از عشق ها و حسرت ها

مرد آخرین قسمت از سایه روشن های تابلو را تمام کرد. بعد چند قدم فاصله گرفت؛ چشم هایش را ریز کرد و مدتی طولانی به تابلو نگاه کرد. اینطور بنظر می آمد که از نتیجه کارش راضی نیست. تابلو زنی زیبا را نشان می داد که کنار پنجره روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و کتاب می خواند. نور زرد رنگی به مانند نقاشی های رامبراند، بر چهره زن می تابید و به سیمایش حالتی تقدس گونه می بخشید.
اتاق گرم و دم کرده بود جوری که عرق از سر و روی مرد می ریخت. مرد با دستمالی چرکمرده عرق پیشانی اش را پاک کرد و انگار که فکر تازه ای به سرش زده باشد قلم مو را به رنگ آغشته کرد و سرگرم نقاشی شد. دقایقی بی وقفه کار کرد. بعد قلم مو را زمین گذاشت و چند قدم عقب نشست. با تعمق به تابلو نگاه کرد و این بار لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نشست. حالا در تابلو زنی دیده می شد که چاقویی تا دسته در قلبش فرو رفته بود.
پنجره را باز کرد. غروب شده بود و از هرم گرما و شرجی هوا اندکی کاسته شده بود. باد خنکی برگهای درختان را می لرزاند و صورت مرد را نوازش می داد. در افق دور دست، بر روی کوههای بنفش، توده ای ابر سیاه خیمه زده بود. نخی سیگار برداشت و به دنبال فندک گشت. آن را پیدا نکرد. سیگار بر لب گفت: هر روز تنها و تنهاتر می شوم و دور و برم پر می شود از میزها و صندلی ها، تابلو ها و بوم هاو ... که هیچکدام کار یک زن را نمی کند... هیچکدام نمی گوید که این فندک کوفتی من کجاست. سیگارش را با فندک گاز روشن کرد و گفت: شناخت ما از آدمها هیچوقت درست نیست و درست هم نمی شود. همیشه لایه ای پنهان باقی می ماند و ما آخرش درست نمی فهمیم که واقعا عاشق بودیم یا نه! دوست داشتیم یا نه؟ طرف را می شناختیم یا نه؟! ... با این حال تن به ازدواج می دهیم با این فکر که راهی غیر از این برای ما وجود ندارد و همه نیازهای ما با این ازدواج بر طرف می شود غافل از اینکه مهم ترین نیاز ما فردیت شخصی ماست که از بین می رود ... اما شناخت ما از اشیاء پیرامونی همیشه درست است! ... با آنها راحت هستیم بی هیچ تشویش و دغدغه ای. من تختی که بر روی آن می خوابم را دوست دارم و این احساسی بی برو برگرد است ...
در همین فکرها بود که صدای افتادن جسم سنگینی را پشت سرش شنید. برگشت و از آنچه که دید تنش لرزید. در تابلویی که نقاشی کرده بود فقط مبل قرمز رنگ دبده می شد و زنی که بر آن نشسته بود پای تابلو افتاده بود و خون ناشی از زخم چاقو کف اتاق را قرمز کرده بود. از دیدن آن صحنه شوکه شد. گفت: شاید دارم خواب می بینم و چشم هایش را با دو دست مالید. اما خواب نبود. همه چیز بنظر کاملا واقعی می آمد. زن واقعا مرده بود و باعث مرگش او بود. خود را ملامت کرد که چرا آن نقاشی لعنتی را کشیده است.
به خودش آمد. با عجله در اتاق را قفل کرد. پنجره هارا بست و پرده ها را کشید. پتوی کهنه ای پیدا کرد و جسد زن را در آن پیچید اما نمی دانست با آن چکار کند. در آن حال فقط دلش می خواست هر چه زودتر جسد را از اتاق خارج کند. یک جسد در خانه او بود و همه قرائن حاکی از این بود که او قاتل است. با خود گفت: کتمان نمی کنم که از زنم نفرت داشتم اما چنین پایان هولناکی را هم برایش نمی خواستم. سیگار ی آتش زد و گفت: قبل از اینکه با او آشنا شوم همیشه با خودم فکر می کردم شخص مناسب من کجاست؟ کسی که عاشق من باشد و من هم بتوانم به او عشق بورزم... چطور می توانم در میان انبوه مردم این شهر بزرگ پیدایش کنم؟ اما می دانستم که او هست و در نقطه ای از این زمین پهناور زندگی می کند؛ آماده برای پاسخ دادن به سوالات من بدون احساس خستگی؛ تمام عمر زندگی کردن با چهره من و بدون خندیدن به عیب های من... کسی که بارانی کهنه ام را دوست داشته باشد؛ سیگار ارزان قیمتی که می کشم و کفش های از مد افتاده ام را... هر شب با این فکرها به رختخواب می رفتم با این فکر که شاید فردا روز آشنایی با او باشد ... گاهی از خودم می پرسیدم آیا آن دو نفر ما بودیم که در آغاز آشنایی هر روز هنگام غروب در خیابان درختی قدم می زدیم و از دوست داشتن صحبت می کردیم؟ صحبت هایی که پایانی نداشت... نه، نمی خواستم بمیرد... من قاتل نیستم. من فقط یک نقاش بی نوای عاشق هستم که از عشق ضربه خورده است. همین! اما چه کسی حرفم را باور می کند! وای که من چقدر بدبختم!... و به خودش تف و لعنت فرستاد . مستاصل چون شمایلی بالای جسد ایستاده بود و با خودش حرف می زد.
به هر بدبختی که بود جسد را تا تراس کشاند. فکر کرد آدمها وقتی می میرند چقدر سنگین می شوند و یادش آمد زمانی که زنش زنده بود مثل پر کاه سبک بود و او راحت سر دست بلندش می کرد ... از یادآوری این خاطره چشمانش پر از اشک شد. وقتی از پنهان کردن جسد خیالش راحت شد نفسی به آسودگی کشید و احساس کرد که چقدر گرسنه و تشنه است و یادش آمد که از صبح چیزی نخورده است. دلش چای داغ می خواست. به اتاق برگشت بی آنکه بداند خونی که از جسد بیرون می زند بآهستگی در کف تراس جاری می شود و قطره قطره به خیابان می ریزد.
کتری را پر از آب کرد و بر روی گاز گذاشت. زیر گاز را روشن کرد. از یخچال قالبی کره و مقداری پنیر برداشت. خسته بود. روی صندلی در به داغان لهستانی یله داد و منتظر ماند تا آب جوش بیاید. در همین لحظه آسمان چند بار غرید و بارانی ریز شروع به باریدن کرد.
ناگهان با مشت بر در کوبیدند. وحشت زده از جا برخاست و یاد جسدی افتاد که روی تراس پنهان کرده بود. کم کم صدای همهمه هایی را از بیرون شنید. یعنی ممکن است بو برده باشند؟ و از ترس سر جایش میخکوب شد. وقتی دوباره و پشت سر هم بر در کوبیدند، چاره ای ندید جز آنکه برود و از چشمی بیرون را نگاه کند. اما کسی نبود. فکر کرد حتما صدای رعد بوده. به تابلو نگاه کرد که تنها مبلی قرمز رنگ در آن دیده می شد بدون اثری از وجود زن. دلش گرفت و می خواست زار زار گریه کند. اما الآن زمان خوبی برای گریه نبود چون این بار محکم تر به در می کوبیدند. باز از چشمی نگاه کرد. چیزی پیدا نبود. با دو دلی و تردید در را باز کرد. در تاریک روشن راهرو ، هیچکس دیده نمی شد. خواست در راببندد که ناگهان سه مرد جلویش ظاهر شدند. از ترس نزدیک بود پس بیفتد. خواست فریاد بزند و بگوید به خدا من قاتل نیستم که دستی دهانش را گرفت. او را از چارچوب بیرون کشید و با کمک دو نفر دیگر، کشان کشان از پله ها پایین برد. در صندلی عقب ماشین بین دو مرد قرار گرفت در حالی که نفس در سینه اش حبس شده بود و یارای تکان خوردن نداشت. راننده با آخرین سرعت در جاده ای جنگلی پیش می راند. مسافتی که رفتند در تاریک ترین نقطه جنگل، کنار درخت بلوط کهنه ای ایستادند. طناب کلفتی را به شاخه درخت گره زدند و آن را به گردنش انداختند. بعد با لگدی محکم چارپایه را از زیر پایش دور کردند. بین زمین و آسمان معلق ماند و قدرت دهشت آور مرگ را با تمام وجودش حس کرد. آسمان با صدای مهیبی غرید.
در خانه اش بود. در آشپزخانه. نشسته بر صندلی کهنه لهستانی. نگاهی به ظرف شویی انداخت که تلنبار بود از ظرف های نشسته ای که از چند روز قبل جمع شده بود. همه اشیائی که دوست داشت سر جایشان بودند و از مردان ناشناس و جنگل و طناب دار هیچ اثری نبود. کتری جوش آمده بود. بلند شد تا در لیوان سفالی برای خودش چای درست کند. در همین لحظه همهمه ای از بیرون شنیدکه هر لحظه اوج می گرفت و به فریاد بدل می شد: قاتل! ...قاتل! ... با ترس و لرز تا دم پنجره رفت. صداها اوج می گرفت و دوباره قطع می شد و بعد سکوت بر همه جا مستولی می شد. حالا می توانست صدای ضربآهنگ باران را بر بام خانه بشنود. در خیابان کسی نبود به جز چند عابر که چون اشباحی زیر باران شبانه می رفتند. به آشپزخانه برگشت. اما هنوز بر صندلی ننشسته بود که دوباره صدای همهمه و فریاد را شنید، قاتل!...قاتل!... و به دنبال آن با مشت بر در کوبیدند و این بار شدیدتر از قبل.
در تراس، خونی که از جسد زن جاری بود قطره قطره به خیابان می ریخت و با باران یکی می شد.
اسفند 96

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

همایون طراح ,همایون به آیین ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (22/1/1397),همایون به آیین (22/1/1397),فرزاد مرتضایی (22/1/1397),همایون طراح (22/1/1397),م.فرياد (26/1/1397),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 12:11

درود بر جناب جاهد عزیز
در اولین پاراگراف، نویسنده یا راوی از حضور رنگ زرد(همانند تابلوهای رامبرانت) در تابلوی نقاش صحبت می کند که بر چهره ی زن می تابد و حالت تقدس گونه به او می بخشد.در دورانی که سوژه تابلوهای رامبرانت، قدیسین بودند اغلب از رنگ قهوه ای تیره استفاده کرده است و در تابلوهایی که از رنگ زرد استفاده کرده، همگی در زمینه پاییز و میوه های پاییزی بودند. بنابراین با توجه به اینکه بنظر می آید و همانطور که در همین پاراگراف اول داستان هم گفته شده، هدف از به میان کشیدن رنگ در نقاشی همانند تابلوهای رامبراند، بایستی جنبه تقدس گونه ی آن زن باشد که زمانی عشق نقاش بوده است که در اینصورت رنگ قهوه ای تیره مناسب تر است، پس اشاره به رنگ های زرد چه دلیلی داشته است؟ آیا رنگ پاییزی حکایت از خزان عشق دارد؟ بنظرم استفاده از رنگ قهوه ای با توجه به روند داستان، شاید مناسبتر بوده است! زمانی که عاشق زنش بوده و در تصمیم بعدی جزئیات تابلو را عوض می کند و چاقویی در قلب زن را جایگزین آن می کند!....(ادامه دارد)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 12:11

...اگر سورئالیسم را اینگونه بپنداریم که قصد دارد جریان واقعی عمل تفكر را بیان نماید و اینکه با واقعیت برتر سروکار دارد و یا بهتر است بگوییم واقعیتی را بازگو می کند با جزئیاتی بیشتر که شامل واپس زده ها نیز می شود در داستان(عشق ها و حسرت ها) آنها را مشاهده می کنیم. جایی که نقاش عاشق زنی ست و یا می پندارد که عاشقش بوده و بعد از ازدواج نفرت جایگزین آن می شود و این نفرت، عداوتی را در درونش می کارد که نویسنده با کاشتن چاقویی در قلب زن در زمینه یک تابلوی نقاشی، آن را به ما می فهماند. داستان(عشق ها و حسرت ها) با کلامی منطقی آغاز می شود اما در ادامه، با دنیایی وهم گونه روبرو می شویم که در آن عناصر واقعی دنیای بیرون، مانند تابلوی نقاشی، وجودی ثابت و یکسان در طول داستان ندارند! صحنه هایی همانند:شنیدن مداوم صدای در،توهم اعدام توسط سه مرد که همه ی اینها از وحشت ناشی از قتل نشات گرفته و صدای« قاتل، قاتل» شنیدن که همچون وسواس ذهنی،سیری ادواری دارند! ما را با داستانی سورئال مواجه می کنند اما این نکته را هم باید گفت که معمولن در سورئال، من راوی بازگو کننده ماجرا هست و فرد دیگری آن رخدادها را نمی بیند و اگر اینگونه باشد ورود به ناخودآگاه نویسنده یا راوی، بدون واسطه انجام می گیرد که منطقی تر بنظر می رسد! در پایان داستان نیز آنجا که گفته می شود«...در تراس خونی که از جسد زن جاری بود قطره قطره به خیابان می ریخت و با باران یکی میشد.» انگار نیروی برتری برای سروسامان دادن به شرایط اسفناک نقاش،دخالت کرده است! یعنی ریختن خون جسد از روی تراس به خیابان می توانست سبب فاش شدن این قتل گردد که با کمک باران این موضوع مرتفع گردید و این حضور نامحسوس نیرویی برتر برای تغییر شرایط، با سورئال سازگار نیست...(ادامه دارد)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 12:12

...داستان (عشق ها و حسرت) روایت ساده کلامی اما روایت مفهومی نه جندان ساده دارد! استفاده از کلام و عبارات ساده بنظرم هوشمندانه بوده است، زیرا استفاده از کلام و عبارات سخت و پیچیده در کنار مفاهیم پیچیده و چالش برانگیز، شانس زیادی در جذب خواننده ندارد! نویسنده با عباراتی ساده ماجرا را بازگو می کند و از اینطریق خواننده را به دل داستان می کشاند و از این به بعد، خواننده درگیر چالش داستان شده و جذب صورت می گیرد. آنچه که معلوم است نویسنده به اصول داستان نویسی تسلط دارد و آگاهانه چنین ماجرایی را در داستان(عشق ها و حسرت ها)گنجانده است و یادمان نرود که اینگونه داستان ها، معمولن به چندمعنایی می انجامد و تاویل های بسیاری دارد.(پایان)
(به آیین)


@همایون به آیین توسط سیروس جاهد Members  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 14:08

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود بر جناب به آیین عزیز
با سپاس بسیار از شما که داستان را خواندید و مهم تر از آن وقت گذاشتید و نقدی ارزشمند بر آن نگاشتید. نقدی که نشان از نگاه نکته سنج و ژرف شما می دهد و نیز شناخت عمیقی که از جهان ادبیات داستانی دارید.
نقد شما بر داستان حاوی نکات بسیار مهمی بود. از استفاده رنگ زرد در پرتره به سبک رامبراند تا زاویه دید داستان در نوشته های سورئالیستی.
با نگاه انتقادی شما بر عدم استفاده از رنگ زرد در آثار پرتره رامبراند موافقم تنها با ذکر این نکته که در یکی دو اثر این نقاش، از جمله پرتره ای که از خود کشیده است رنگ زرد جلوه بارزتری در چهره ها دارد که در دیگر آثار نقاش نمود چندانی ندارد و همانطور که گفتید رنگ قهوه ای رنگ برتر است. تاکید من بر رنگ زرد همانطوری که شما اشاره کردید بیشتر برای نشان دادن معصومیت زن داستان بوده است و نفرت نقاش از زن بیشتر بخاطر جنون ناشی از عشق سودایی اش بوده است عشقی که از سوی زن به هیچ انگاشته شده بود.
در مورد زاویه دید در داستان های سورئال که معمولا به شیوه اول شخص روایت می شود حق با شماست و من در واقع خواستم به نوعی ساختار شکنی نمایم و از زاویه دید دیگر به روایت سورئال داستان بپردازم. گر چه خیلی پیشتر ها ادگار آلن پو در داستان کلاغ از دیدگاه سوم شخص استفاده کرده بود که یکی از بهترین داستان های او محسوب می شود.
انتقادات دیگر شما بر داستان هم کاملا صحیح است.
در مورد پایان داستان و جاری شدن خون و شسته شدن با باران، برای زدوده شدن آثار قتل، تاویل و تعبیر شما ستودنیست. بخصوص اشاره ای که در پایان به چند معنایی بودن اینگونه داستان ها داشته اید برایم بسیار با ارزش است. باز هم تشکر بابت وقتی که برای داستان گذاشتید.


و اینکه سپاس بسیار از نقد جامعی که بر داستان نوشتید


نام: فرزاد مرتضایی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 19:31

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی سلام، خب می دونید، یک داستان فانتزی داریم و یک داستان رئال.
اگر قرار است در داستان رئالمان، توهمات را وارد کنیم، من به شخصه بر این باورم که بهترین قالب، رئالیسم جادویی است. بنابراین دیگر شخصیت اول داستان نباید از دیدن زنی که خود را در تابلوی او کشته، شگفت زده شود.

من این نوشته ها را دوست دارم.


@فرزاد مرتضایی توسط سیروس جاهد Members  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 11:50

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود بر شما دوست گرامی. سپاس از اینکه داستان را خواندید و نظرتان را نوشتید. با نظر شما موافقم اما باید اضافه کنم که این داستان صرفا یک داستان سورئال نیست، گر چه وجه غالب آن چنین است اما روایت های دیگر ی هم در آن نقش دارد. می شود گفت ترکیبی از شیوه هاست و همانطوری که دوست عزیزمان جناب به آیین در نقد این داستان نوشته اند: اینگونه داستان ها چند معنایی یا چند صدایی را به ذهن ما متبادر می کنند.... خوشحالم که این نوع داستان ها را دوست دارید.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 20:54

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما!
داستان بسیار خوبی بود! برای عرض نظر و نقدم خدمتتان خواهم رسید...


@همایون طراح توسط سیروس جاهد Members  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 11:55

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود بر دوست ارجمند ما جناب طراح عزیز
خوشحالم که از داستان خوشتان آمد. و خوشحال تر می شوم که نقد ارزشمند شما را بخوانم. لطف می کنید.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 17:19

نمایش مشخصات همایون طراح داستان از عشق ها و حسرت ها همانگونه که از بستر و حتا خود متن نیز پیداست همانند یک یا چند تابلو نقاشی می ماند! استفاده از رنگ ها در پاراگراف اول یک مسیر را به من مخاطب نشان میدهد. نارنجی ( غروب ) ، زرد ( گرما و شرجی ) ، سبز ( برگ درختان ) ، قهوه ای ( کوه ) و سیاه ( ابرهای سنگین و تیره ) به ترتیب آمده اند که مخاطب را آماده ی این مضمون کند که آن عشق اولیه ، آن دوست داشتن کم کم جای خود را به نفرت میدهد و قرار است همه چیز سیاه شود. من چون ذهنم بیشتر سینمایی است هنگام خواندن داستان رگه هایی از فیلم های لینچ برایم تداعی می شد! ( بویژه فیلم مخمل آبی ). در سینمای لینچ هم که یک سینمای سورئال است ما بسیار با رنگ ها سر و کار داریم. هر چند که با نظرم دوستم جناب به آیین موافقم که این داستان سورئال محض نیست و در جاهایی ما یک سیر خطی و منطقی در داستان مشاهده می کنیم و علاوه بر آن اتفاقات داستان بویژه پایان داستان یک پایان غیر سورئال است. مرد داستان که خود را در یک شکست عاطفی می بیند و عشق و علاقه به همسرش را از دست داده است و به قول خودش نفرت را جایگزین آن کرده است ، از کشیدن طرح زنی در حال مطالعه روی مبل راضی نمی شود. چرا؟! به خاطر اینکه از ایده آل دور شده است و به واقعیت رسیده است. واقعیتی که مملو از نفرت است و این نفرت می شود طرح بعدی : زنی که چاقویی در سینه ی او فرو رفته! و به همین خاطر است که داستان " از عشق ها و حسرت ها " نام گرفته است.
ادامه دارد


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 17:33

نمایش مشخصات همایون طراح اما نکته ای که در نام داستان دیده می شد جمع بستن " عشق " و " نفرت " است. به نظرم این انتخاب کمی اشتباه است. این انتخاب به همراه آن دیالوگ هایی که مرد با خود داشت کمی بیانیه محور می کند داستان را! و به نظرم در چنین قالب های داستانی ، آن هم داستان کوتاه ، بهتر است که شما تنها تصویر به مخاطب نشان بدهید. مثال آنچه که در پایان داستان می بینیم که بسبار هم زیبا و هنرمندانه نوشته شده است. اگر قرار است مفهومی منتقل شود باید در یک قاب مخاطب را میخکوب کند و بعد به فکر وادارد تا نهایتن به آن برسد. ولو اینکه به چند معنا منتهی شود در ذهن مخاطب.
و یک نکته ی بسیار ریز که در حین خواندن داستان به ذهنم آمد و به نظرم جای تأمل و دقت بیشتری دارد:
مرد پس از افتادن جنازه ی زن در کنار تابلو ، او را لای پتو می پیچاند؛ پس منطقن و اصولن خون قابل توجهی نمی تواند به بیرون درز پیدا کند تا روی تراس بریزد و بعد قطره قطره در خیابان ریخته شود!
جناب جاهد خسته نباشید. داستانتان را بسیار دوست داشتم. بسیار خوشحالم که پس از مدت ها در داستانک داستان خوبی خواندم و همچنین خوشحالم که همایون به آیین را مجدد اینجا دیدم و نقد زیبایش را خواندم. به دلیل ذیق وقت بسیار باعجله و پراکنده نوشتم. عذرخواهی می کنم!
موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط سیروس جاهد Members  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 02:00

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود دوباره دوست عزیزم جناب طراح
تشکر می کنم از اینکه وقت گداشتید و داستان را با ظرافت و دقت نظر زیاد بررسی کردید. نقد شما مثل نقد دوست فرهیخته ما جناب به آیین، بسیار عالی بود. هر دوی شما بزرگواران بر نقاط ضعفی در داستان اشاره کردید که به این ضعف ها معترف هستم و سپاسگذار از شما که با نگاه ژرف خود آنها را دیده اید و به من یادآوری کرده اید. از آنجایی که انتقادات شما کاملا درست بود دفاعی از خودم ندارم جز اینکه بگویم از نقد بحصصی شما و جناب به آیین بسیار آموخته ام. حوشحالم کخ داستانم را لایق نقد دانسته اید.


@سیروس جاهد توسط سیروس جاهد Members  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 02:09

نمایش مشخصات سیروس جاهد و بیشتر خوشحالم که به قول شما درج این داستان باعث گردید جناب به آیین بار دیگر پس از مدتها دوری به جمع دوستان سابق خویش بازگردند که بی تردید با داستان های خوب و بویژه نقد های تخصصی شان، در ارتقاء سطح کیفی نوشته های دوستان تاثیر بسزایی خواهند داشت. باز هم سپاس از دو همایون عزیزم.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 19:55

درود بر همایون طراح،دوست بسیار خوبم!
دلتنگ تان بودم و خیلی خوشحالم که اینجا هستم!
نقد زیبایتان را خواندم،با اینکه به گفته ی خودت،نگاه سینمایی داری،چقدر خوب بوی رنگ را در داستان جناب جاهد حس کردی و چقدر اشاره ی زیبایی داشتی! بنظرم این داستان زیبای آقای جاهد،فرصت مغتنمی بود برای حتی مانور بیشتر روی رنگ ها و نشان دادن درونیات و احساس نقاش با معانی و کارکرد رنگ ها که البته اقای جاهد خود نقاش هستند و بهتر می دانند!
همایون عزیز! با گفته شما در مورد بیانیه ای شدن آنجایی که نقاش از افکارش می گوید کاملن موافقم، وقتی نقاش از افکارش می گوید و خواننده که با نامی همچون«از عشق ها و حسرتها» وارد داستان شده، احساس می شود،نویسنده خواننده را زیاد آزاد نگذاشته است! بنظرم داستانی که نقدخوره ،داستان خوبیه!


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 23:50

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر همایون جان!
آقا بسیار دلتنگ بودیم. باز هم دم سیروس جان گرم که باعث و بانی این قضیه شد!
سپاس از لطفت همایون جان...
قطعن همینطوره. این داستان جزو داستان هایی است که ارزش خواندن و نقد شدن داره...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.