بوسه ماه بر زندگی

اونروز خورشید موهایش را با دلبری روی صورتش ریخته بود و همه جا را نورافشانی می کرد. مدتی بود که بعد از انقلاب بق قطع می شد و آسانسور از کار می افتاد من هم در این مواقع چشمهایم را می بستم و پله ها را بالا و پایین می رفتم. همه می دانیم وقتی خورشید در آشمان است هیچ ستاره و سیاره ای جز ماه اجازه ماندن در آسمان را ندارد. خورشید به ماه روشنایی می دهد و شبها ماه می تواندراه را به گمگشتگان نشان دهد.
آن شب مهتابی فشار درد و زایمان بیتابم کرده بود مادرم موهای بلندم را با مهربانی شانه زد و بافت و بعد با گلهای کاموایی که با کاموا بافته بود تزئین کرد و سوال کرد: هنوز وقتش نشده؟ خواهرم از درب خانه وارد شد وبا لبخند پرسید خوبی؟ همسرم موهایم را بوسید و بویید. هوا داشت تاریک می شد و باز هم برق رفته بود اما هیچ خبری از تاریکی نبود. آنشب ماه همه جا را روشن کرده بود.
از درب خانه که خارج شدم انتظار داشتم راه پله ها تارک باشد اما ماه انگار داخل ساختمان شده بود همه راه پله ها روشن بود. شروع به شمردن پله ها کردم یک دو .. صد و سی و یک صد و سی و دو و در نهایت وارد خیابان شدیم. خوشبختانه فاصله خانه تا بیمارستان تنها دو خیابان بود. ماه همه جا را روشن کرده بود در برابر اصرار دیگران گفتم بیایید این مسیر را پیاده برویم. مادرم بقچه لباس بچه را زیر بغلش زده بود و خواهرم زیر بازویم را گرفته بود. همانشب در بیمارستان بستری شدم.
شنیده بودم خورشید آنقدر عاشق است که بر ماه بوسه می زند از پنجره به صورت ماه نگاه می کردم که به من چشمک می زد فردا آماده زایمان بودم. آن روز از خورشید خبری نبود و ماه در گوشه آسمان من را می پائید. در لحظه تولد فرزندم وقتی دکتر پاهای بچه را گرفت و به من نشانش داد چشمهای سیاه و درشتش با مژگانای بلند و برگشته اش به من امید جدیدی میداد در همان لحظه ماه بر بازوی پسرم بوسه زد و او با یک ماه گرفتگی بر روی بازویش به دنیا آمد و من نام او را فرزان گذاشتم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (21/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),زهرابادره (آنا) (24/9/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.