متفرعن


خبر سازی بیهوده، قدرت گرفتن مخلوقی شریر...
کدام واقعیت داشت؟
راوی بیرحم است. حقیقت را می سوزاند، تنها واژه متفرعن در کلامش حقیقت داشت. تا یادمان نرود که او بیهوده نبود، در وجودش مفهومی پنهان بود و البته خبرساز شد...
دشوار است که با تمام توان باز هم ناتوان باشی، اینکه مغز و دست هایت نتوانند با آنچه که خود ساخته اند مقابله کنند. اینکه آنقدر شجاع نباشی که غلاف از ذولفقارت بکشی و هیولایی که خود ساخته ای را از پای دربیاوری. هیچگاه نمی اندیشیدم که پیرمردِ متفرعن قصه هایم حال تبدیل به قهرمانی بی بدیل شود که دنیا به احترامش به پا خیزد. بدان آنکه ذاتش را بشناسند او را ستایش کنند، مجسمه اش را قدیس کنند و در خانه هایشان نگه دارند، تا شاید کودکان شان از این پیرمردِ معلوم الحال الگو بگیرند. که چگونه خالق اش را به سخره گرفته است.
احساس رخوت و درد شدیدی را حس می کردم. من خالقی ضعیف و بی کفایت بودم که اختیار مخلوق خویش را از دست داده ام. مخلوقی که خلق کردم تا زوایای پلید انسانی را به تصویر بکشم، حال دیگر در داستان های من زندگی نمی کند. حال خود تبدیل به داستانی کم یاب عام پسند شده، داستانی که من ننوشته ام، داستانی که هیچ شباهتی به من، قلمم و مخلوقاتم ندارد. داستانی که دهان به دهان میچرخد. انگشتانشان مرا نشانه میگیرد، زخمِ رعشه خنده هایشان مغز استخوانم را میسوزاند.
اشتباه از خودم بود! او را بیش از حد آگاه ساختم، او را مجبور کردم کار هایی بکند که پیش بینی نمی کردم از او موجودی رویین تن بسازد. اکنون هیچ تیغ و سلاحی بر او کار ساز نیست. باید خود را آماده هرگونه پیش آمدی بکنم.
گذر زمان را حس نمی کردم. گاهی چشمانم را در مکان هایی دور افتاده و بی ربط باز میکردم. من چگونه به اینجا آمده ام؟
در میان وهم و واقعیت سرگردان بودم، دیگر نمیتوانستم تفاوت میان واقعیت و توهم های مغزِ مریض ام را تشخیص دهم. دیگر نمیتوانستم به چیزی که میبینم اعتماد کنم. اما یک چیز را خوب میدانم اکنون من هستم که به او محتاج ام، اکنون اوست که به من معنا میدهد نه من به او، باید این شرایط را تغییر دهم...
اکنون اوست که قلم بر دست گرفته و مرا مینویسد.

گوگرد و سربِ معلق در هوا ریه هایم را می سوزاند. اما چاره ای جز نفس کشیدن در این هوای سمی نداشتم.
نمیدانم چگونه به اینجا آمده ام...
شهری کوچک، من تا کنون اینجا نبوده ام. اما اینجا را خوب میشناسم، گویی در ناخودآگاه ام به اینجا سفر کرده بودم.
شهری کوچک در دور افتاده ترین نقطه دنیا، بدون نور و روشنایی، با کوچه و خیابان های باریک، ساختمان هایی بلند و بی روح و مردمانی خیره به آسمان با صورت هایی استخوانی و کمرهایی خمیده، شهری که هیچ گذشته و آینده ای  ندارد، شهری که زمان برای همیشه در آن متوقف شده است.
بدون هدف در میان کوچه و خیابان های شهر پرسه میزدم. به دنبال چه هستم یا مقصدم کجاست؟ نمیدانم. فقط میدانستم که پاهایم محکوم به رفتن بودند.
سیاهی مطلق حاکم بود، رنگ دیگری جز سیاهی را نمیشود در این شهر تشخیص داد. شاید بهترین تعبیر برای سرنوشت این شهر و ساکنین و رهگذران اش همین بود.
در میانه های راه بی اختیار وارد کوچه ای تنگ و تاریک شدم. با دیوار نوشت ها و تصاویری عجیب و ترکیب منزجر کننده بوی خون و خاک خیس که مویرگ های بینی ام را از هم گسیخت.
هر کدام از آن تصاویر حسی را در من زنده میکرد. انگار در گذشته این اتفاقات را زندگی کرده بودم.
قسمتی تصویر پسر بچه ای کوچک نقاشی شده بود که پیرمردی گوژپشت با عصایی بزرگ به مغزش شلیک میکرد، قسمتی دیگر تصویر پیرمردی بود جمجه اش زیر مشت و لگد های فردی بی هویت له شده بود، قسمتی دیگر پیرمردی با چشمانی روشن چاقویی سفید را در قفسه سینه اش فرو کرده بود و در انتها نوزادی با چهره ای پر از چروک و زخم در بقل مادر در حال گریه بود.
دستانم از عرق خیس شده بود، قلبم تند می تپید، زانو هایم گِز گِز میکرد، درد شدیدی را پشت سرم احساس میکردم. خود را مسئول این اتفاقات میدانستم، احساس گناه داشتم گویی من باعث سرنوشت شومی بودم که گریبان شان را گرفته بود.
میخواستم فرار کنم اما در سر جای خود خشک شده بودم، پاهایم توان راه رفتن نداشتند، نمیتوانستم تکان بخورم. حس میکردم که به آخر داستان نزدیک شده ام...
سرمای شدیدی از انتهای کوچه حس کردم. بدنم لرزید... در همین میان صورتی از میان تاریکی نمایان شد.
خودش بود، باورم نمیشود که او را از نزدیک میدیدم.
پیرمردِ متفرعنِ من...
درست همان گونه که خلق اش کرده بودم، صورتی بی روح، پر از چروک و زخم، صورتی شیطانی اما زجر کشیده، هیکلی استخوانی و خمیده...
با همان صدای نخراشیده اش گفت: زبان ات بند آمده، انتظار نداشتی مرا را بیبینی؟
نباید از خود ضعف نشان میدادم.
صدایم را صاف کردم و گفتم: چرا، این همه راه را بیهوده نیامده ام.
پیرمردِ متفرعن: خوب به اطراف ات نگاه کن، میان مخلوقاتت و بلا هایی که سرشان آورده ای گرفتار شده ای. هرکدام از ما را هرگونه که دوست داشتی، نوشتی. ما را در دنیای وحشی داستان هایت رها کردی که دریده شویم. فکرش را نمیکردی کارت به اینجا بکشد. از من موجودی ساختی که خودت هم دیگر قادر به کنترل اش نیستی. حال پلید ترین مخلوق ات دنیا را تصرف کرده.
محترم شده، درستکار شده، قدرتمند شده...
کمی ترسیده بودم ولی نباید پا پس میکشیدم.
من: من تو را محترم، درستکار و قدرتمند خلق نکرده ام. اکنون که فردی مثل تو بر دنیا حکومت میکند، به گمانم انتهای دنیا خیلی نزدیک است.
با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و انگشت اشاره اش را به نشانه ی مخالفت تکان میداد.
پیرمردِ متفرعن: اشتباه میکنی، انتهای دنیای تو نزدیک شده است. دیگر کسی تو را به یاد نخواهد آورد. انگار از اول هم وجود نداشته ای... اما من، من تا ابد در یاد ها باقی خواهم ماند، مانند خدایان مرا پرستش خواهند کرد، داستان ام دهان به دهان می چرخد و همه مرا سر لوحه قرار میدهند، که چگونه خالق ام را از عرش به فرش کشاندم. من تا ابد در دنیایی که تو ساختی حکومت خواهم کرد بدان آنکه کسی حتی نام تو به خاطر بیاورد...
خود را جمع و جور کردم. نیشخندی زدم.
من: مردم بالاخره ذات تو را میبینند و با خودِ واقعیت آشنا میشوند، تو فقط مخلوقی سرکش هستی که از داستان خود خارج شده ای. دیر یا زود دوباره پرت ات میکنند به همان جایی که آمده ای، به داستان ها و روایاتِ من، در میان خون و لجن و مرگ... همان گونه که من نوشتم ات.
فراموش میشوی، میفهمی که بیهوده ای، میفهمی که کاری از دستت برنمیاید. میفهمی همه اینها وهمی بیش نبوده.
چون من خالق ات هستم، چون ضعف در هیچ خالقی نمیگنجد، چون همه ی این داستان ها و راوایات را من نوشته ام، نه تو...
صورت اش از خشم بر افروخته شد، مشت های اش را گره کرد، فریادی بلند کشید و به سمت من حمله ور شد. صورتم را زیر مشت و لگد های متوالی اش گرفته بود. خورد شده استخوان های جمجه ام را کامل حس می کردم، اما اثری از درد نبود. انگار هیچکدام از اینها واقعیت نداشت.
جمجه ام له شده بود، خون همه جا را فرا گرفته بود. فقط صدای نفس نفس زدن های خشم گین اش را در تاریکی میشنیدم.
ناگهان همه چیز متوقف شد. زمان ایستاد.
من هم در تاریکی مطلق غوطه ور شدم، جایی که مدت ها انتظارش را میکشیدم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد قبادی (4/10/1395),ترنم سرخسی (5/10/1395),حسین شعیبی (6/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.