پدربزرگ زنده میشود

با رسیدن به خونه زنگ در رو زدم، کسی جواب نداد حدود دو بار و سه بار دیگه هم امتحان کردم ولی انگار نه انگار.....
با صدای کسی به پشت برگشتم!!!!مرد: دخترم کسی خونه نیس زنگ نزن! با دیدن شخصی که مقابلم دیدم امکان نداشت باور کنم که پدربزرگ شهیدم جلوم ایستاده دو قدم به عقب رفتم... ولی او با لبخندی به من و عکس العمل هایم خیره شده بود.... اشک هایم پشت سر هم راه خود را پیدا کرده بودند....یاد تصویر بابا نعمت روی تاقچه ی خونه افتادم اون شخصی که جلوم بود همون عکس بود ولی چرا زنده؟
من:آقا شما....شما....؟؟؟
مرد: بله من نعمتم...
من:آقا پدربزرگ من شهید شده...
مرد:نترس زینب منم منم پدربزرگت...دخترکم بیا بغلم...
من:بابابزرگ....بابا نعمت من....اون که...
اشک هام محلت ادامه ی صحبتم رو نداد سریع پریدم بقل پدربزرگ خیالی ولی انگار واقعیت داشت...
واقعا تووی بقل پدربزرگ آرزو هام بودم و مثل فرشته ای خود را در آغوش او پنهان کرده بودم....
کاش مادرم اینجا بود.....
کاش دایی محمد اینجا بود....
نه نه کاشکی مامان بزرگ بود و میدید شوهرش برگشته...
به طرف بابا نعمت گفتم: چرا...شما...اینجا....آخه...مگه....!!!!شهید نشده بودین...
جواب داد:فقط تو میتونی منو ببینی یادت نره...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

آرمیتا مولوی ,محمد علی ناصرالملکی ,حدیث کوهی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (7/8/1396),آرمیتا مولوی (9/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (9/8/1396),حدیث کوهی (9/8/1396),آرمیتا مولوی (10/8/1396),حمیدرضا محدثی (10/8/1396),فاطمه گودرزی (10/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/8/1396),شايسته دولتخواه (12/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آبان 1396 - 09:51

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
نثر داستان گاهی محاوره ی گاهی ادبی
نیاز به ویرایش داره
بغل درست نه بقل
در کل خوب بود
خسته نباشید


@آرمیتا مولوی توسط حدیث کوهی Members  ارسال در سه شنبه 9 آبان 1396 - 22:31

نمایش مشخصات حدیث کوهی :D :D ممنون آرمیتا جان خودم تایپ نکرده بودم خواهر کوچیکم از روی نوشتم تایپ کرده بود به جام در هر حال برای سنی مثل من همین هم کافیه...;) ;) مرسی از نظرت


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 23:55

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام حدیث خانم
اول از همه به شما تبریک می گم بخاطر شجاعت در نوشتن بسیار زمان خوبیه برای برداشتن گامهای بلند حتما موفق خواهی شد.@};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط حدیث کوهی Members  ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 20:28

نمایش مشخصات حدیث کوهی مرسی استاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.