فرار از خود


راه که می رفت با نوک کفشی که پاهایش داخل آن زار میزد؛ تک توک قلوه سنگ های روی آسفالت خیابان را شوت کرد ه وسپس به راهش ادامه می داد. چندین بار خیابان را بالا پایین کرده؛ با دلواپسی به صورت عابران نگاه کرد . وقتی مطمئن شد هیچکس او را نمی بیند . به طرف کوچه باغی سرازیرشد که در این ساعت از روزهمیشه خلوت بود . وارد کوچه شد، پرنده هم درآنجا پر نمیزد . قدم هایش را کند کرد. به وسط کوچه رسید . در هر دوسمت درخت های سپیدار سر به فلک کشیده بودند . یک ردیف تورسیمی زنگ زده درخت ها را از کوچه جدا کرده ، پشت برگ ها؛ آپارتمان های یک دست و هم اندازه در کنار هم به ردیف ایستاده بودند .
قدم هایش را سست کرده در حین راه رفتن نگاهی به آپارتمانها انداخت.پنجره های کرمی رنگ، زیر پرده های ضخیم و کرکره ها پنهان شده و نور آفتاب را منعکس کرده بودند. کوچه باغ در زیرانبوه برگ درختان از گرمای آفتاب در امان مانده. نسیم ملایمی که از لابلای آنها بر می خواست او را وا داشت تا روی سنگ کوچکی بنشیند که در کنار تورسیمی قرار داشت.
بعد از نشستن، اطرافش را بار دیگر از نظر گذراند. سپس کلاه سبز زیتونی رنگ و رو رفته اش را از سرخود بیرون کشید. گیسوان بلندش مانند آبشاری ازطلا روی شانه هایش فرو ریخت که در زیر کت مندرس مردانه ای پنهان شده بود.
با حسرت نگاهی به موهایش افکند و با عجله دست خود را لابلای آنها فرو برد. پوست سرش عرق کرده مورمور می کرد. کمی ماساژ داد و از داخل کیفش کش قیطونی ای را بیرون کشیده ؛ موهایش را جمع کرد. نفس عمیقی کشیده ،هوای داخل ریه هایش را با صدای بلند از دهانش خارج کرد و درهمان حال کلاه را بر سر گذاشت.
اندک ضعفی که بر او دست داد؛ باعث شد چشمانش سیاهی برود.درد خفیفی که اززیر
سینه اش شروع شده و به اطراف پخش می شد صورتش را مچاله کرد. دوباره دستش را داخل کیف برد واز چند عدد شوکلاتی که از مهمانی شب قبل جا مانده بود، یکی از آنها را با بی میلی برداشته، با دندانش کاغذش پاره کرد وداخل دهان انداخت .
شوکلات را خورد . سیاهی چشمانش برطرف شد ولی گرسنگی هنوز ادامه داشت . سنگی که
صندلی اش شده بود .تحمل وزن او را نیاورده ، در جایش حرکت کرد، باعث شد تعادل خود را از دست بدهد ؛ دستش را به طرف تورسیمی دراز کرده انگشتش را به آن گیر داد و خود را از افتادن نجات داد .این افت و خیز کوتاه باعث شد تا افکارش را که به دقت در کنار هم چیده و نظم میداد ، به هم بخورد .
هنوز در میان شک و تردید دست و پا می زد . دلش برای مادرش تنگ شده ، می خواست به خانه شان برگردد . اما یاد سلیم آقا افتاد و منصرف شد. ماتحت خود را محکم به سنگ چسباند و پاهایش را دراز کرد .
_ نازنین... با بابات خداحافظی کن
اشک های مادر روی صورت او ریخت . اشکی که مادرش می ریخت او را وادارمی کرد گریه کند.، اما گریه نمی کرد . حس بدی به سراغ او آمد . در میان صحبت ها می شنید که می گویند او بچه است و چیزی حالیش نمیشه !!
در پشت پرده ضخیم موهایش که روی صورتش ریخته بود ، در میان اتاقکی که داخل آن یک میز و دوتا صندلی به چشم می خورد . مرد جوان لاغر و تکیده ای که رنگ صورتش زرد و چشم هایش در حدقه فرورفته بود؛ به همراه مرد تنومند و قوی هیکلی که رنگ پوستش قرمز و تمایل به سیاه بود . وارد شدند. نازنین وحشت کرد و صورتش را به سینه مادرش چسباند. صدای مادرش که با بغض دوباره تکرار کرد : نازنین با بابات خداحافظی کن و بعد با دستش صورت او را برگرداند.
نگاه نازنین روی دست های هردوی آنها ثابت ماند که دستبندهایی بر آن بسته بودند.
حس ناخوش آیندی به او دست داد و خواست گریه کند که مرد لاغر نزدیک آمد و او را در آغوش کشید . گونه های استخوانی مرد را هیچوقت ازیاد نمی برد که بر صورت نرم او ساییده می شد . مرد صورت خود را روی سینه نازنین چسباند و نفس عمیقی کشید . بعد یک دفعه عقب رفت و فریاد کشید : نسترن ، نازنین را بردار و زود برو، فقط برو ... نازنین طوری ترسید که به شلوارش جیش کرد .
مردی که به دست های پدرش دستبند زده بود . نگاهی به او انداخت که لرزید و به دنبال آن بود که شروع به گریه کرد .
نازنین نمی دانست برای چه گریه می کند . از شلوارش که خیس کرده بود .از مردی که نگاه خشمگینی داشت و پدرش را دستبند زده بود . هنوز نمی دانست چرا باید برای همیشه از پدرش خداحافظی کند؛ همه چیز در آن اتاق غمگین بود ، احساس خیلی بدی داشت . احساسی که بعد از گذشت چهارده سال هنوز او را رها نکرده بود .
آهنگ غمگین صدای مردی که می گفتند پدش هست و فردا قرار بود؛ اعدام شود. همیشه در گوشش طنین انداز بود .
صدای پاهای شخصی که داخل کوچه باغ می دوید، او را به خود آورد . دوست نداشت از دریایی که می خواست خود را در آن غرق کند بیرون بیاورند.
مادرش را دید که سرگردان راه می رود و ترانه ای را زمزمه می کند که هروقت غمگین
می شد آن را در خانه می خواند.
نمی خواست شادی مادرش را از او بگیرد . بعد از چندین سال تنهایی و زجر فراوانی که کشید . با سلیم آقا آشنا شد که نظامی بود و همسرش را از دست داده بود . به نسترن قول داده بود که برای او و دخترش زندگی خوبی درست خواهد کرد .
نازنین فردای همانشب که قول و قرارها گذاشته شد از خانه بیرون زد. می خواست با لباس مردانه کار کند و خود را به جایی برساند. اما خوشبختی مادرش را از او نگیرد. مادرش اشک ریزان از داخل کوچه باغ عبور می کرد . اشک های چهارده سال پیش او به یادش آمد و دلش نخواست که اشک او را بیند . فریاد کشید: مامان چرا گریه می کنی ؟
زن بخت برگشته که از صبح به دنبال تنها دخترش همه جا را زیر پا گذاشته بود، ناباورانه او را نگاه کرد و از دیدن نازنین در لباس پسرانه متعجب شده اشک شوق ریزان به طرف او آمد و در آغوشش گرفت .
کمی بعد نازنین به مادرش گفت که سلیم آقا او را به یاد مردی می اندازد که چهارده سال پیش دستبند بر دست بابای او انداخته و او را به اعدام برده بود .
مادردر میان اشک و خنده قول داد که دیگر حرفی از سلیم آقا به میان نیاورد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

مریم مقدسی ,م.فرياد ,پیام رنجبران(اکنون) ,شيدا سهرابى ,طیبه حسنی , ناصرباران دوست ,مهدی دارویی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,عباس پیرمرادی ,زهرا بانو ,حمیدرضا محدثی ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,مریم صیاد آموز ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,بهروزعامری ,فرزانه رازي ,شیدا محجوب ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (4/6/1395),شهره کبودوندپور (4/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/6/1395),سارینامعالی (4/6/1395),م.ماندگار (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),زهرابادره (آنا) (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395),حمیدرضا محدثی (5/6/1395),بهروزعامری (5/6/1395),مریم مقدسی (5/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (5/6/1395),عباس پیرمرادی (5/6/1395),زهرا بانو (6/6/1395),همایون به آیین (6/6/1395),شیدا محجوب (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (6/6/1395),رضا فرازمند (6/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/6/1395),م.فرياد (7/6/1395),شيدا سهرابى (9/6/1395),علی احمدیان (10/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (21/6/1395),طیبه حسنی (22/6/1395),مریم صیاد آموز (28/6/1395),ریحانه السادات خسروی (5/11/1395),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),کوثر علیزاده (2/11/1396),ماریا-لشکری (17/4/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
جای من محفوظ بمونه تا بیام @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 21:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام بلند و بالا به بانوی مهربونی ها آنا جان عزیزم :x

ظهری داستان رو خوندم ...البته تند و سریع اینقدری ک موضوع داستان رو بفهمم و ببینم قضیه از چه قراره .. الان ک دوباره اومدم و خوندم .. فهمیدم چه هنری توی روایت داستان به خرج دادید :) .. مخصوصا توصیفات اول داستان .. به راحتی میشد خودت رو جای شخصیت داستان تصور کرد و توی اون حالت و وضعیت قرار گرفت .. واقعا فضا سازی داستان حرف نداشت
قلم شما هر وقت از موضوعات اجتماعی میگه .. اینقدری باور پذیر هست ک بعضی وقت ها دلت میخواد شخصیت ها رو پیدا کنی و هر کاری از دستت بر میاد براشون انجام بدی ... اون قسمت از داستان ک برگشت به عقب و از بچه گی های شخصیت داستان گفت و ازعلت رفتار های امروزش گفت ... یه مبحث روان شناسانه عالی بود
پایان بندی خیلی خوبی داشت .. داستان هایی ک عاقبت خوشی داره .. یه جور حس رضایت به خواننده میده :)
و دیگه اینکه .. خوشحالم ک یه داستان عالی خوندم و از خوندنش لذت بردم
خدا حفظتون کنه :x :x :* :* @};- @};- @};- @};-

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 04:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر عزیز دلم نرجس خانم نازنین
حضور شما همیشه برایم شوق انگیز و مشوقانه بوده است
نگاه تان مثل همیشه زیباست ازتون دنیا دنیا ممنونم
قربان نگاه مهرانه تان که اشکالا ا ندیده گرفتید
موفق و سعادتمند باشد


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:19

سلام و عرض ادب خدمت شما آنای مهربانم
پیام سراسر مهرتان به وجد آورد مرا
خوشحالم که باز هم قلم در دست گرفته اید
از خوانش دوباره داستانهایتان محظوظ شدم
داستانی با تم اجتماعی و دختریتیمی که قصد فرار از خانه دارد
توصیفات دقیق و ملموس داستان نشان از قلم قوی نویسنده اش است
قلمتان پرگوهر:x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 04:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خواهر گرانقدر و بزرگوارم
سپاس از حضور زیبا و باشکوه تان
همیشه دوستت دارم عزیزم
داستان را به طور قطع زیبا دیدید
برایتان بهترین ها را آرزومندم


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:24

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم بادره
باز هم یک داستان اجتماعی دیگر که مخاطب را تحت تأثیر می گذارد . به شما خسته نباشید عرض می کنم
شاید شخصیت داستان ساختگی باشد اما چنین شخصیت های حقیقت دارند
موفق و پیروز باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 04:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شریفی بزرگوار و عزیز
از حضورتان یک دنیا سپاسگذارم
می دانم که داستان را با عجله به پایان رساندم و در واقع آخر داستان خودم را راضی نکرده و شما با گذشت نگاه کردید
متشکرم از نگاه نیک تان
شاد باشید و تندرست


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:49

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنا بانوی نازنینم.
خوشحالم داستان گذاشتید
مثل همیشه از قلمتون و داستان زیباتون لذت بردم.
سبز باشید بانو
:x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 04:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم مژگان عزیزم
سپاس از حضور زیبایتان
ممنونم که اندک نوشته مرا به دیده تحسین نگاه کرده و مرا مفتخر کردید
برایتان بهترین ها را آرزومندم نازنین


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 19:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر هنرمند م سرکار خانم بادره
عرض ادب و احترام
داستان خیلی زیبا بود و پر احساس . از خوانش ان لذت بردم . شخصیت پردازی دختر خیلی خوب صورت گرفته بود
فلش بکها بجا بود و تعلیق و جذابیت داستان عالی بود
اسم داستان هنرمندانه انتخاب شده بود
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 04:18

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر برادر بزرگوار و استاد عزیزم
سپاس و سپاس از شما که همیشه سعی کردید نقاط مثبت داستان هایم را ببینید و همیشه مشوق شدید که بنویسیم
دیدگان مثبت نگر شما قابل تحسین است
برایتان تندرستی و شادابی آرزومندم


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 00:47

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سکار خانم بادره.
داستان خوب و جذابی از شما خواندم. منطق داستانی ، فضاهای ملموس و ساختار درست از ویژگی های این داستان بود.
توفیق یارتان !


@حمیدرضا محدثی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 04:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزیز و گرانقدر
از حضورتان ممنونم
و از وقتی که برای این اندک گذاشتید
سپاسگزارم که نواقص داستان را ندیده گرفتید
برایتان اوقاتی شیرین و سرشار از تندرستی آرزومندم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 05:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

















درود بر سرکارخانم بادره خاله نازنینم :) :x
امیدوارم هرکجا که هستید دلتون شاد و لبهاتون پر از خنده.
..... و اما داستان:

فرار از خود: یعنی فرار از ماهیت خود که در این داستان به شکل جنیست مطرح شده است. دختری که لباس پسرانه می پوشد و..
داستان بر روی شخصیت متمرکز شده است و بدین منوال بهتر است که هم جهت با عنوان داستان بیشتر به وجه دلیل بپردازیم! یعنی دلایل محرز برای اینکه سخصیت داستان تصمیم به پسر بودن گرفته است.به نظرم به این وجه مهم در راستای پرداخت این شخصیت در حد یک خط پرداخته شده بود و مکفی نبود! یعنی لباس پسرانه بپوشد و کار کند. و سلیم آقا، که یادآور جریان پدر اعدامی بود، و همچنین جراحت و خاطره ی تلخ کاراکتر ما که بیشتر به آن پرداخته شده است، زیاد با محور اصلی ماجرا همسو نیست.
و البته که این نقد و نظر مخلص شماست :) و شما نگارنده ی زبردست و بزرگوار. بقول گزارشگرهای ورزشی المپیک این ها به هیچ وجه از ارزشهای فراوان شما و قلمتان نمی کاهد :D :)

قربون شما. خاله ی خودمان را نقد نکنیم که نمی شود. :D

چاکر شما @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 04:30

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهرزاده گل و عزیزم پیام نازنین
نمی دانم شوق بیش از اندازه خود را از حضور شما چگونه بیان کنم براستی که مهر دوستانی مانند شما مرا به نوشتن وادار می کند
داستان هایی که با نگاه شما عزیزانم ارزش پیدا می کند
ازتون متشکرم که شا دی ها را با وجود خودتان به طرف سایت سرازیر کردید
و اما داستان
کاملا حق به جانب شماست و مخصوصا آخر داستان که طبق معمول عجله به خرج دادم و نتوانستم کاملا پرداخت کنم
ولی قول می دهم در داستان بعدی جبران کنم .
اما دیر جواب شدم به خاطر اینکه متاسفانه من این روزها سیستمم خراب است و با کوشی کار می کنم در روزهای آتی درست خواهد شد و کماکان در خدمت عزیزان و خانواده داستانکی ها خواهم بود
آرزوی موفقیت مرا پذیرا باشید
شاد و در لحظه ان شالله


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 16:50

آنای نازنینم
درود @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 04:32

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم مقدسی دختر عزیزم
حضورتان را ممنونم
خوشحالم که شما را می بینم
شاد و سرافراز باشید عزیزم


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 18:39

سلام بانو
درود بر شما
داستان زیبایی بود .
به امید موفقیت روزافزون
@};- @};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 04:40

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای خوش بین صفت عزیز و گرانقدر
از حضورتان ممنونم و همچنین نگاه فوق العاده مهربانی که داشتید براستی مشعوف شدم و انرژی گرفتم
برایتان بهترین ها را آرزومندم
شاد و سرافراز باشید


نام: مهدی دارویی   ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 22:26

سلام
بسیار زیبا ، دست مریزاد ، لذت بردم


@مهدی دارویی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 04:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای دارویی عزیز و گرامی
حضور شما و نگاه مشوقانه شما را سپاسگزارم
بی شک در داستان های بعدی ام موثر خواهد بود
برایتان آرزوی اوقاتی خوش و خرم را دارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 04:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد بر همه دوستانی که واژگان مهرشان را به سویم فرستادند و من در عرض ارادت تاخیر کردم به سبب مشکلاتی که این روزها دارم امیدوارم به بزرگواری خودتان ببخشید
حضور همه شما در صفحه ام باعث افتخار و خوشحالی ام است و امیدوارم که همیشه همراهی بی دریغ شما را داشته باشم .
با ارزوی بهترین اوقات برای خود و خانواده های محترمتان


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 17:50

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام
داستان تاثیرگذار و متناسبی آفریدید.
تنها چند نکته:
نخست آنکه پرداخت شخصیت برای پدر قهرمان داستان ابتر بود و خواننده را با پرسشهایی بدون پاسخ رها میکرد. گرچه شخصیت پردازی دیگر عناصر داستان پذیرفتنی بودند.
منطق روایی داستان خوب بود و خواننده سیر وقایع را بروشنی درک میکرد و توان همذات پنداری با قهرمان داستان را داشت. اما داستان اوج و نقطه برجسته‌ای که ضربان قلب خواننده را بالا ببرد، نداشت. میشد با جای دادن واقعه‌ای تکان دهنده این کاستی را مرتفع کرد.
درمجموع داستان قابل قبول و دوست داشتی آقریدید که به شما بابت آن تبریک میگویم.
آنچه معروض داشتم باور شخصی بنده است و اصراری بر درست بودنش ندارم.
با سپاس


@حمیدرضا میرمعزی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 05:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای میر معزی عزیز و گرامی
از حضورتان مشوقانه تان ممنونم
خوشحالم که داستان را با نگاه نقادانه و تی. بین خودتان بررسی کردید وقتی فکر می کنم اگر داستان را همانطوری که شما گفتید می نوشتم تغییر بزرگی در آن ایجاد می شد و زیباتر هم میشد حتما در ویرایش اعمال می کنم متشکرم
خواهش می کنم با تمام وجود از انتقادها استقبال می کنم و لطفی است که برایم می کنید
همچنان منتظر نگاه سازنده تان در داستان های بعدی خواهم بود
با آرزوی تندرستی و اوقاتی خوش و خرم


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 03:07

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام سلام سلام ســــــلام به روی ماه مامانی گلم:x
دلم براتون تنگ شده،الان دوست دارم بپرم بغلتون،بوس بارونتون کنم:*
قرار بود بیاین تبریز با داداشی،چی شد پس؟:(
من و حسین کلی خوشحال بودیم که میاین،تابستون تموم شد نیومدید ک
خیلی دلم هوای قلمتونو کرده بود مامان جونم:*
الهی من فداتون بشم،فدای خودتون و این داستان های مادرانه تون:x
لذت بردم از خوندنش مامانی،مرسی
خوشحالم که سایت داره بازم جون میگیره:)
:x :* :x :* :x :* :x :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 05:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام دختر فوق العاده عاطفی ام نازنین حجابی عزیزم
منم خیلی خیلی دوستت دارم امیدوارم در کنار حسین آقای عزیز حیاتی شیرین را تجربه کنید . سلام مراهم به ایشان برسانید .
تا اردبیل اومدیم چند تا عروسی بود که به شدت وقت ما را گرفت ( ان شالله که همیشه عروسی باشه)و بعد داداشی مرخصی اس تمام شد و ما را تخته گاز تا کرج آورد تا به کارش برسه
ان شالله کلایه بمونه برای بعدی که قراره بیاییم ان شالله .
قربونت بروم که داستان را با نگاه زیبایتان دیدید
من هم دوست دارم بنویسم تا بهانه ای باشد شما عزیزان را ببینم و الا این نوشته ها که چیزی نیستند
برایتان سعادت و خوشبختی و شادابی آرزومندم عزیزم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 07:59

درود بر بانو بادره عزیز
وقتی مکانی توصیف می شود، مثلن اینکه می گوییم:« ...درخت سپیدار...آپارتمان های یک دست...پنهان پشت برگ ها...» بهیچوجه برای زیباسازی فضا و تزیین سطر و پاراگراف نیست! همه اینها باید در خدمت هدف داستان باشد و در داستان شما این منطق توصیف وجود داشت چرا که با این توصیف قصد داشتید نشان بدهید که ساکنین مکانی که مادر نازنین به همراه شوهر جدیدش زندگی میکردند،متمول بودند. زوایه نگاه داستان خوب بود ولی بعضی از ماجراها از قبیل:«شکلاتی که از مهمانی شب قبل برداشته بود...»،«خود را بعنوان یه مرد جازدن قهرمان داستان » و «ازدواج مادر نازنین با سلیم آقا،مردی که نگاه خشمگینی داشت و شوهرش را دستبند زده بود» خوب در داستان ننشسته بود! با همه اینها قلم روان و زیبای شما داستان را مثل همیشه خواندنی کرده است.


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 06:05

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای به آیین عزیز و گرامی
از حضورتان خرسند و سپاسگزارم
مهربانی شما در نحوه انتقاد هم خود را نشان می دهد
خوشحالم که در کنار شما یاد می گیرم . کاملا صحیح می فرما ید و من در ویرایش موارد فوق را اعمال می کنم
آرزوی بهترین های هستی را برایتان دارم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 17:40

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

داستان جالب وپرکششی بود

بهره ولذت بردم

نویسا وپرتوان باشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 06:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام برادر بزرگوار و عزیزم
حضور ارزشمندتان را خوش آمد می گویم
سپاس که نگاه نیک و مثبت خود را از من دریغ نکردید و وقت گذاشتید
آرزوی اوقاتی خوش و خرم همراه تندرستی وجود برایتان دارم


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 21:00

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره گرامی@};-
خوشحالم که باز هم داستان زیبا و تاثیرگذاری از چشم و دل بینا و باتجربه ی شما میخونم@};- @};- @};-
جام احساستون لبریز! آفتاب اندیشه تون تابان@};-


@م.فرياد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 06:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر صاحب اندیشه و خرد آقای فریاد عزیز
از حضورتان سپاسگزارم
داستان های من د.ر مقایسه با داستان های شما کاهی در مقابل کوه است . بی شک دیدگان شما یار باگذشت هست و زیبا
ممنونم که خواندید و نظر نوشتید
روز و اوقات تان شیرین و عسلی


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 00:14

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

دوسه بار نصفه نیمه خوندم درود بر شما

لذت بردم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 06:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزیز و بزرگوار
سپاس که حضور پیدا کردید و با وجود نواقص داستان آن را خواندید .
حضورتان برایم ارزشمند است . تشکرهای مرا پذیرا باشید
با آرزوی روزهایی مفرح همراه با تندرستی


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 11:32

نمایش مشخصات شيدا سهرابى به به
درود بر آنای من.
نازنین بانو دست مریزاد
کیف کردم با نوشتتون یه داستان اجتماعی زیبا.
گفتم آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییش عجب داستانی خوندم
خستگی از تنم درومد.
همه چیز عالی بود دستتون درد نکنه
بازم معذرت بابت تاخیرم میدونین ک ی کم درگیرم دیر اومدنام رو به پای جسارتم نگذارین بانو
میبوسمتون
دوستون دارم هواااااااااااااااااااااااااااااارتا:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 08:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شاداب ترین دوشیزه سایت شیدای نازنینم
از حضورتان بسیار خوشحالم
آمدن شما انرژی فراوانی به سویمان سرازیر می کند
پس لطفا همیشه باشید عزیزم
ممنونم که نگاه زیبایتان را بر داستان انداختید
برایتان بهترین لحظات هستی را آرزو می کنم
تمامی گل های دنیا تقدیم وجود نازنین شما دختر مهربانم


نام: علی احمدیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 14:10

نمایش مشخصات علی احمدیان @};- @};- @};- عالی


@علی احمدیان توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 05:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود و سلام بر شما
سپاس گزارم که داستان مرا خواندید
ممنونم از وقتی که صرف نمودید
برایتان بهترین های هستی را آرزومندم


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 07:55

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بر شما بانو .داستان زیبایی بود .عقده های در دل مانده از کودکی و بد بینی که ایجاد کرد و با شخصیت داستان ماند .بسیار زیبا بیان کردید . کلاه و بستن مو و در آخر لباس پسرانه شاهکار داستان است وقلمتان مانا


@مریم صیاد آموز توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 08:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر بانوی ایثار و مهر خانم صیاد آموز عزیزم
از حضورتان ممنونم و نگاه زیبایی که به داستان انداختید
بی شک حضورتان موجب دلگرمی و رشد قلم خواهد شد
تاخیر مرا در جواب دهی لطفا ندیده بگیرید
دیروز چند بار جواب نوشتم متاسفانه پرید و ارسال نشد
برایتان بهترین ها را آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.