صدای شلیک

لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت.آخر عباس جان مادرم دیگر .
مثل همان روزهای 10سالگیت؛یک هفته بود که صبح ها که بلند می شدم بیدارت کنم که به مدرسه بروی می دیدم در جایت نیستی،در اتاق هم نیستی،اصلا در هیچ جا خانه نیستی.
ظهر ها هم که بر می گشتی ، دیرتر از همه می امدی نگران بودم که کجا می روی،هرچه ازت می پرسیدم طفره می رفتی .چند وقت بعد باباپیره همان آبدارچی مدرسه تان آمد در خانه. به آقات گفته بود که شیر پسری داری،چند وقتیه که دیه نمی تونم به کارا مدرسه برسم، نه تیام سو داره توالت بشورم،نه پایام نا داره حیاط به این بزرگینه جارو کنم،
مدیر مدرسه کم کم به فکره اوردنه کسی دیگه جا مو شده بید.هم مو ناراحت بیدم،هم بچیا،آخه به هم خو کرده بیدم.تو همو حال هوا بید که یه رو صب که می رفتوم در مدرسه وا کنوم،حیاطه جاروخورده ، توالتا شسته و راهرو تی کشیده شده بودن، روزای بعد مدیرم تعجب کرده بید که چطو هنی سرپا شدم ، کشیک کشیدم دیدوم عباس با او هیکل ترکه یش تو تاریک روشنای هوا به او سردی از در بالا می کشید میماد تو مدرسه قبل اینکه کسی بیا کارا انجام مداد.
تعجب مکردم که ازیه بچه 10ساله ، بچه که ن مرد10 ساله.
از بچگیت دلسوز بودی، چقد درس می خواندی، که کنکور قبول شوی.چقد درس خواندن را دوست داشتی می خواستی پزشکی بخوانی میگفتی دوست دارم بروم مناطق محروم خدمت کنم.
هنوزیک سال از دانشگاهت نگذشته بود ،ک جنگ شروع شد، همه عشقت به درس خواندن را جمع کردی گذاشتی تو کوله پشتیت و بردی گذاشتی ته انباری، بهش گفتی جبهه واجبتر است، و آمدی بیرون ودرش را محکم بستی و دیگر سراغش برنگشتی.2 سال گذشت وقتی به مرخصی آمدی پاپیچت شدم که می خواهم برایت بروم خواستگاری دیگر وقتش است داماد شوی .بازهم مثل همان روزهای کودکیت طفره رفتی و من دریک قلم کوتاه بیا نبودم . اخر زدم زیر گریه که آرزو دارم در لباس دامادی ببینمت .گفتی برو لباس دامادیم را بیا.لباس را اوردم و تو پوشیدی.عطر هم زدی و موها ریش های پرپشت مشکیت را با شانه قهوه ای کوچکت شانه زدی .
ایستادی جلو چشمانم.نگاهی به سرتا پایت انداختم .کیلوکیلو قنددر دلم اب شد.
گفتی: مادر گفتم: جانم
گفتی :مرا در لباس دامادی دیدی ؟ خشکم زد تاتهش را خواندم .دیگر حرفی نزدم پیشانیم را بوسیدی گفتی:ناراحت نباش،هرچه خدا بخواهد.همان لحظه صدای دوستت سید محسن از پشت پنجره می |آمد.هی صدا میزد سقا ، سقا جان کجایی؟از پنجره سرت بیرون بردی خندیدی و با حجب و حیا لب گزیدی برایش.گفتی : الان میام دم در.
لباس هایت را عوض کردی و رفتی .همان باراول و آخر بود که آنها را پوشیدی.چادر گل گلیم را سر کردم .آمدم جلو در، صدای شوخی و خندهایت بلند بود.سید محسن گفت سقاجان آمده باش.امشب ساعت9 حرکت میکنیم .بهش گفتم:چرا به عباس سقا می گویید؟
گفت: آخه حاج خانوم رفیقمون تو جبهه اضافه بر سازمان کار می کنه.چند باری یه جاهای گیر کردیم که یه قطره آب نبود . عباس رفت نمی دونم از کجا آب آورد همه رو اب داد.اصلا هرکی تشنش میشه یاد عباس میفته.همه بهش میگن سقای جبهه.
باز هم که خوش درخشیده بودی پسرم. سقا کربلا نگهدارت .صدای زنگ در رشته افکارم را از هم پاره می کند.آقایت می رود دم در ، دلم آشوب می شود نمیدانم چرا؟
چادر سر می کنم و من هم می روم .تامی رسم اقایت را می بینم که ساک تو در دستش هست و چشمانش قفل شده روی موتوری که باسرعت از کوچه خارج می شود.صدایش می زنم ، انگار نمی شنود. و باز هم . نگاهم می کند و می گوید : آماده شو برویم معراج شهدا.نمی دانم چرا نمی پرسم که آن موتوری چه گفت: انگار نمی خواهم باور کنم که تو رفته ای.میدانستم که میروی، همان روز که لباس دامادیت را آنجور پوشیدی، فهمیدم شهید می شوی.با آقایت
می رسیم در معراج. اشک هایم چشم هایم را تار کرده .نمی گذارد درست ببینم.به سختی اولین نفری که می بینم را تشخیص میدهم.سیدمحسن است. تا ما را می بیند جلو می آید.سلام می کند.حالا بهتر می توانم ببینمش.چشماهایش سرخ و متورم است بابغض
می گوید : سقا پر کشید و با صدای بلند گریه می کند. به داخل معراج می آیم . تابوت ها منظم کنار هم ، چشیده شده اند . مثل پرتوهای نور خورشید که صاف صاف درکنارهمند.
پاهایم تحمل وزنم را ندارند.روی زمین می افتم.کشان کشان تا تابوت می آیم رویت راکنار میزنم. ودلم هزار تیکه می شود. می بویمت، می بوسمت،
پارچه سفید را پایین می زنم تا خوب نگاهت کنم.چشمم به دستهای باندپیچی شده ات که می افتد. در جا میمانم.دو دستت از آرنج باند پیچی است نگاهت می کنم و می گویم: عباس جان با همین دستانی که در جبهه جاگذاشتی ، منتظر شفاعتت هستم


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

مینا رسولی ,علیرضااشرفی مهابادی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه سادات حيدري (25/7/1397),مینا رسولی (25/7/1397),علیرضااشرفی مهابادی (25/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/8/1397),

نقطه نظرات

نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 مهر 1397 - 15:46

نمایش مشخصات مینا رسولی با سلام خانم حیدری عزیز
داستان زیبا و بی نظیری قلم زده اید و سبک نگارشتان نیز عالیست ...
ماندگار باشید و نیکنام@};- @};- @};- @};-


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 مهر 1397 - 16:09

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی آفرین بر شماخانم حیدری، داستان پر مفهومی بود، موفق باشید.


@علیرضااشرفی مهابادی توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در پنجشنبه 3 آبان 1397 - 10:34

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ممنون لطف دارید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.