ای پی ۳۷۰۴

EP3704
کاپیتان این بار اجازه‌ت را بگیر برای پروازی بلندتر از همیشه، پروازی که اوج‌ش آن‌سوی آسمان‌های زمین است، این‌بار قرار است آنقدر ارتفاع بگیری، آنقدر بالا بروی که دستان خاکی ما دیگر به تو نرسند.
کاپیتان به مسافران‌ت فکر کرده‌‌ای؟!
به کودکی که چه‌قدر شوق پرواز داشت، کودکی که شاید برای سوار شدن به هواپیمای تو لحظه شماری کرده بود؛ فکرش را بکن، موقع بالا رفتن از پله‌های متحرک هواپیما با مادرش درباره‌ی چه چیزی حرف زده است، خندیده است، شاید به مادرش گفته:« مامان من از پرواز می‌ترسم، میشه منو بغل کنی»
مادرش هم شاید بوسه‌ای بر صورتش زده باشد و به او گفته باشد:«نترس عزیزم من همیشه با تو ام»
مادرش راست می‌گفت، نه؟!
کنارش بود دیگر، وقتی که پروازشان به اوج بی‌نهایت رسید کنارش بود، دست‌هایش را گرفته بود، وقتی کودک با شوق بچگانه‌اش کوه‌ها و ابرها را به مادرش نشان می‌داد و مادرش با نگاه‌های عاشقانه‌اش به او خیره شده بود، کنارش بود دیگر.
کاپیتان خبر داری از دو برادری که سوار بر هواپیمایت شدند؟!
همان‌هایی که قبل از پرواز از خودشان برای مادرشان عکس فرستادند، حالا مادرشان کجا دنبال برق چشمانشان بگردد؟!
در کدامین لحظه آن‌ها را در آغوش بگیرد؟!
چه قدر با خودش بگوید که ای‌کاش نمی‌رفتند؛ چه قدر بگوید که ای‌کاش باری دیگر آن‌ها را میان دست‌هایم حس می‌کردم؟!
مادر است دیگر، باور نمی‌کند، حق دارد، شاید ما باید به خودمان بگوییم: «مادر نیستیم دیگر» ، ما که حسش را درک نمی‌کنیم باید به خودمان بگوییم، شاید ما مشکلی داریم، شاید هم نه؛ ولی هیچ مادری مشکلی ندارد.
کاپیتان به مردی فکر کردی که از خودش داخل هواپیما برای همسرش عکس فرستاد، به آشوب دل همسرش فکر کرده‌ای؟!
فکر می‌کنی چه حسی داشت؟! همسرش را می‌گویم، وقتی شنید هواپیما این‌بار در آغوش کوه دنا جای گرفت.
کاپیتان شنیده‌ام، دیده‌ام، برف هواپیمایت را پوشاند، مثل پتوی سفیدی که مادربزرگ بر روی فرزندش می‌کشید، کسی تو را سرزنش نمی‌کند کاپیتان، می‌توانی این‌بار زیر پتوی گرم برف بخوابی تا ابد، پرواز کنی تا آن سوی آسمان‌ها، این‌بار می‌توانی پرواز کنی بدون هواپیمایت، این‌بار با بال‌های خودت پرواز کن؛ اجازه‌ت را از آشیانه آسمان‌ها گرفته‌ای، این بار پرواز کن، آن‌سوی ابرها کسی منتظر توست.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سیاوش ذالنوری ,هلیا حسنلو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا حلوائی (5/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),هلیا حسنلو (25/12/1396),

نقطه نظرات

نام: Admiral   ارسال در پنجشنبه 3 اسفند 1396 - 09:47

خیلی قشنگ و خواندنی بود.
علی الخصوص اخرین خط که نوشتی " این بار پرواز کن،آن سوی ابر ها کسی منتظر توست"


نام: محمد   ارسال در پنجشنبه 3 اسفند 1396 - 09:56

عالي بووووود????
اشكم درومد????
واقعا با حس نوشته شده بود ، خيلي خوب احساسو منتقل كرد
خدا رحمتشون كنه????????


نام: محمدرضا   ارسال در پنجشنبه 3 اسفند 1396 - 11:21

عالی بود امیدوارم ازاین به بعد همه داستان هات از خوبی وشادی باشه موفق باشی


نام: Tara   ارسال در پنجشنبه 3 اسفند 1396 - 15:01

????????????


نام: زهرا   ارسال در جمعه 4 اسفند 1396 - 09:22

بسیار قوی ، احساسی و زیبا بود ، موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.