روشن است . چشمهايم براي يافتن خانم شكيبا همه اتاق را دو دو مي زند چادر نازكش را برداشته و رفته است. سايه پل افتاده است توي شيشه اتاقك تلفن و عابراني كه به سرعت از ترس شروع باران مي گريزند در اعوجاج شيشه به تندي محو مي شوند. خانم شكيبا پشتش را كرده است به من و با نادر حرف مي زند. طول كه مي كشد سر در گم مي شوم . به شيشه كابين مي زنم. خانم شكيبا وقتي با نادر حرف مي زند خيلي طولش مي دهد. شايد همه خواسته هاي مرا برايش شرح مي دهد. هميشه فراموش مي كند كه من بيرون كابين منتطرم. كلافه و بي تاب مي شوم. دوباره به شيشه مي زنم. به سمت من بر مي گردد. با انگشت علامت دو را نشان مي دهد. نمي دانم چه مي گويد. حتما مي گويد نادر دو روز ديگر مي رسد. شايد هم مي گويد دو ساعت ديگر راه مي افتد. منظورش را متوجه نمي شوم وسط ابروهايش چين مي اندازد طوري كه حس پرسشگري را در درونم مي كشد .خسته مي شوم. مي گويد نادر سلام رسوند . اگر مي توانستم حرف بزنم فرياد مي زدم و اگر ناي حركت داشتم يقه اش را مي چسبيدم و از نادر مي پرسيدم . توي چشمهايش خيره مي شوم ميداند كه در باره نادر هزارتا سوال دارم. با خنده سردي مي گويد :حالش خوبه سرهنگ. بهش گفتم برات پول بفرسته تا براي خونت خرت و پرت بخرم .هنوز نگاهش مي كنم .تند مي رود. تقريبا دنبالش مي دوم. هوا ابريست. موهايش را توي روسري اش جمع مي كند و مي گويد نادر تا دو ماه ديگه نمي تونه بياد. باران شروع مي شود. رسيده ايم مقابل ساختمان. الان دو ماه شده است كه نادر نيامده است. بايد همين روزها سرو كله اش پيدا بشود. خوابم مي برد. با صداي آشناي نادر بيدار مي شوم. در اتاق خواب بسته است. گوش مي كنم .صداي خانم شكيباست كه ريز مي خندد. تلو تلو مي خورم. خودم را مي رسانم به پشت در اتاق خواب. صداي نادر هم هست. آمده است من را با خودش ببرد. شايد هم برايم چتر آورده است. دستگيره را پايين مي كشم در بسته است. گوشم را مي چسبانم به در. صداي نادر و خانم شكيبا قطع مي شود. با انگشت به در مي زنم . جوابي شنيده نمي شود .دوباره دستگيره را پايين مي كشم .ناگهان در باز مي شود .خانم شكيباست .مي گويد :چيه سرهنگ. بي خوابي زده به سرت ...از لاي در به داخل سرك مي كشم . خانم شكيبا در را تا آخر باز مي كند .ابروهايش را بالا مي كشد و مي گويد : كسي نيست سرهنگ ...ببين ....توي چشمهايش برق خاصي دارد و خنده سردي روي لبهايش نشسته است. در اتاق را مي بندد. اما من خودم صداي نادر را شنيدم .دستم را مي گيرد و تا كنار تختم همراهي ام مي كند. يك ليوان آب برايم مي آورد .گيج مي شوم . به شيشه تار و مشجر پنجره چشم مي دوزم . باران مي بارد. فكر كردم اگر خانم شكيبا نبود بيرون توي باران سر در گم مي شدم . كاش نادر بيايد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مزان ب (10/4/1397),کامران غفوری (10/4/1397),امیر یزدی (10/4/1397),ابوالفضل مولوی (11/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (11/4/1397), ک جعفری (11/4/1397),زهرابادره (آنا) (13/4/1397),فاطمه سادات حيدري (13/4/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.