گلین



ظهر رسید و خورشید نور بی رمق خود را در دوردست ترین نقطه افق پهن کرد . بارش بی امان برف که از نیمه شب آغاز شده قطع شده . موذن پیر در پشت بلندگوی مسجد قرار گرفته صدای الله اکبر در روستای کوچک نهرآباد طنین اندازشد .
لحظه ای بعد اهالی روستا دست از کارهای روزانه شان کشیده به طرف مسجد روانه شدند تا نماز جماعت به جای آورند.
در گوشه ای دیگر
گلین پله های کاه گلی را با پاهای نه چندان کوچک خود دوتا یکی طی کرده و به شتاب خود را به بالای پشت بام کلبه شان رساند . برف تا زانوهای کوچک او بالا آمده و خود را به داخل چکمه قرمز رنگی که به تازگی حاج بابا از شهر خریداری کرده بود وارد کرد .
گلین نیش سرما را در کناره ساق پاهای لختش احساس کرد اما بی توجه و دوان دوان خود را به تحتانی ترین قسمت بالا پشت بام و از آنجا به بالاپشت بامی دیگر که متصل به خانه آنها و کمی بلند بود رساند و با یک جهش از آنجا بالا رفت . توده برف های زیر چکمه ها لیز شده و باعث شد سر بخورد گلین تعادل خود را حفظ کرد .
پاهایش را سرسخت تر ازقبل استوار نگه داشته و دوباره افت و خیز کنان در میان برف ها به راه رفتن ادامه داد.
لباس محلی رنگ یشمی و چارقد قرمز رنگ او را مانند کبکی که در میان برف سفید می خرامید که ناگهان از دست صیادی در گریز باشد . مانند تابلویی در طبیعت خود را نشان میداد.
نگاه هراس ناکش پیوسته در چوبی و زوار در رفته بالا پشت بام را از نظر می گذراند.
گلین خود را به لوله دودکش سفالی که در وسط بالای پشت بام گردن افراشته رساند و فرز و چابک جعبه خالی میوه ای که در میان خرت و پرت هادر یک متری اش قرار داشت برداشت . از داخلش دفتر و مدادی بیرون آورده ؛ جعبه را به لوله دودکش تکیه داد ه ؛ روی آن نشست و دفتر را روی زانوانش گذاشت . و
یک گوش خود را به لوله بخاری چسبانده و قلم را روی دفتر لغزاند .
درس امروز کلاس فارسی بود . صدای تق تق کشیدن گچ بر تخته سیاه توسط آموزگار بسان ترانه روحش را نوازش می داد .
دقت می کرد که از درس های آموزگارکلمه ای یا نقطه ای را از دست ندهد.
دست هایش از سرما کرخت و بیحس شده . بی اختیار نزدیک دهانش برده گرمای نفسش را درون دستهایش می ریخت و گاهی هم بالای لوله دودکش گرم کرده به نوشتن ادامه می داد.
آموزگارشعری بر تخته کلاسذ نوشته و تفسیر می کرد .
به درخواست معلم همه دانش آموزان یک صدا شعر را خواندند .
گلین هم با آنها همنوا شد .
زمزمه شعر لذتی وصف ناشدنی به او داد ؛ تبسمی شیرین روی لبهایش نشاند.
خورشید در میانه آسمان ناپدید شد و برف های کله گنجشکی رقصیدن آغاز کردند .
گلین از این منظره به وجد آمده خون در تن یخ زده اش دوید و با اشتیاقی وصف ناپذیر گوش خود را به لوله سفالی چسباند و تلاش کرد که شنیدن واژه ای را از دست ندهد .
نمازگزاران از مسجد بیرون آمده هر کدام به سویی رفتند .
گلین چنان غرق تفسیر عارفانه آموزگار از شعر بود ؛ حاجی بابا را ندید که وارد کلاس درس او شد که از چند ماه پیش تا کنون درست کرده بود.
صورت حاج بابا از شدت خشم قرمز شده و شعله ای سوزاننده از مردمک چشمانش ساطع بود. گلین با سرعت حیرت آوری از روی جعبه بلند شد اندام نازک و نحیفش شروع به لرزیدن کرد .
هفته پیش در همین جا به حاجی بابا قول داد که بار آخرش میشود که به اینجا
میاید . می دانست که این بار حاجی بابا او را نمی بخشد.
. پوست کم رنگ صورت گلین در زیر بارش برف پریده به نیلی متمایل گردید.
حاجی بابا به تندی با یک دست گلین را بلند کرد و با دست دیگر جعبه ای که روی آن دفتر و مداد گلین بود به هوا پرتاب کرد . جعبه در میانه آسمان پرواز کرد و در داخل کوچه سرنگون شد . صدای شکستن جعبه با شکستن قلب گلین یکی شد ه مانند زلزله ده ریشتری کلاسش را برای همیشه ویران کرد . صدای غرغر حاجی بابا در میان دانه های برف گم شد : دختر چقدر بگم برات درس خواندن بسه !! تا همین الان هم اجازه دادم بخونی اشتباه کردم
سلام. ... اشک های گلین روی صورتش یخ بست .
سالها از آن ماجرا می گذرد؛ گلین اکنون مادری شصت ساله شده و همیشه از آن خاطره تلخ برای فرزندان و نوه هایش تعریف می کند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,حسین شعیبی ,زهرا بانو ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان , ツفریماه آرام فر ツ ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (15/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/10/1395),همایون طراح (15/10/1395),الف . محمدی (15/10/1395),سبحان بامداد (15/10/1395),ف. سکوت (15/10/1395),حسین شعیبی (15/10/1395),آزاده اسلامی (16/10/1395),داوود فرخ زاديان (16/10/1395),زهرا بانو (16/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),بهروزعامری (16/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (17/10/1395),شیدا محجوب (17/10/1395), ناصرباران دوست (17/10/1395),ترنم سرخسی (17/10/1395),ف. سکوت (18/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395),فاطمه رنجبر (21/10/1395),شهره کبودوندپور (22/10/1395),حسین کاظمی فر (24/10/1395),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 18:49

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر بانو بادره بزرگوار

امیدوارم که لحظات زمستونی تون به شادی باشه.

داستان زیبایی بود. گلین بیچاره ،گرفتار تعصبات بیجای فرهنگی محیط و اطرافیانش شده بوده...
یکی از نویسنده های انگلیسی به نام جرج الیوت که نویسنده رمان های متعددی در این زمینه هست. یعنی ایشون میاد اون تعصبات بیجا رو توی داستاناش و رمانش نشون مخاطب میده. جرج الیوت گرچه نامی مردانه است ولی باز به دلیل همین تعصبات بیجا،این خانم که نامش مارایانا بوده این اسم مردونه رو انتخاب میکنه تا از نشر رماناش جلوگیری نشه و فک و فامیل و وابستگان وآشنایان به خاطر نوشتن مورد کتک و ضرب و شتم و... قرار نگیره...
این داستان شما منو برد سمت این نویسنده انگلیسی...

دمتون گرم .عالی بود.

تنور قلمتون گرم گرم


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 15:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود آقای بامداد عزیز و گرامی
از حضورتان و وقتی که مصروف داستان من نمودید متشکرم
همچنین خوشحالم که توانستم ذهن شما را به سوی نویسنده نامی هدایت کنم .
متاسفانه در بعضی جوامع ما خود زنان به موضوع بی تفاوت هستند و این هم معضلی بدتر است .
با آرزوی روزی خوش و خرم
سپاسگزارتان هستم کاکو


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 22:46

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان زیبایی بود.
از خواندنش لذت بردم.
شاد و سربلند باشید


@حسین شعیبی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 15:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شعیبی عزیز و بزرکوار
از حضورتان ممنونم
بی شک دیدگان شما داستان را زیبا دیده است
تشکرات مرا بپذیرید
با آرزوی بهترین اوقات


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 01:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آنای عزیز و نازنین، بانوی مهربانم
دوباره برمیگردم
دلم براتون تنگ شده بود :x :x :x :x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 15:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر بانوی مهر خانم اسلامی نازنین
سپاس که تشریف آوردیدد حضور شما شوق مرا برای آمدن به سایت صد چندان کرد
منتظر دیدگان مهرانه شما خواهم بود عزیزم
من هم ا دیدن شما و دیگر دوستان عزیزم خوشحالم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 09:59

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آناى عزيزم


آنا جان اول از ديدار دوباره ى شما بسى خوشحالم و دوم ناراحتم از اينکه گلين هاى زيادى اين خاطره مشترک رو دارند. افسوسى که پس از گذشت سالها هنوز روى دلشون سنگينى مى کنه و چه ستم بزرگيه فقط خدا مى دونه و بس... هر چند من مى گم آدم بايد تا آخر عمرش برا يادگيرى تلاش کنه اما وقتى امکانات اوليه اش نباشه, نمى شه. ممنون از شما و داستان تامل برانگيزتون, کاش ديگه اين تعصبات به دست و پاى هيچ انسانى زنجير نشه... بازم برامون بنويسيد. دم قلمتون گرن. درودها.


@زهرا بانو توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 15:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهرا بانوی عزیزم
من که خودم بسی از دیدار شما و همه عزیزان خوشحالم
باور کنید شدت گرفتاری ها و مشاغل اجازه نمی داد در خدمت دوستان باشم ولی یاد دوستان همیشه با من است .
ممنئنم که داستان را خواندید به پای قلم سحرآمیز شما نمیرسد . امیدوارم که شاهد موفقیت شما نیروی جوان و فکور وطنم باشم
بله متاسفانه این معزل کهنه ادامه دارد و چیزی که هست بی تفاوتی و تسلیم عقاید شدن باعث بدتر شدنش شده که امیدوارم درست شود.
بازهم ممنونم که داستان را خواندید
با آرزوی ایامی شیرین و گوارا


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 20:14

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
چقدر داستان شبیه داستانهای

آدمهای دوران کودکی ام بود
مرا بردید آنجاها که آرزوها کم بود اما جوندار بود
جون سخت بود
حالا آرزوها مثل موضوعهای دوره دکترا کوچک شده و برای رسیدن بهش نمی خواد از جات بلند بشی
اما عده ای هنوز داشتن یک پتوی تمیز و گرم و یک گور بدون مزاحم
که حالا حالاها توش کسیرو نذارن
آرزوشونه
آذم از آذم بودن بدش میاد
بانو انگار حوصله و وقت پیدا کردید
بیشتر ببینیمتون
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 22:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزیز و بزرگوار
از حضورتان خوشحالم و همچنین ممنونم که داستان اندک مرا خواندید
پوزش مرا در تاخیر جواب بپذیرید .
آرزوهای ما رودخانه ای مواج بود با کشتی ها و آرزوهای کودکانمان دریایی که قایق هم در آن جا نمی شود
گورخواب ها نمونهذای از دنیای متفاوت است
سپاسگزارتان هستم
سپاس که با ذوق سرشار ادبی تان مارا به تکاپو وا داشتید
با آرزوی تندرستی و ارادت فراوان


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 01:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
به بانوی مهربانی ها آنای مهربان و عزیزم :x

دلمون برای داستان هاتون شده بود قد سوراخ جوراب مورچه :D
شیرینی اومدن دوباره شما و خاطره تلخ گلین با هم مخلوط شدن ..معجونی ساختن داستانی و غیر قابل توصیف .. فضا سازی و توصیفات توی داستان شما اینقدر زیبا و دلنشین هستن ..ادم میمونه از چه کلمه ای استفاده کنه برای بیان لذتی ک بعد از خوندن داستان برده :)
جایی خوندم ک هر چند مدت یکبار تاریخ به نحوی به عقب بر میگرده .. 60 سال پیش ک گلین اسیر تعصبات کور جامعه بوده خاطره تلخی براش باقی مونده از درس خوندن و حالا شاید بشه گفت فقر باعث به وجود اومدن این خاطره تلخ بشه .. دنیای مدرن و جیب های غیر مدرن ... البته توی داستان اشاره ی خاصی نشده به اینکه علت مخالفت با تحصیل گلین چی بوده .. شاید باز هم فقر بوده و نه تعصبات .. البته فرقی هم نمیکنه ها .. به هرحال گلین توی داستان آشنا بود به قول شما .. همنوا بود با همه ی گلین های بینوا
داستان زیبایی بود .. فضا سازی، توصیفات، شروع و پرداخت داستان عالی بود :)
( خیلی بدجنسیه ولی ) اون قسمتش ک حاجی بابا اومد لگد زد زیر کاسه کوزه گلین خیلی باحال بود :D
ممنونم از اینکه هستید و مینویسید .. خدا حفظ تون کنه :)
@};- @};- @};- @};- @};- :x :*
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 22:40

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس خانوم نازنین
چقدر حضورتان برایم شعف انگیز است خدا می داند
از خداوند برایتان سعادت و سلامتی آرزومندم
بله منظور من در داستان فقر فرهنگی بود کن گلین را در کام خود فرو برد و او که تحت سرپرستی پدر بزرگش که متمول بود قرار گرفته و دگار بی مهری گردید گویا در انتقال مطلب زیاد موفق نبوده ام والا نرجس عزیزم بسیار دقیق هستند .
قربان مهر فزون دختر عزیزم بروم
تبلت من با من همکاری نمی کند
مجبورم کوتاه کنم
سپاس از نگاه زیبایتان دختر نازنینم


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 10:49

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر شما بانوی مهربان...

به گمانم همیشه ، پای کسی در میان است که خلوت هامان را بهم بریزد...انگار همیشه کسی هست که لذت هایی را که برای خودمان ساخته ایم را پیدا کند و با لگد بکوبد زیرش...مثل کلاس ویران شده ی گلین...

گلین هم دختر قوی ای می شود.... خودش می داند که بعضی چیز ها برای حاج بابایش اشتباه تعبیر شده...


سپاس گزارم بانو بابت داستانتان و حضورتان در داستانک...قبلا هم گفته بودم که: بیشتر سر بزنید به داستانک، این چاردیواری مدیون محبت شماست

@};-


@شیدا محجوب توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 22:47

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودهای فراوان بانوی عزیزم خانم محجوب
حضورتان را بسی دوست دارم تمامی لطف و مهربانی های سایت داستانک را در روی زیبای شما می بینم شما و دوستان عزیزم که روزی قدم به قدم با من قلم برداشتند و کمک نمودند که قلمم را استوار نگه دارم .
ممنونم که داستان اندک مرا بزرگوارنه نگاه کردید و باعث تصاعد انرژی برایم شدید .
ان شالله امید به خدا تلاش می کنم که همچنان در کنار شما عزیزانم باشم . حداقل کاریست که در برابر محبت دوستان می توانم ارائه بدهم
سپاسگزار نگاه مهربان تان هستم
شاد باشید نازنینم


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 12:33

سلام ودرود بر مهر بانوی عزیز
داستان زیبا عمیقی است ،سرشار از احساساتی که دل را مصیبت زده می کند ودل هم هیچگاه ،قوه ی فراموشی ندارد.متاسفانه باید اضافه کنم،این باور های غلط وتعصبات بی جا ،امروز هم رواج دارد وبار ها شاهد ترک تحصیل دانش آموزان پر استعداد بوده ام،که تنها فقر دلیلش نبوده است.بدترین وضع هم آنجا بود که با دخترانی آشنا شده ام که حتی کمترین سواد نوشتاری را نداشتند،البته تعدادشان اندک است وخودشان هم فکر می کنند ،برای زندگی نیازی به خواندن ونوشتن ندارند.
از داستان زیبایتان لذت بردم
نویسا وپایدار بمانید


@ترنم سرخسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 22:53

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر بانوی باران و عشق خانم سرخسی عزیزم
از حضورتان و نگاه اندیشمندتان ممنونم
کاملا درست فرمودید هنوز هم هستند دختران و زنانی که در گوشه کنار با بی سوادی کنار آمده اند و این بیشتر مایه تاسف است . فقر فرهنگی هنوز در بین زنان ما وجود دا رد . زنانی که حتی نمی خواهند تفحصی داشته باشند تا از کوچکترین حقوق خویش اطلاعی داشته باشند
سپاس که حضور پیدا کردید
سپاس که خواندید
با آرزوی سعادت و نشاط شما عزیزم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 13:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر مهربان و هنرمندم بانو بادره ی گرامی
عرض ادب و احترام
نمیدانید چقدر خوشحال شدم از اینکه با ز داستانی زیبا از شما بانوی بزرگوار پیشانی داستانک را به تلالو واداشته . باعث افتخار است حضور مجدد شما در این وطن مالوف امید که این حضور استمرار داشته باشد .
داستان زیبا ودردناکتان به دل نشست . ساده بود و پر مغز و از زخمهایی که تعصب کور و نادانی بر جان کودکان دهه های قبل گذاشته به زیبایی سخن گفته بودید .

پاینده باشید و برقرار
تاخیر بنده را در انجام وظیفه به بزرگواریتان ببخشید . بسکه سایت کم رونق شده رغبت حضور هم کم می شود در دل کاربران
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 23:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود ها استادعزیز و برادر گرانقدرم
وقتی کامنت بزرگوارانه شما را پای داستانم دیدم بسی خجلت
زده شدم . هنوز فرلموش نکردم که چند صباح پیش به شما قول دادم که در کنار همدیگر و پررنگ تر از همیشه در سایت باشیم
اما افسوس بعضی وقت ها روزگار با انسان سر ناسازگاری دارد و اجازه نمی دهد گاهی آن باشد که دلش می خواهد
در هر حال کمرنگ بودن ما را هم شما عفو بفرمائید .
منبعد تلاش می کنیم در کنار هم بنویسیم .
دیدگان ملطوفانه شما را هرگز فراموش نخواهم کرد
سپاسگزارم که داستان را با تمام نواقصاتش خواندید و قلم تایید زدید
با آرزوی تندرستی و نشاط شما بزرگوار


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 14:38

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام@};-
مجذوب گزينش لغات اثرتان شدم. چینش شان بسیار دل انگیز بود.
مضمون تان هم در جهان ‍پُست مدرن ايده آل است.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 20:28

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای جعفری عزیز و بزرگوار
از حضورتان و نگاه انرژی بخش تان ممنونم طبق معمول حضورتان برایم مایه خوشحالی شد و عزمم را برای نوشتن بیشتر
سپاسگزارتان هستم
بهترین ها را برایتان آرزومندم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 16:12

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنای نازنینم:x
خوشحالم که باز توی سایت می بینمتون
داستان زیبا ولی تلخی بود
دوستون دارم
سبز باشید
:x :* :x :* @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 20 دي 1395 - 08:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام دختر عزیز و مهربانم مژگان خانوم
ممنونم که داستان را خواندید
منم از دیدن شما خیلی خوشحالم
داستان ها بهانه است تا دوستان عزیز را ملاقات کنم
تلخی داستان با وجود شیرین شما حلاوت یافت
از تون سپاسگزارم
برایتان سعادت و موفقیت ها آرزومندم
پرانرژی باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 09:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بانوی عزیزم
آنای مهربان
خوشحالم از زیارت روی مهربان شما:x :x :x
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 19:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماه بانوی عزیزم
خوشحالم که حضور پیدا کردید
امیدوارم در کنار هم بنویسیم و به همدیگر دلگرمی بدهیم
نگاه مهربان شما و دیگر دوستان همیشه برایم جذاب است و دوست تان دارم
با آرزوی ایامی خوش و سعادتمند برای شما نازنین
یک باغچه گل تقدیم شما عزیزدلم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.