آخرین ایستگاه



سپیده که دمید ، بیدار شدم .
چشم هایم را باز نکرده و در مقابل فشار پلک هایم مقاومت کردم .
دوست داشتم مثل همیشه یدالله بیدارم کنه ، همینطور هم شد ، چند لحظه بعد ، یدالله اومد و لحاف را از رویم به کنار کشیده و با صدایی که خشونت و مهربونی قاطی هم بود، گفت : طیبه ؛ طیبه بلند شو عزیز داداشی ؛
تا من برم نون بخرم تو هم سفره بندازیا ... عزیزکم .
سپس مرا که زیر لحاف ، زانوهایم را بغل کرده ، گرد شده بودم ، تنها گذاشته و از خانه خارج شد.
بعد از رفتنش با بی میلی از رختخواب گرم خود بیرون آمده و کتری را از آب پر کرده ، روی اجاق گاز گذاشتم .
تا کتری جوش بیاد ، منم داخل حیاط رفتم و زیر تک درخت زردآلویی که همیشه خدا، برگ هایش را داخل حوض سیمانی
می ریخت نشستم.
روزی که بابام این حوض رو درست کرد ، ننم رو خاک کرده بودن ،
من زیاد گریه کردم بهانه ننم رو می گرفتم ، بابام این حوض رو برام درست کرد .
کنار حوض نشسته و اول عکس خودم رو تماشا کردم . سپس با ماهیام صحبت کردم . نارنجی و نقره ای و خال خالی بازی می کردند و به دنبال هم می دویدند.
_ نارنجی چشم درشته رو شب تولدم برام خرید .
آها ..نقره ای ...اون روز که قهر کرده بودم و حاضر به آشتی نبودم ،برام خرید .
مشکی خالدار رو ..چطور هم تند تند شنا می کنه . آره اونم ،یه روز قبل اینکه قلبش بگیره و به بیمارستان ببرنش برام خرید .
_ کاش می دونستم الان کجایی بابایی، حیف که یدالله منو نمیاره پیشت تو رو ببینم !
...صدای قل قل کتری تا لب حوض میاد...بلند شم ..برم چایی دم
کنم ...
موقع برگشتن ، سر دختر ادریس از پشت دیوار کاهگلی پیدا شد . منو که دید ، فریاد کشید : دیوونه دیوونه !
منو که دید نگاه می کنم ، پشت دیوار خونه شون پنهان شد .
سرم داغ شد ، انگار آب کتری که روی اجاق گاز می جوشید . رو سر من ریختن .
نگاهم به داخل حوض افتاد. ماهی های داخل حوض هم ناراحت شدن . چشم درشته خودش رو به دیوار حوض کوبید ، و خال خالی شنایش را تندتر کرد.
از سرتا پایم گر گرفته و به او حمله کردم . سر خود را پشت دیوار مخفی کرده ،دوباره فریاد کشید : طیبه دیوونه طیبه دیوونه ...
باید هر طور می شد حقش رو کف دستش می ذاشتم . به سوی پاروی گوشه حیاط رفته و برداشتم و به طرف دیوار بر گشتم .
تا من برگردم دختر ادریس رفته بود. پارو رو محکم به دیوار کوبیدم و داد زدم : دیوونه خودتی ...خودتی...
همون موقع صدای در بلند شد و یدالله با نون و پنیر در دست وارد حیاط شد .
به من که نگاه کرد . چشم هایش پر از اشک شد ، جلو آمد ه و سر مرا در آغوش گرفت و بوسه ای بر سرم زد مرا به داخل اتاق تاریک و نم دارمان برد و گفت : باز این دختره ،اذیتت کرد داداشی ؟
دلم نیومد ،داداش یدالله رو ناراحتش کنم .
برا همین گفتم : نه !چیزی نشده !
بعد به سوی کتری که قل قل می جوشید رفتم و چایی دم کردم .
بوی چایی تازه دم با گاهگل دیوار اتاق مان مخلوط شد ه بوی دلنشینش اتاق را پر کرد . به سوی تشک یادگاری نه نه خدابیامرزم رفتم که در گوشه اتاق پهنش کرده بودم، روی آن نشستم و سعی کردم مثل ننم باشم .
....یدالله ..شب زود بیایی نه نه ...یدالله مس ها رو که مالیدی ..تموم کردی .. پاهاتو وازلین بزن ..نه نه ..
یدالله سفره انداخت و چایی ریخت . منم صدا کرد. صبحونه را که خوردیم . بعد از خوردن صبحونه یدالله پاهاشو جلو آورد که جوراب بپوشه و بره .
پاهاش سیاه و کبود بود ، فهمیدم که وازلین نزده . .. وقتی میخواس از خونه خارج شه ، سرم رو بغل کرد و مثل همیشه سفارش کرد : آبجی جون .. . تو رو خدا . کوچه نرو.... با این دختر ادریس هم سربسر نذار ، اونا خودشون دیوونه ان ...
داداش یدالله رفت و منم روسری ام رو محکم گره زدم . جارو را از پشت در برداشتم تا خونه رو مثل ننم تمیزش کنم .

زهرا بادره (آنا)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

"صابرخوشبین صفت" ,پیام رنجبران(اکنون) ,حمید جعفری (مسافر شب) ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (19/4/1397),زهرابادره (آنا) (19/4/1397),نگین پارسا (20/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (20/4/1397),علی عطایی (20/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (20/4/1397),ماریا-لشکری (21/4/1397),همایون طراح (21/4/1397),همراز محمدی (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 02:34

نمایش مشخصات نگین پارسا عالی بود لذت بردم...داستانتون خیلی واقعی بود...ادم همه اش رو باتمام وجود حس میکرد


@نگین پارسا توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 07:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام عزیزم
ممنونم که داستان مرا خواندید و امصای تایید بر آن زدید
بی شک نگاه تان زیا و پراحساس هست
سپاس بیکران دارم


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 02:44

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام وقتتون بخیر داستان زیبایی ازتون خوندم یه برش کوتاه از زندگیه یه خواهر و برادر که پدر و مادرشون رو از دست دادن و در دید مردم دختر دیونه شده یا باترحم بیش از حدی که داداشش بهش میکنه واقعا دیونست .با تمام ابزاری که تو داستانتون بود بسیار خوب بازی کردید بازی با جمله ی کتری هم قل قل می جوشد چند باری تکرار شد که ذهن خواننده رو وقتایی که تو حیاط بودید تو خونه نگه میداشت یا وقتایی که داشتید فلش بک میزدید و خاطره بازی میکردیدبیدارتون میکرد از گذشته تون اون جمله اما معمولا من اکثر داستان هایی رو که پس از مرگ خوندم وقتی می‌خوان خونه رو توصیف کنین فضایی سنگین تاریک و افسرده رو بر اونجا حاکم می‌کنن که به نوعی اون سنگینی اون غم هم به خواننده منتقل بشه نمونه تو داستان سمفونی مردگان عباس معروفی وقتی اورهان برمی‌گرده به خونشون و آیدین نیس آیدا خودشو آتیش زده و مارد نیس و پدر هو فوت کرده واقعا اونجا محشر اون سردی اون تاریکی و غم خونه رو به تصویر میکشه اما جالب بود شما از چیزهایی برعکس اون استفاده کردیدکه نشاط آور بودند و حاکی ا جنب و جوش و اون سردی رو حاکم نکردید ماهی هایی که حوشحالند و یادگار پدر هستند و چادر های مادر حرف های ننه و....
زیاده گویی کردم موفق باشید و قلموتون همیشه نویسا


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 07:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای غفوری عزیز
برایم افتخار هست که نویسنده توانایی مانند شما داستانم را تایید می کند و موجبات دلگرمی ام را فراهم کردید .
امیدوارم بتوانم از نگاه شما در داستان های بعدی حداکثر استفاده را ببرم و تنقیدهای تان را به نظاره بشینم.
سپاس که هستید
سپاس از وقتی که در اختیارم گذاشتید


نام: علی عطایی   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 09:59

عرض ادب و احترام خدمت بانوی بزرگوار
درود بر شما که هر حس و حالی رو می توانید بر صفحات جاری کنید و خوشحالم چون شمایی هستند که یادمان باشد زندگی برای هیچ کس ازلی و ابدی نیست. کاش ما راه رفتگان خود را شادتر برویم
درود بر شما


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 12:42

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای عطایی عزیز
مدتی ست که در معیت دوستان سیاه مشق هایی نوشته و از نگاه گرمشان حداکثر استفاده را می برم ، بی شک و شبهه اگر مکتوب قابلی دارم مدیون دوستانی مانند شما هستم .
بودن شما دلخوشی و قوت قلمم شد .
زندگی را باید زندگی کرد تا داستانش کرد
سپاس بیکران دارم
بزرگوار هستید


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 تير 1397 - 11:13

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
داستانی زیبا از قلم بااحساستان خواندم .
درودها بر شما
اینکه آمده ای و فعال هستی نوعی دلگرمی و انگیزه برای همه ی ماست .
سرزنده باشی .@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 تير 1397 - 15:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای خوش بین صفت عزیز
ممنونم که وقت گذاشته و خواندید
امیدوارم مثل گذشته در کنار هم یاد بگیریم
سپاس بیکران


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 تير 1397 - 01:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












یک کهکشان درود بانو جانِ بادره‌ گرامی. چقدر خوشحال شدم از دیدنتون! خیلی خیلی خوشحال شدم. صفحه‌ی داستانک رو مزین فرموده‌اید.
*
در دورانی از تاریخ، مردمان دیوانگان را به چشم هاتف می‌دیدند و افرادی که منبع الهام و زیبایی‌اند...

در دوره‌هایی آن‌ها را حتا به چشم پیشگو و منادی غیب می‌دیدند و می‌دانستند...

و اما در دورانی که سهم آن بسیار بسیار طولانی‌ست آن‌ها را موجوداتی می‌دیدند و می‌دانستند مستحق عذاب و شکنجه و البته در این امر کوتاهی نمی‌کردند...تاریخ دیوانگان و رفتاری که با آن‌ها می‌شد، از غم‌انگیز‌ترین و ننگین‌ترین قطعات تاریخ‌ بشر است... ناگفته نماند این شیوه‌ی مواجه با دیوانگان تا به امروز نیز کش آمده است، فقط با این تفاوت که امروزه مدرن‌تر برخورد می‌شود...والا مگر در معدود کشورهایی که مردمانش به انسان نزدیک‌ترند و می‌شود گفت بدان رسیده‌اند، در سایر نقاط شرایط‌ دیوانگان تفاوتی با قدیم‌ ندارد و حال و روزشان همان است که بود...

من در کارکتر این داستان موارد اول و دوم را بیشتر دیدم...این کارکتر جهان زیبایی دارد که بر آن تاخته می‌شود...

*

بانو جان صمیمانه امیدوارم باز هم به داستانک تشریف بیاورید...جای خالی شما و داستان‌های‌تان دلتنگی‌ها می‌آورد...

مخلصیم و ارادت فراوان.



:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 11:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای پیام رنجبران عزیزم پسر گرانقدرم
چقدر عالی شد که امروز شما به داستانم سرزدید و آن را با نگاه مهرانه تان خواندید ، روزهایی که دستم را گرفتید و پا به پایم راه آمدید هرگز فراموش نمی کنم .
امروز یکی از بهترین روزهایم ثبت شد در این مورد شک نکنید عزیز و گرامی ام .
چند روز پیش به دوستان پیغام دادم که به خاطر همه روزهای رشد کردنم در این سایت ، دوباره در کنار دوستان هستم که شماها کشتید و ما خوردیم ، من چرا نکارم که دیگران بخورند ؟
البته علم و قلم به سن و سال نیست و من همیشه ستایشگر قلم زیبا و عارفانه شما بوده و هستم .
امیدوارم که شما هم برای مان بنویسید تا دائره نوشتاری خویش افزون کنیم .
سپاسگزارتان هستم پیام جان نازنین .
یک دنیا گل تقدیم وجود پرمهر شما


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 07:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آنای داستانک بانو بادره
خوشحالم که دوباره آثار خوب شما را در سایت می بینم.
شما واقعا یکی از بهترین های سایت هستید و چند وقتی که نبودید سایت خیلی خلوت شده بود.
بنظرم داستان دنباله دار هست و توانایی ادامه را دارد.
تازه طیبه از خواب بیدار شده است و هنوز معلوم نیست چه حوادثی در آینده رخ خواهد داد.
فضای داستان بدون شک در روستا است و کاراکترهای اصلی داستان هم از مردمان روستا؛ یدالله، دختر ادریس، طیبه.
یه نکته خیلی خوب اینکه فضای داستان شما برای خود ماست و از فرهنگ خودمون گرفته شده که این خیلی خوب هست و خواننده با آن غریبی نمی کنه.
نکته خاصی به نظرم برای گفتن نیست چون همه چی تقریبا خوب و سر جای خودش بکار رفته.
بی صبرانه مشتاقم تا ببینم ادامه داستان رو چطور طراحی می کنید.
روزتون بخیر@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 12:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای جعفری عزیز مسافرشب قصه ها
ممنونم که داستان را خواندید و مهر تایید بر آن زدید .
این روزها آمدن به سایت و دیدن دوستان بی شائبه و صمیمی ام یکی از اسباب خوشحالی من هم شده و بر خود می بالم که مخاطبینی فرهیخته و گرانقدر دارم .
در مورد داستان باید عرض کنم که خیر ، داستان یک قسمتی نوشته شد ولی در آینده ای نزدیک رمانی "دخترمن " که به همراهی شما نگاشته شده ، فصل سومش مایه هایی اینگونه دارد که به تلگرام و همزمان به این پایگاه ارسال کرده و از نطرات دوستان استفاده خواهم کرد.
سپاس که هستید
سپاس که در کنارم حس تان می کنم
یک دنیا گل تقدیم تان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.