گیسو کمند

خواب هفت پادشاهش رو به پایان بود؛ شبنم صبحگاه بر غنچه گل می‌غلطید، چشم بند خواب از صورتش بر می‌خاست؛ خواب هر چه که بود، خواب بود؛ همه چیز داشت اما واقعیتش اندک بود. وقتش رسیده بود که دوباره بیدار شود، بر رخ صبح سرمه چشمانش را بکشد. باید دوباره بیدار می‌شد، موهای بر شانه ریخته‌اش را شانه می‌کشید، موهایی که چند وقتی بود که دیگر فقط برای خودش نبود.
دست‌هایش گرم به شانه بود و موهایش خام نوازش، حواسش نبود، صدای مادرش او را به خودش آورد؛
_«عزیزم صبح شده بیا دیگه، صبحونه رو حاضر کردم»
شانه را نگاه کرد، می‌خواست تعداد موهای ریخته‌اش را بشمارد که مبادا خیلی کم نشوند.
شانه را کنار گذاشت و بلند شد، موهایش دیگر به کمرش می‌رسید؛ آینه‌ی کوچکش را برداشت و موهایش را در آن‌ها دید؛ کم‌کم داشت وقتش می‌رسید.
_«بیا دیگه چند بار صدات کنم»
_«اومدم مامان»
مادرش را که نگاه می‌کرد، دیگر اثری از ابروهایش نمانده بود؛ خبری از سایه‌بان موهایش نبود، انگار که همه را بر دخترش پیوند زده بود، پیوندی از عمق وجود، پیوندی به رنگ عشق.
پول‌هایش را جمع می‌کرد تا سرمایه‌اش را حفظ کند، با ارزش ترین سرمایه‌اش را، مادرش را؛ اما هنوز اندکی کم داشت؛ تصمیم داشت که گیسویش را گرو بگذارد؛ گیسویش را کیمیا کند که مادرش دوباره اکسیر زندگی را مزه کند.
هر شب موقع خواب، به جان موهایش می‌افتاد؛ هر کاری می‌کرد که خراب نشوند؛ قرار بود گیسویش طناب نجات مادرش شود، طنابی از جنس خودش.
وقتش داشت می‌رسید، وقت پیوند؛ وقت پیوند جان، پیوند از عمق وجود؛ پیوند از جنس مغز استخوان، آخرین مرحله درمان.
زمان به سر حد خودش می‌رسید و طول گیسویش به سر حد کفایت؛ وقتش رسیده بود که دیگر کارش را تمام کند.
موهایش را چید، گیسوهایش را فروخت، پولش را گرفت، زندگی مادرش را خرید، حداقل تمام تلاشش را کرد.
موهایش کوتاه شده بود نه به اندازه مادرش، اندکی شبیه‌ش شده بود، اما نه، نشده بود، دست‌هایش به ظریفی مادرش نشده بود، به لاغری‌ش؛ صورتش به سفیدی او نشده بود؛ بی‌جانی‌ش به اندازه مادرش نشده بود؛ تازه او شوق داشت، شوق داشت که بار دیگر مادرش را ببیند، همان مادر قبلی، همان مادری که تمام عمرش با او سر شده بود.
صبح می‌شد، شبنم این بار بر غنچه‌های باز شده‌ی خندان گل می‌غلطید، نوازشش می‌داد؛ چند وقتی گذشته بود، یک بهار آمده بود و رفته بود، دوباره وقتش رسیده بود؛ باید بیدار می‌شد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 16 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سیاوش ذالنوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیاوش ذالنوری (8/5/1398),عارفه حیدری پور (8/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (10/5/1398),حسن ایمانی (12/5/1398),

نقطه نظرات

نام: مصطفی   ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 13:58

عالی بود داداش . ادامه بده پسر ❤❤❤


@مصطفی توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 16:09

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری مرسی، حتما ادامه می‌دم ⁦❤️⁩ امیدوارم که انتظارات رو بر آورده کنم ⁦❤️⁩


نام: Sasha Sasha   ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 14:13

بسیار زیبا و تامل برانگیز
موفق باشید ????


@Sasha Sasha توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 16:07

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری خیلی ممنونم که زمان‌تون رو صرف مطالعه این متن کردید و نظر دادید⁦❤️⁩


نام: احمد   ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 14:35

عالییی بود ❤
خیلی حال کردم ????


@احمد توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 16:01

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری مرسی از اینکه وقت گذاشتی و مطالعه کردی ⁦❤️⁩


نام: عارفه حیدری پور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 16:29

عالی بود ذوق و استعداد خوبی دارید در تقریر


@عارفه حیدری پور توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 17:43

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری مرسی که وقت گذاشتید و خوندید، خیلی ممنون ⁦❤️⁩


نام: محمد   ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 23:29

آفرین خیلی قشنگ بود و استعاره و تشبیهات ادبی خیلی قشنگی به کار بردی


@محمد توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1398 - 00:33

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری ممنون که وقت گذاشتین و متن رو خوندید و نظر دادین⁦❤️⁩


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 مرداد 1398 - 10:44

@};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در پنجشنبه 10 مرداد 1398 - 18:33

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری ممنون که وقت گذاشتید و متن رو خوندید⁦❤️⁩


نام: حسن ايماني   ارسال در شنبه 12 مرداد 1398 - 14:44

سلام
داستان ، داستان خوبي بود كه با استفاده از استعاره ها و تمثيل هاي مناسبي پيش رفت. منتها پيچيده گي هاي كاذبي در داستان حس مي شود كه خواننده را مجبور به بازخواني چندباره مي كند. اتفاقي كه در داستان شاهدش بوديم آنقدر مستتر در بطن كار گنجانده شده بود كه بر شدت پيچيده گي ها مي افزود. در حاليكه چنين پيچيده گي هايي در شرح ماجرا لازم به نظر نمي رسد. داستان بايد ساده و روان باشد تا درك خواننده را به همراه داشته باشد. از نحوه نگارش و بازي با كلماتي كه در داستان ديديم ، مشخص است كه نويسنده ، فرد توانايي در خلق و ارائه كار است.
به اعتقاد من با توجه به مواردي كه مطرح شد ، با قدري اصلاحات ادبي در شيوه داستان نويسي ، اين كار ، كار بسيار خوبي از آب در خواهد آمد...
حسن ايماني@};-


@حسن ايماني توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در شنبه 12 مرداد 1398 - 17:08

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری خیلی ممنون که متن رو خوندید و نظر کامل و ارزشمند خودتون رو مطرح کردید ⁦⁦❤️⁩



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.