خدا مهربان است، بیشتر بنگر

روزی چشم از خواب برداشتم و دیدم که خدا با دوربینی من را نگاه میکند.
در طول روز وقتی به خدا نگاه میکردم میدیدم گاهی با دوربین به من نگاه میکند و گاهی دوربین را برعکس میگیرد و به من نگاه میکند.
هنگام خواب از او پرسیدم :چرا این کار را انجام میدهد؟
گفت :چه کاری را میگویی عزیزم؟
گفتم :چرا گاهی اوقات دوربین را به طرز صحیح در دست میگرفتی و گاهی برعکس؟
گفت :وقتی کارهای خوب تو را میدیدم دوربین را به طرز صحیح در دست می گرفتم تا آنها را بزرگ تر ببینم.
گفتم :پس چرا گاهی اوقات آن را برعکس میگرفتی؟
گفت :با این کار به همان اندازه که کارهای خوبت بزرگ تر به نظرم می آمد کارهای بدت کوچک تر دیده میشد.
در آن هنگام گریه می کردم ولی خدا مرا در آغوش گرفته بود و اشک هایم را پاک می کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا حسن زاده (31/4/1395),سیاوش ذالنوری (31/4/1395),کامران غفوری (1/5/1395),لیلا حسن زاده (1/5/1395),احمد دولت ابادی (2/5/1395),ایرج فاضل بخششی (2/5/1395),الف.اندیشه (2/5/1395),سیاوش ذالنوری (3/5/1395),همایون به آیین (5/5/1395),سیاوش ذالنوری (28/1/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.