سماور طلایی


پیرزن کنار سماور طلایی رنگ خود نشسته بودو به باغچه کوچک حیاط که تنها مشتی خاک در ان باقی مانده بود خیره شده بود. زیر لب ذکر می گفت وتسبیح دستش را تکان می داد ...

تسبیح را کنار گذاشت و یک استکان چای برای خود ریخت دختری بامانتوی بلند مشکی رنگش از در اتاق داخل شد چشمانش را به پیر زن دوخت و گفت اماده ای؟؟

اشک در چشمانش حلقه زد سری به علامت تائید تکان داد و گفت :مواظب باش دخترت یادنگیرد خانه سالمندان کجاست می ترسم تو را هم به انجا ببرد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (1/3/1398),دانیال فریادی (1/3/1398),مصطفی حکیمی پارسا (1/3/1398),فاطمه سادات حيدري (4/3/1398),ابوالحسن اکبری (4/3/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (8/3/1398),مهشید سلیمی نبی (10/4/1398),

نقطه نظرات

نام: مصطفی حکیمی پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 خرداد 1398 - 18:17

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا کلیشه ای بود


@مصطفی حکیمی پارسا توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در شنبه 4 خرداد 1398 - 11:35

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ممنون از نظر


@مصطفی حکیمی پارسا توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1398 - 09:44

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري شاید


@فاطمه سادات حيدري توسط مصطفی حکیمی پارسا Members  ارسال در یکشنبه 16 تير 1398 - 15:29

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا ://charandayeman.mihanblog.com/



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.