آواز سار

هر روزِ هر روز می‌آمد روی بالکن پیچک گرفته‌ی خانه‌ی ویلاییشان، روزی نمی‌شد که او را حداقل یک بار در آنجا نبینی؛ همیشه می‌آمد و روی آن صندلی چوبی می‌نشست و به افق و دور‌ دست‌ها خیره می‌شد. یک سار خوش‌آواز روی درخت سیب حیاطشان لانه داشت، هر روز که پسرک افق را نظاره می‌کرد، گوش‌هایش به سرزمین آوازهای سار کوچ می‌کردند؛ پسرک ساعت‌ها می‌نشست و دور دست‌ها را نگاه می‌کرد و آرزوهای دست نیافتنی خود را در سرش مرور می‌کرد، البته همه‌ی آرزوهای او یکی بودند، آن هم این بود که مثل هر روز دخترک همسایه روی بالکن رو‌به‌رویی بیاید و با عشوه‌گری‌هایش خرمن‌خرمن موهای گندمی‌اش را ببافد و با نگاه‌هایی از گوشه چشم پسرکی را که با تمام وجود به او نگاه می‌کرد را ببیند و آرام بخندد، آنقدر آرام که فقط پسرک آن صدا را بشنود و قندهای‌ قندان قاجاری مادربزرگش در دلش آب شود. دخترک که روی بالکن می‌نشست دیگر چارقد برایش معنایی نداشت، دنیا معنایی نداشت، موهایش را باز می‌کرد و آن‌ها را به باد می‌سپرد تا باد به جای دست پسرک آن‌ها را نوازش کند؛ پسرک هم بوسه‌ای از دور بر روی بال‌فرشتگان برای او می‌فرستاد و با چشمان دریایی خود به چشمان آسمانی دخترک خیره می‌شد. ساعت‌ها همان‌طور می‌نشستند و بعد منتظر می‌ماندند تا یکی برای لحظه‌ای دل بکند تا دوباره به داخل اتاق‌هایشان بروند و تمام شب را با خیال هم طی کنند.
اما یک روز پسرک به روی بالکن آمد، نشست روی صندلی چوبی و به دوردست‌ها خیره شد، دوردست‌هایی که هر روز میزبان نگاه‌های منتظر او بودند، گوش‌های پسرک دوباره توشه راه خود را جمع کرده بودند و منتظر آواز سار بودند تا به سرزمین آوازهایش کوچ کنند، سار شروع به خواندن کرد اما نه همان آواز شاد همیشگی را، پسرک متوجه شد اما همچنان نشست، ساعت‌ها نشست و خبری از دخترک نشد، دل را به دریا زد و پا به خیابان نهاد، قدم زنان راه خانه‌شان تا خانه‌دخترک را طی کرد، وقتی به آنجا رسید، در زند، حرف نزد، حرکتی نکرد، فقط خیره ماند، چون با همان نگاه‌های خیره می‌شد بساط پذیرایی داخل حیاط را دید، بساطی که برای بخت دخترک بود، بساطی که پهن بود تا روزی پسرک با اسب سفیدش بیاید و شاهزاده‌خانم خود را ببرد، اما حالا جای او پسری دیگر بود، تازه نه با اسب سفید با پای پیاده، به دنبال شاهزاده خانم هم نبود، فقط آمده بود که دختر را به خانه‌اش ببرد، تاج سرش کند و تمام دارایی‌اش را به پایش بریزد.
پسرک خشکش زد، شکاف میان در کافی بود تا در قلب پسرک شکافی بزرگ ایجاد شود، کافی بود تا چشمان پسرک سینی چای لبسوزی را ببیند که دختری با چارقد سفید و با گل‌های قرمز، آن را بیارد. چیزی درون پسرک شکست و پسرک همان‌طور که آمده بود برگشت و روی بالکن خانه‌شان رفت.
روزها گذشت و دیگر از دخترک خبری نشد، دیگر دخترک روی آن بالکن نیامد، با اینکه در آن خانه بود اما دیگر دلش نمی‌خواست. پسرک هم هر روز به دوردست‌ها‌یی که هر روز دورتر می‌شدند خیره می‌ماند، به آواز غمزده سار گوش می‌داد و هر روز صندلی چوبی‌اش بیشتر می‌پوسید.
چند ماه بعد دخترک عروس شد و لباس سفید به تن کرد و دستان خود را حنایی. تمام کوچه کِل‌کشان می‌رقصیدند و شاد بودند، اما پسرک همیشه روی بالکن می‌نشست و به دوردست‌ها خیره می‌ماند.
سال‌های سال بعد که پوست پسرک شاداب ما چروکیده شد دوباره دخترک را دید، روی بالکن نشسته بود که دید دخترکی با موهای گندمی‌ خود روی بالکن آمد و شروع به بافتن موهایش کرد، پسرک که چهره او را دید ناگهان در خاطراتش غرق شد، در گذشته‌هایش، در روزهایی که رفتند و بارشان را بر دوش پسرک گذاشتند. پسرک وقتی به خودش آمد دید صورتش غرق شده در دانه‌های مرواریدی که از چشمان دریایی‌ش می‌ریخت، کمی که بیشتر دقت کرد دید همان شاهزاده خانم، همان دخترک عشوه‌گر با موهای گندمی‌ دارد موهای یک دخترک جوان را می‌بافد، پسرک که دقت کرد فهمید، فهمید که شاهزاده‌ گذشته او، حالا ملکه‌ای با وقار شده‌است‌. سال‌ها بود که دیگر از آواز سار خبری نبود، حالا پسرک می‌توانست صدای آن‌ها را بشنود، وقتی دقت کرد شنید که دخترک جوان به آن شاهزاده‌خانمِ پسرک می‌گوید مادر بزرگ.
می‌دانی شاید دخترک داشت قصه‌ی خود و پسرک را برای نوه‌اش که دقیقاً هم‌شکل او بود تعریف می‌کرد. می‌دانی اگر دخترک روزی می‌مرد افراد خانواده‌اش که کنارش بودند او را دفن می‌کردند و مراسم با شکوهی برایش می‌گرفتند، اما مرگ پسرکی پیر که روی بالکن جان داد برای کدامین رهگذر مهم خواهد بود؟؟
‌‌‌‌
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیاوش ذالنوری (1/2/1396),مهشید سلیمی نبی (1/2/1396),ابوالحسن اکبری (2/2/1396),م.ماندگار (4/2/1396),

نقطه نظرات

نام: محمد رضا   ارسال در یکشنبه 22 بهمن 1396 - 23:41

ادامه بده عالی بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.