عروسک باربی


بیشتر از اینکه شبیه یک دورۀ همی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس و طلا و غذا و البته آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیلش یکصدا شیوا صدایش می کردند، حالا شیوا اسم شناسنامه‌ایش بود یا زینب، بماند. همیشه تو جمع‌هایی که داشتیم خودمان سه تا بودیم و شخص چهارمی بین‌مان نبود اولین بحثی هم که درمی‌گرفت بحث باشگاه و چربی سوزی و تناسب اندام بود. وقتی صحبت از "پیلاتنس" و "فیتنس" می‌کردند، من مثل آدمهای دور از تمدن فقط نگاهشان می‌کردم و غرق در سکوت می‌شدم و هیچ شرکتی در بحثشان نداشتم، فقط برای اینکه کم نیاورم گاهی با حرکت سر و لبخندی، حرفهایشان را تایید می‌کردم. اوایل فکر می‌کردم این دو کلمه یک نوع تعارف است به زبان لاتین که در زبان فارسی مدل شده، مثل همان اوکی خودمان. هرچه گوشم را تیز می‌کردم تا تلفظش را خوب متوجه بشوم، و بتوانم با سرچ کردن معنی‌اش را پیدا کنم، بی‌فایده بود. یکبار فلاتیز می‌شنیدم و سرچ می‌کردم، یک بار دیتیز می شنیدیم، یک بار فلاتنس. اینقدر تند و سریع این دو کلمه را ادا می‌کردند که هیچ جوره نمی‌توانستم تشخیص بدهم چه می‌گویند. هرچه را که احتمال میدادم سرچ می‌کردم اما به نتیجه نمی‌رسید.
تا اینکه یک روز شیوا، اخم‌هایش در هم رفت و لبانش آویران شد و گفت که دیگر از "پیلاتنس" و "فیتنس" ناامید شده، از جایش بلند شد و به دو طرف پهلویش زد و گفت هیچ جوره اینا آب نمی‌شن باید برم "لیپوساکشن" کنم. اینجا بود که تازه من متوجه شدم این دو کلمه عجیب غریب، باید یک ورزش برای لاغری اندام باشد. انگار بزرگترین کشف دنیا را کرده بودم، براق و خندان گفتم: «خوب برو ایروبیک» هر دو نگاه عاقل اندر سفیه‌ای تحویلم دادن و بدون توجه به حرفم به بحث خودشان ادامه دادند. یک لحظه حکم یخهای قالبی بزرگ دکه عمو غلام، سرکوچه مادرم اینها را پیدا کردم که در ظهرهای تابستان از گوشه آب می‌شدند و قطره قطره می‌ریختند زمین و تا وسط خیابان ذره ذره جلو می‌رفتند. شاید هم حسی شبیه شاگرد تنبل‌های کلاس را داشتم که جلوی معلم دستانش را بالا آورده تا خط کش بزرگ چوبی کف دستش فرود بیاید. برای فرار از این حسهای مخرب، موبایلم را از کیفم در آوردم و مشغول چک کردن تلگرامم شدم.
موبایل در مواقع خاص تنها همدمت می‌شود، مواقعی که به یک جمع غریبه وارد بشوی و هم صحبتی نداشته باشی، مواقع خجالت، مواقع استرس و از همه مهم‌تر موقعی که سرکلاس هستی و از حرفهای سیاسی و تکراری استاد خسته شده باشی، حرفهایی که یک کلمه آن نه در کتاب نوشته شده و نه قرار است جزء مواد امتحانی باشد. فقط وقت گذرانی استاد است. موبایل من در این مواقع بهترین همدمم بود و از استرس و خجالت و انتظار رهایم می‌کرد.
بعد از کمی ور رفتن با موبایل، مجدد حواسم به حرفهای آنها برگشت، حالا نوبت آن بود که در ذهنم" لیپوساکشن" را آنالیز کنم که این کلمه چه ربطی به پهلو و شکم دارد و به چه کاری می‌آید. هرچه شیوا اصرار می‌کرد، محدثه انکار، معلوم بود که این "لیپوساکشن" کار ترسناکی است، چون محدثه یک خط در میان می‌گفت:« نه شیوا مگه دیوونه ام، من می‌ترسم» غرورم اجازه نمی‌داد که بگویم:« بابا مثل بچه آدم حرف بزنین ببینم چی می‌گین این لیپو نمیدونم چی! چی هست که هم میخواین انجام بدین و هم میترسین» انگار که محدثه متوجه نگاه درمانده من شده بود و اینکه چه جنگ اعصاب و روانی در ذهنم به وجود آمده، از اینکه نمی‌توانم از حرفهای آنها چیزی متوجه بشم، برای تایید حرفش، رویش را به سمت من کرد و مثل بچه آدم برایم توضیح داد که از چه حرف می‌زنند، گفت:« انیس! به نظرت شیوا خل نشده میگه شکم و پهلوهام هیچ جوره چربیش آب نمی‌شه، میخواد بره عمل جراحی کنه، خدایی دیوونه نیست! من از دست داروهای چینی و تقلبی اصلا می‌ترسم پامو بذارم تو داروخونه چه برسه برم بیمارستان و خودمو بسپرم دست تیغ دکتر و بیهوش شم اگه به هوش نیام چی.»
اصلا توجه‌ای به خنده‌ها و خواهش‌های شیوا نداشت و داشت به طور کامل و مبسوط برای من شرح میداد که قصد شیوا چیست و این لیپوشاکشن چی هست و چرا خطرناک است. تمام وجود گوش و چشم شده بودم و به حرفهایش با دقت گوش می‌دادم، انگار که از یک دالان پیچ در پیچ تاریک و مبهم داشت مرا آزاد می‌کرد. دوست داشتم شیوا سکوت کند و فقط محدثه صحبت کند. در ادامه حرفهایش رو به شیوا گفت:« بخدا راست میگم شیوا یوقت خل نشی بری عمل کنی، دیوونه با این همه داروهای چینی و تقلبی که تو بازاره تو چطوری میتونی به دکتر و عملش اعتماد کنی؟» حالا دیگر من کاملا فهمیده بودم که پیلاتیس فیتنس و لیپوساکشن چیست و به چه کاری می‌آید. خوشحال و ذوق زده بودم، دوست داشتم لپهای محدثه را ببوسم که مرا از این درگیری ذهنی بیرون آروده بود. همان لحظه نگاهی به قد و هیکل خودم کردم، و تصور اینکه من بخواهم لیپوساکشن کنم برایم خنده دار شد اینکه آن دکتر بخت‌برگشته کم‌ِکم باید یک روز کامل شاید هم یک شبانه روز کامل سرپا می‌ایستاد و چربیهای این سی و دو سال ذخیرۀ مرا آب می‌کرد.
علی اصرار زیادی داشت که حتما باید وزن کم کنی، بعد از تولد محمد هیکلی‌تر شده بودم، چاق نبودم ولی 12 کیلو اضافه وزن داشتم، آن هم نه اینکه بروم پیش متخصص تغذیه و با رفتنم روی ترازو و جمع و منهی کردن وزن و قدم، دکتر تغذیه کشف کند که چقدر اضافه وزن دارم، و بعد یک برنامه طویل رژیمی برایم دیکته کند و بعد دستور خرید یک ترازوی ظریف از منشی‌اش را بدهد، آن هم از این ترازوهایی که پنجاه گرم پنیر را نشانت بدهد، که اگر بشود پنجاه و دو گرم، باید مثل شیمیدان‌ها کله صبح در آشپزخانه هی با نوک چاقو پنیر را برش بزنی و کم کنی، تا دو گرم اضافی را برداری و نگذاری وارد معده‌ات شود و بعد از فعل و انفعالات شیمیایی همین دو گرم پنیر مثل یک توده چربی به پهلویت بچسبد و کِی بخواهد آب شود خدا می‌داند.
یک روز عصر برای نوشتن مقاله‌ دانشگاه به اینترنت سرک کشیدم، که به قول یکی از اساتیدمان، باید اسمش را گذاشت آیت الله اینترنت از بس که اطلاعات دارد و کار دانشجو و نویسنده جماعت را کم می‌کند، و با یک کنترل A، یک کنترل C و یک کنترل V ، می‌شود بهترین مقاله را برای استادت ببری. البته من هیچ وقت برای به یک کنترل V C A بسنده نکردم، وسواس بدی در نوشتن دارم، البته نمی‌شود گفت بد، حُسن خوبی است، اما از آن حُسن‌های خوب که کُفر همه را در می‌آورد، حُسن‌های حوصله سر بر است، حُسنهایی که عاشق کتابت می‌کند و باعث می‌شود همه درآمدت از نویسندگی را خرج خرید کتاب کنی. در حین همین اینترنت‌چرخی و سرک کشیدن به سایتهای مختلف، سر از سایت تبیان در آوردم، که ناگهان چشمم مثل ذره بین، روی یکی از این آگهی‌های فرار ذوم شد، سریع رویش کلیک کردم، وارد صفحه دیگری از سایت تبیان شدم، قد و وزن و اندازه مچ دست را در فیلدهای که مشخص شده بود وارد کردم و دکمه نتیجه را زدم.
اینقدر آن لحظه استرس داشتم که حس می‌کردم برای محاسبه وزن من نیاز به یک ابر رایانه هست و این لب تاب در پیتی، توان محاسبه این فرمول سخت ریاضی را ندارد. بعد از فرستادن چند صلوات در دلم و خواهش از خدا، چشمانم را باز کردم، پیغام نوشته شده را خواندم:« شما چاق نیستید، اما 12 کیلو اضافه وزن دارید.» نمیدانم آن لحظه که این پیام را خواندم چه حسی داشتم، شاید حسی شبیه بلاتکلیفی، حسی مثل همراهان بیماران صعب العلاج که در راهروی بیمارستان انتظار دکتر را می‌کشند تا خبری از حال بیمارشان بیاورد، وقتی دکتر از در اتاق عمل خارج می‌شود به همین یک جمله بسنده می‌کند:« عمل با موفقیت انجام شد باید ببینیم بیمارتون به هوش میاد یا نه؟ ما تلاشمون رو کردیم بقیه‌اش دست خداست.» و همیشه این خداست که لحظه آخر از همه اطرافیانت نزدیکتر می‌شود.
من هم همیشه در مواقع استرس‌زا خدا را با تمام وجود صدا می‌زدم، حالا چه سرجلسه امتحان که تنها هنرم خواندن ده باره و صدباره سوالهای برگه بود و دریغ از بلد بودن یک جواب درست حسابی با اینکه از چند شب قبلش کتاب را از بس خوانده بودم ورق ورق کرده بودم، و چه در دور همی‌های شیوا و محدثه و چه در دیدن نتیجه محاسبه وزنم در سایت تبیان که چقدر اضافه وزن دارم، این استرس جز لاینفک زندگی من بود و اگر روزی ازم جدا می‌شد غریبانه دلتنگش می‌شدم و هر دوی ما قسم خورده بودیم که تا آخر عمر با هم باشیم و لحظه‌ای از هم جدا نشویم.
از بس علی گفته بود:« درسته قدت 172 سانته، درسته هفتاد و هفت کیلو، به قد و هیکلت میاد، ولی خودت رو برسون به همون وزن سابقت و ده کیلو کم کن.» بارها خواهش کرده بود و این جمله را گفته بود، و هر بار از فرط این خواهش زیاد، گوشه چشمانش قطره اشکی جمع شده بود، اینقدری که اگر این حالت تضرع را در شب قدر برای استغاثه به درگاه خدا داشت، قطعا بخشیده می‌شد و من هربار از دیدن این حالتش، باز استرس می‌گرفتم که نکند این چاقی مفرط من باعث شود، سر و کله یک عروسک باربی در زندگیم پیدا شود.
هر وقت که به دورهمی‌های زینب یا همان شیوا دعوت می‌شدم، باز همین استرس سراغم می‌آمد، استرس چی بپوشم، چه عطری بزنم، چه رنگی ست کنم، چه آرایشی داشته باشم؟ و هزاران استرس جور واجور دیگر، که تا لحظه آخر دورهمی دوستانه، مثل یک دوست کنارم بود و رهایم نمی‌کرد، گاهی وقتها هم مثل یک بچه لجبازی می‌شد که گوشه چادر مادرش را می‌کشد و هی گریه می‌کند، و هر بار خودش را به طرز وحشتناکی نشان می‌داد که نه تنها شیوا و محدثه، هرکس دیگری که در آن جمع دوستانه بود، آن را در لرزش دست و پا و صدایم به وضوح می‌دید.
وقتهایی که از این گردهمایی دوستانه، که برای من بدتر از روبرو شدن با داعش بود، برمی‌گشتم، تا دو سه ساعت در ناخودآگاه ذهنم به تجزیه و تحلیلش مشغول بودم، و مقایسه‌ها بود که شروع می‌شد، واقعا این مقایسه چیز بدی است، از آن چیزهای بد که باعث سقوط فرشته عزازیل از درگاه خدا شد و آنرا به ابلیس تبدیل کرد، از مقایسه هیکل باربی شیوا با هیکل تنومند خودم، و اینکه چرا شیوا باید لیپوساکشن کند ولی من نتوانم، چرا او و محدثه باید لاغر و باربی باشند ولی من نه، بارها به خودم می‌گفتم اگر من هیکل شیوا یا محدثه را داشتم چقدر علی خوشحال می‌شد، از نظر من که اصلا چاق نبودند ولی خودشان اصرار داشتند که بیشتر از این باربی شوند.
نزاع شیوا و محدثه به سرانجام نرسید، هرچه محدثه سعی و اصرار کرد که مانع شیوا شود، نتوانست و بالاخره شیوا نوبت دکتر گرفت که برود لیپوساکشن کند. از این همه دل و جرات شیوا خوشم می‌آمد و اینکه اگر تصمیمی می‌گرفت کسی نمی‌توانست جلویش را بگیرد. چهار سال قبل هم که تصمیم گرفت بینی‌اش را عمل کند و تکه‌های اضافی این عضو مظلوم را از روی صورتش بردارد، هیچ کس نتوانست از این تصمیم منصرفش کند.
حتی اینقدر به محدثه هم این پیشنهاد را داد که اگر میخواهی بختت باز شود و زودتر شوهر کنی، برو و این بینی بزرگت را عمل کن. محدثه هر بار که شیوا این پیشنهاد را بهش می‌داد برای اینکه ثابت کند ازدواج نکردنش به خاطر بینی بزرگش نیست و خواستگار زیاد دارد ولی الان فقط به فکر تمام شدن درس و دانشگاهش است نه چیز دیگر، شروع می‌کرد گفتن: که هر صبح مثل صف نانوایی سنگک، در غروبهای ماه رمضان، خواستگارها پشت در خانه‌اشان صف کشیده‌اند، که البته محدثه به همه آنها جواب رد می‌دهد، چون یکی از زیادی درس خواندن کچل شده یکی از زیادی خندیدن دهنش گشاد ، یکی از زیادی خوردن شکم آورده و یکی از بس با بینی‌اش ور رفته بود، قسمت وسیعی از صورتش توسط این عضو مظلوم اشغال شده.
صبح روزی که شیوا می‌خواست به بیمارستان برود، از من و محدثه خواست که تا بیمارستان همراهیش کنیم، منکه حوصله رفتن نداشتم، سعی کردم درس و کلاس دانشگاه و محمد و علی را بهانه کنم، اما محدثه همراهش رفت. سرکلاس حوصله شنیدین حرفهای سیاسی استاد را نداشتم، موبایلم را لای کتابم گذاشته بود و با محدثه در تلگرام چت می‌کردم، برایم نوشت که دو ساعتی است که شیوا از اتاق عمل بیرون آمده منتهی هنوز در بیهوشی به سر می‌برد. دلم میخواست زود مرخص می‌شد و می‌دیدم که چقدر پهلو و شکمش تغییر کرده.
دم‌دمهای غروب بود و هنوز یک کلاس دیگر مانده بود، سرکلاس مابین خواب و بیداری به محدثه پیام دادم چه خبر از شیوا. هفت هشت ساعتی می‌شد که از عملش می‌گذشت، پرسیدم:« به هوش اومد این عروسک باربی؟» پیامم دو تیک خورد ولی محدثه جواب نداد، خیره به صفحه موبایل منتظر جواب محدثه بودم که بالای صفحه چت نوشته شد:« raiting محدثه » نت گوشیم ضعیف بود و هی قطع و وصل می‌شد تا اینکه پیام محدثه روی صفحه موبایلم ظاهر شد:« انیس برای شیوا دعا کن رفته تو کُما دکتر گفته درصد هوشیاریش خیلی پایینه» مثل برق گرفته‌ها، شاید مثل یک دوست عاشق صدایم به لرزه در آمد و پیامی که می‌خواستم برای محدثه بنویسم را با صوتی حزین به زبان آوردم و گفتم:« یا خدا!!!! نه» نگاه متعجب استاد و بچه‌ها به طرفم خیره ماند، با چشمانی پُر از بغض از جا بلند شدم، استاد پرسید:« چیزی شده خانم افشار؟» بغضم دیگر تبدیل به اشک شده بود با هق هق گفتم:« دوستم رفته بود لیپوساکشن کنه، امروز عملش بود به هوش نیومده رفته تو کما» و بعد دیگر نایستادم که عکس العمل آنها را ببینم، با گریه از کلاس خارج شدم تا آنروز فکر نمی‌کردم که اینقدر شیوا را دوست داشته باشم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

فاطمه گودرزی ,سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (11/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (12/8/1396),شايسته دولتخواه (12/8/1396),آرمیتا مولوی (13/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 22:42

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.