17 دقیقه بد

17 دقیقه بد
دو سال بود که تو دانشگاه همو میشناختم به طوری که همه ما رو عروس داماد خوشبخت میدند بالاخره احمد به خواستگاریم امد هیجان زده بودم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و روز عقدمون شد من احمد چند دقیقه بعد عقد از پدر مادرامون خداحفظی و تعصیم گرفتم بریم قم زیارات درست 17 دقیقه گذشت سر اولین چهاراه ماشینی با سرعت از کنارمون رد شد و عمر خوشبختمون همون جا تمام و احمدم جان به جان تسلیم کرد.
این داستان واقعی و بر اساس داستان زندگی سهیلا دوستم نوشته شده

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رضانیا (26/3/1398),سیدحسین قائمی (27/3/1398),سبحان بامداد (5/4/1398),پیام رنجبران(اکنون) (13/4/1398),عارفه حیدری پور (5/5/1398),طراوت چراغی (5/6/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (17/7/1398),

نقطه نظرات

نام: قنبر قلی خان   ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1398 - 16:04

داستان نبود این ولی به من اثر کرد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.