رهیدن


کلبه‌ی سیاه...
 فراسوی مادّیّات، مکانِ تلاقی خیر و شر، مکانی تاریک، مکانی که جسم و  روح درآن شانه به شانه قدم برمیدارند، هزار تویی بزرگ، بدون نقشه راه، بدون راهنما، تهی از هرگونه دروغ، راهرو‌هایی تنگ و طولانی،  پیاده‌روی های بی‌وقفه تنها برای یک هدف یافتن راه خروج...
درب ورودی محکم پشت سرش بسته شد. اطرافش را نگاهی انداخت. همه جا تاریک بود کمی زمان برد تا مردمک‌های چشمش به نور عادت کنند، اکنون خیلی مات و محو میتوانست اطرافش را ببیند، سالن هایی بزرگ که دورتادورشان را پرده‌هایی طوسی رنگ فرا گرفته بود، تندیس های بزرگ و سنگی از زنان و مردان مختلف با صورت‌هایی در هم تنیده گویی هرکدام بیانگر چند صورت بود ، کفپوش های طلایی و سفید رنگ، موسیقی کُند با ریتمی عصبی کننده در حال پخش شدن بود، جلوی هر کدام از پرده‌ها تابلویی کوچک وجود داشت با کلماتی مختلف، پشت هر پرده اتفاقی در حال وقوع بود...
ورودی پرده اول نمایان شد، روی تابلوی کنارش نوشته بود:
《محرک!》
حق انتخابی وجود نداشت، باید وارد میشد، باید اتفاق پشت پرده را تجربه میکرد. پیراهنش را صاف کرد و با قدم هایی آهسته پیش رفت.
نور کم بود، اما واضح‌تر از ورودی میشد همه چیز را دید. همان موسیقی قبلی اینبار با ریتمی کمی تند‌تر و عصبی کننده‌تر در حال پخش شدن بود. کسی پشت پرده نبود، فقط سه مبل چرمِ مشکی رنگ وسط سالن بود و یک آباژور بلند که مدام روشن و خاموش میشد. بی‌اختیار به راه افتاد، جلو رفت و روی نزدیکترین مبل نشست. موسیقی حالت کرختی خاصی را به او منتقل میکرد. بعد از دقایقی مَردی کوتاه قامت با لباس‌هایی یکدست زرشکی از گوشه دیگر پرده وارد سالن شد. موهایی به رنگ قهوه‌ای روشن، بینی بزرگ، لب‌هایی بی‌قواره و چشمانی سبز رنگ، چهره‌اش آشنا بود. او را قبلاً در رویاهایش دیده بود...
مَرد کوتاه قامت نگاهی به او انداخت و لبخندی مصنوعی بر روی لبانش نقش بست، حالت چشم‌ها و نگاهش ترسناک بود. بعد از اندکی مکث با ریتم همان موسیقی عصبی کننده شروع کرد به رقصیدن، حرکاتی موزون، متناسب و بهم پیوسته، آرام آرام جلو می‌آمد. تمام مسیر را به همین طریق طی کرد. روی مبلِ کناری نشست. بعد با صدایی کلفت بریده بریده و نا‌مفهوم گفت : 《خوش آمدی!》
برای لحظاتی به یکدیگر خیره شده بودند، مرد کوتاه قامت با همان لبخند مصنوعی و ترسناکش، او هم با چهره‌ای متعجب و ماتم زده...
دقایقی بعد دخترکی زیبارو با چشمانی آبی، موهایی روشن، دستانی کشیده و اندامی لاغر از گوشه دیگر پرده وارد سالن شد. با قدم‌هایی شمرده شمرده جلو آمد و روی مبل کنار مَرد کوتاه قامت نشست. دخترک هم با همان لبخند مصنوعی به او خیره شده بود، بعد با صدایی نازک و دلنشین اما با همان لحن بریده بریده و نامفهوم گفت : می‌خواهم رازی را به تو بگویم.
بعد بلند شد، آمد کنار مبل او ایستاد، سرش را خم کرد و در گوشش کلماتی بی‌معنی را مدام تکرار میکرد. فقط یک جمله در میان حرفهای دخترک را فهمید.
《نجات دهنده، مُرده است!》
سرش را به سمت دخترک چرخاند، نگاهشان درهم قفل شد. ناگهان دخترک شروع کرد به جیغ زدن، با تمام توان و بی‌وقفه، مَرد کوتاه قامت هم دخترک را نگاه میکرد و بلند بلند می‌خندید.
در همین میان سقف شکافته شد و خون به داخل سالن سرازیر شد، همه جا را خون فراگرفته بود، او در استخر خون شناور بود که در انتهای سالن نوری روشن شد، پرده کنار رفت و راه خروج نمایان شد. به تمام توانش شروع کرد به شنا کردن، بی وقفه دست و پا میزد. به هر زحمتی بود خود را به خروجی رساند و از سالن خارج شد...
پرده اول تمام شد. اکنون بر سره یک دوراهی قرار داشت. هر کدام او را به
سمت سرنوشتی نامعلوم می‌کشاند.
دو پرده در مقابلش بود، روی تابلو اولی نوشته شده بود:
《متصل!》
و دیگری:
《 منفعل!》
کمی تامل کرد، اما غریره‌اش او را به سمت 《متصل!》 کشاند.
پرده را کنار زد و وارد سالن شد. نور سالن کمی بیشتر شده بود، اندکی زمان برد تا به نور عادت کرد. همان سالن قبلی بود، همان مبل‌های چرم مشکی رنگ، همان آباژور بلند که مدام روشن و خاموش میشد، همان موسیقی عصبی کننده اما اینبار با ریتمی تند‌تر...
خواست جلو برود و روی مبل بنشیند، اما پاهایش قفل شده بود، نمیتوانست تکان بخورد. از پشت سَر صدای زوزه کشیدن گرگی زخمی را  شنید. سریع سرش را برگرداند اما چیزی ندید.
نگاهش را دوباره به سالن دوخت.
گوشه‌ی دیگر پرده کنار رفت، مَردی بلند قامت با موهایی مشکی وارد شد. با دقت او را نگاه کرد، چیزی را که میدید، نمیفهمید. چندبار پلک زد اما چیزی که میدید درست بود. خودش بود...
انگار او را نمی‌دید. در خیابانی خلوت مشغول قدم زدن بود، هوا مه‌آلود و سرد بود، یقه‌ی پالتو‌اش را بالا داده بود و دستانش در جیبش بود. در افکارش غوطه‌ور بود، چیزی گم کرده بود، ظاهرش خوب بود اما از درون حال خوبی نداشت. با خود زیر‌لب حرف میزد، مدام تکرار میکرد که تقصیری نداشته و همه چیز یکدفعه اتفاق افتاده و سرش را به طرفین تکان میداد...
پشت ایستگاه اتوبوس به دو جوان درشت هیکل با ریش‌هایی بلند برخورد، متوجه آنها نشد و بی‌تفاوت از مقابلشان رد شد. اما یکی از دو جوان با لحن تمسخرآمیزی داد زد 《احمقِ مو مشکی دیگه این‌طرفا پیدات نشه‌ها، بشین خونه...》
ایستاد. برگشت، اندکی به دو جوان که در حال خندیدن به او بودن نگاه کرد. صورتش از خشم بر‌افروخته شده بود. نگاهش افتاد به خانم بارداری که جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد. خواست مسیرش را ادامه بدهد و برود اما برای بار دوم یکی از دو جوان داد زد  《ترسو...》
دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. دوید سمت آنها و باهم گلاویز شدند، یک مشت میزد، سه تا مشت می‌خورد. برایش عجیب بود که از این کتک خوردن، لذت میبرد. روی زمین افتاد. صورتش خونی بود، لباس‌هایش پاره شده بود. بلند شد دوباره دوید سمت دو جوان، صدای بوق اتوبوس را می‌شنید که نزدیک میشد، دو جوان او را گرفتند و با تمام توان پرت کردند سمت ایستگاه اتوبوس و محکم کوبیده شد به همان خانم بارداری که نظاره‌گر آنها بود. زن‌ بیچاره هم پرت شد وسط خیابان و صدای بوق های ممتد اتوبوس و جیغ های زن بیچاره، که بعد از صدای برخورد مهیبی قطع شد. دو جوان بدون درنگ فرار کردند. زن بیچاره وسط خیابان افتاده بود  جمجه اش له شده بود، و خون  دورتادورش را فرا گرفته بود. شیشه جلو اتوبوس شکسته و خونی شده بود...
نجات دهنده‌ای در کار نبود...
زن بیچاره و بچه ی تو شکمش...
از جایش بلند شد نگاهی به زن بیچاره انداخت و لنگ لنگان فرار کرد...
سرش تیر کشید، چشمانش سیاهی رفت و روی زمین افتاد. به هر زحمتی بود بلند شد و دوباره ایستاد و چشمانش را باز به سالن دوخت، ولی همه چیز تمام شده بود. همه چیز محو شده بود. خیلی آرام پرده مقابلش کنار رفت و راه خروج نمایان شد...
پرده دوم را هم گذراند.
 مقابلش راهرویی تنگ و طولانی بود. دیگر صبرش تمام شده بود، شروع کرد دویدن می‌خواست هرچه زودتر تمام شود. با تمام توان میدوید، بعد از دقایقی دویدن بی‌وقفه خود را در مقابل یک سه راهی دید.
سه پرده مقابلش بودند...
تابلوی اولی : 《گمان!》
دومی : 《وهم!》
سومی : 《سراب!》
اینبار به غریره‌اش فرصت تصمیم‌گیری نداد، بلافاصله و بدون درنگ 《وهم》 را انتخاب کرد، پرده را کنار زد و وارد شد.
نور سالن خیلی زیاد بود، آنقدر که فقط نور سفید معلوم می‌شد. چشمانش درد گرفت. با یک دست جلوی چشمانش را گرفته بود و با دست دیگر روی میز کنارش دنبال چیزی میگشت که بتواند نور را کم کند و داخل سالن را ببیند که دستش به یک عینک دودی خورد. سریع برداشت و به چشمش زد. اکنون میتوانست ببیند...
همان سالن قبلی، همان مبل‌های چرم مشکی رنگ، همان آباژور بلند که مدام خاموش و روشن میشد، همان موسیقی لعنتی اینبار با ریتمی فوق‌العاده تند، هر ضَرب مانند پتکی در سرش کوبیده میشد...
نمی‌خواست دیگر وقت را تلف کند، سریع جلو رفت اما هنوز به وسط سالن نرسیده بود که گوشه ای از پرده کنار رفت. مَردی با موهایی بلند و سفید رنگ، ریشی نا‌مرتب، پوستی سبزه، چشمانی سفید و صورتی پُر از جای زخم روی چهار دست و پایش وارد سالن شد. سریع با همان حالت چهار دست و پا به سمت او رفت، در دو قدمی‌اش ایستاد‌. به او خیره شده بود سرش را به طرفین میچرخاند و بلند بلند میخندید، خنده‌هایی شیطانی و ترسناک...
ترس سرتاپایش را فراگرفته بود، به خود میلرزید. مَرد سبزه او را نگاه می‌کرد و می‌خندید. میخواست فرار کند اما در جایش میخکوب شده بود. در همین میان صدای انفجاره مهیبی شنید، پرده روبرویش کامل کنار رفت. پیرمردی با صورتی پُر از چروک و زخم،  اندامی استخوانی، ریشی بلند و لباس‌هایی مرتب وارد سالن شد. مَرد سبزه آرام از جلوی او کنار رفت و دیگر نمی‌خندید، سرش را پائین انداخته بود و گهگاهی زیر چشمی پیرمرد را نگاه میکرد.
پیرمرد جلو آمد، یقه پیرهنش را صاف کرد با صدایی خش‌دار ولی با همان لحن بریده بریده و نامفهوم گفت : 《به پایان خوش آمدی!》
بعد نگاهی به پیرمرد سبزه که هنوز روی چهار دست و پایش بود انداخت و گفت : 《تاجن هدنهد هرم تسا، آیب هب وا تابثا مینک...》
بعد هر دوی آنها رو به او کردند و شروع کردند به خندیدن. مَرد سبزه دوباره جلو آمد با همان خنده و نگاه ترسناک بعد نگاهی به یکدیگر انداختند. پیرمرد هم روی چهار دست و پایش افتاد، با خندهایی بلند و عصبی و سرعت تمام به سمت او حمله ور شدند.
روی زمین افتاد. کاری از دستش برنمیامد، نجات دهنده‌ای در کار نبود. دریده شدن را حس می‌کرد، کَنده شدن گوشت های بدنش، پاره شدن رگ‌هایش خونِ داغ فواره میزد...
از یه جایی به بعد دیگر کرخت شده بود و دیگر درد را حس نمی‌کرد. خون زیادی از دست داده بود و کم کم داشت از حال میرفت و در سیاهی رها شد...

تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک...
پایان همیشه جذاب است. لحظات پایانی کُند و حماسی طی میشوند، هر ثانیه تجلی عمری سوخته است. 
پایان همیشه جذاب است...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

محمد قبادی ,زهرابادره (آنا) ,سانازرضایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (12/10/1396),مرتضی وقف الحسین (14/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 19:00

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم نظرتونو درباره داستانام بدونم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.