تپش

صدای جیغ ترمز، صدای برخورد خودرو به تیر برق، خرد شدن شیشه و خوردن سَرَم به کیسه هوایی که از درون فرمان خارج شده بود، آخرین چیزی که یادم می‌آید از لحظه‌ای که حواسم به تو پرت شد و ماشین از جاده خارج شد.
چشمانم را که باز کردم، نور به شدت اذیتم می‌کرد، کم‌کم که چشم‌هایم به نور عادت کرد، فهمیدم که در بیمارستان هستم، سرم را چرخاندم که تو را ببینم، نبودی، تا جایی که می‌شد سرم را چرخاندم، نبودی. تازه تاری چشمم داشت رفع می‌شد که دریای اشک چشمم را غرق کرد، اصلاً نمی‌دانستم چرا گریه می‌کردم، فقط می‌فهمیدم که اتفاقی افتاده بود و تو کنارم نبودی، ترسیده بودم.
چند روزی که گذشت و حالم بهتر شد تازه به من گفتند که سر تو چه آمده است. می‌گفتند که کیسه هوایی که باید از سرت محافظت می‌کرد باز نشده بود، می‌گفتند که چند روز است بی‌هوش هستی، به کما رفته‌ای؛ حداقل به من اینگونه می‌گفتند.
چشم‌هایم را بسته بودم و سعی می‌کردم تو را به خاطر بیاورم، صورتت را، صورتی را که هر روز می‌دیدم، قبل از خواب، لحظه‌ای که بیدار می‌شدم، لحظه خنده‌هایم و هنگام غم و اشک، صورتی که همیشه کنارم بود، گویا چشمانم خانه‌اش شده بود؛ در همین حال بودم که صدایی آشنا شندیم، دقت که کردم فهمیدم برادرم بود، احمد، از تهران آمده بود، به او خبر داده بودند که چه اتفاقی افتاده، اتفاقی که قرار نبود بیوفتد، شاید هم در کتاب تقدیر این چنین مقرر شده بود، برای ما که قرار بود مسافرتی باشد که در خاطرمان بماند، اولین مسافرتمان.
برادرم کنار تختم آمد، چشم‌هایش را اشک گرفته بود، اما هنوز سد بغضش نشکسته بود، خم شد، دستی بر سرم کشید، آرام صحبتش را آغاز کرد که لرزش صدایش را نشنوم.
احمد: «امیر، داداش خوبی؟»
من: «خوب!! چه خوبی داداش؟»
احمد: «خداروشکر که سالمی داداش، این چه حرفیه؟»
من: «می‌بینی که گردنم رو بستن، چند روز بی‌هوش بودم»
احمد: «ضربه‌ای که توی تصادف خوردی خیلی شدید بود»
من: «نسیم کجاس؟ ندیدیش؟ به من گفتن توی ICU ه، می‌گن رفته کما، فکر نکنم راستش رو گفته باشن، به تو چیزی گفتن داداش؟»
اگر هم حرف نمی‌زدم چشمان نگرانم خودشان به حرف می‌آمدند.
احمد که سرش را خم می‌کرد، بغضش شکست، اشکش دانه‌دانه آرام از روی گونه‌هایش غلطید، دلم لرزید، با خودم گفتم که حتماً اتفاق بدی افتاده است، به چشمانش خیره شدم، چشمانی که آن‌ها را با دست پوشانده بود.
من: «احمد، جان من بگو، جان من بگو چی شده»
جواب که نمی‌داد، سرش را خم کرده بود که چشم‌هایش را نبینم. حرف‌هایش را قورت می‌داد. کم‌کم اشک‌هایم بیشتر می‌شد و صدای فریادم بلندتر.
احمد: «امیر ساکت باش داداش، الآن پرستارا میان»
صحبت‌هایم داشت به فریاد تبدیل می‌شد.
من: «خب بگو چی شده؟»
احمد: «رفته توی کما، همین»
من: «مرد حسابی اگه همین بود که گریه‌ت نمی‌گرفت؛ دِ بگو چی شده دیگه»
اشک‌هایم صورتم را پوشانده بود و فریادم گوشش را کر می‌کرد، صدای پای پرستار می‌آمد که داشت از ته سالن می‌دوید تا به اتاق من برسد، بالاخره بیمارستان است، باید ساکت باشم، اما مگر عشق ساکت بودن می‌شناسد.
احمد: «باشه داداش می‌گم فقط ساکت باش»
من خیره نگاهش می‌کردم و منتظر بودم، منتظر بودم چیزی بگوید و ناگهان منفجر شوم، گریه کنم، داد بزنم.
احمد: «گفتم که رفته توی کما»
صدایم را بلندتر کردم، به اندازه ارتفاع درخت عشق‌مان.
من: «احمد، جان من جواب بده، جان من، مرگ من»
اما احمد با صدای آرام جوابم را داد، شاید نمی‌خواست که درست متوجه شوم؛ شاید می‌ترسید که نابود شوم، خرد شوم، بشکنم؛ اتفاقاً ترسش هم درست بود.
احمد: «مرگ مغزی»
تمام بدنم یخ کرد، آن دو کلمه هر چه‌قدر هم آرام گفته می‌شد باز هم کشنده بود، هرکسی را می‌ترساند، هرکسی را که منتظر شنیدن حال عزیزترین فرد زندگی‌ش باشد.
من که در خود شکستم، خرد شدم. هر چه در دلم شکستنی بود شکست، اصلاً هر شکستنی که در وجودم بود شکست.
پرستار رسید، خوب شد که رسید، آمده بود که بگوید «هیسس، ساکت باش، اینجا بیمارستانه» اما من را دید که از هوش رفته بودم.
چشم‌هایم را آرام باز می‌کردم، با سرعت طلوع خورشید، خورشیدی غم‌زده، خورشیدی که در خودش مرده بود اما ظاهرش همچنان فروزان بود، قلبش همچنان می‌تپید که ای‌کاش نمی‌تپید. احمد هنوز هم روی تخت خالی کناری نشسته بود، داشت مرا نگاه می‌کرد، چشم‌هایش چه شوقی داشت وقتی که دید به‌هوش آمدم، سریع سمتم آمد.
احمد: «داداش خوبی؟ قربونت برم»
بغض که صدایی ندارد، ولی بغضش را می‌شد از لرزش صدایش شنید؛ اما من حالا یه کلمه شده بودم، سکوت. جوابی نبود که به او بدهم؛ حالم از خوب نبودن هم فراتر رفته بود؛ چگونه می‌توانستم برایش توصیف کنم؟ چگونه برایش توضیح دهم؟ جوابی نبود، حالم بدتر از سیطره کلمات بود، قلمروی لغات رو درنوردیده بود و از آن خارج شده بود؛ جواب سوالش را فقط در یک چیز می‌توانستم پیدا کنم، فقط یک چیز، سکوت.
چند روزی بود که سکوت کرده بودم، دنیا دور سرم می‌گشت، بی‌وقفه؛ هیچ چیز عادی نبود، حتی نفس کشیدنم، در این شرایط واقعا باید نفس می‌کشیدم؟
حتی اگر احمد هم درباره شرایطت توضیح نمی‌داد خودم می‌دانستم که دیگر امیدی به تو نیست؛ امیدی به تو نیست نسیم من؛ امیدی نیست، امید زندگی من.
وقتش رسیده بود که دکترها بیایند و بگویند که می‌توانیم اعضای بدنش را اهدا کنیم که زندگی افراد دیگری را نجات دهیم.
دلم نمی‌آمد همچنان اسیرت نگه‌دارم، مگر نباید روحت آزاد می‌شد؟ از این جسم نحیفی که روی تخت بود مگر روحت نباید آزاد می‌شد؟ به دنیایی دیگر باید می‌رفتی، مسافری بودی که اسیر شده بود؛ حداقل آن‌گونه تو هم می‌توانستی مرا ببینی، اگر آزاد می‌شدی.
می‌دانی، حالم دیگر دست خودم نبود، من هم منتظر بودم آزاد شوم، گویا من هم مثل تو زندانی بودم، چندان به اطراف اهمیت نمی‌دادم، به خاطر همین راحت راضی شدم.
همه چیز داشت برایم تمام می‌شد، نابود می‌شد، تا اینکه یک روز دل را به دریای فکر زدم؛ دیدم آنقدر هم تنها نبودم، همیشه من بودم و تو بودی و او، در هر جمع دو نفری‌مان خدا بود، همراهمان بود، بعد از آن فاجعه هم همراهم بود، همیشه بود.
روزی که تو را برای اهدا آماده می‌کردند دیگر می‌توانستم روی پایم بایستم؛ روز قبلش یک‌بار آمدم که ببینمت، خیره به چشم‌های بسته‌ات شدم، نمی‌دانم چه‌قدر زمان گذشت و من خیره به چشم‌های بسته‌ات بودم، چه می‌شد یک‌بار دیگر باز می‌شد، دست بر صورتت می‌کشیدم، دست‌هایت را می‌گرفتم، می‌بوسیدم و می‌بوییدمشان، می‌خواستم تا آخرین روز زندگی‌ام یادم باشد؛ بدن‌ت عجیب سرد بود، صورتت را بوسیدم، صورتت هم سرد بود.
چه می‌شد دوباره دست‌هایت مرا دوره می‌کردند؟ مرا احاطه می‌کردند؟ چه می‌شد؟ چه می‌شد دست‌هایت اشک‌هایم را دوباره پاک می‌کردند؟ اصلاً همین دست‌های سردت، به همین سردی. لب‌های سردت چه می‌شد دوباره سخن می‌گفتند؟ اصلاً همانگونه سرد، لازم نیست گرم شوند، می‌فهمی؟
روی صفحه نمایش دستگاه، فراز و نشیب ضربان قلبت را می‌دیدم، فراز نشیب زندگی جسمت، نه زندگی تو، تپش قلبت را می‌دیدم، می‌شنیدم و حس می‌کردم، با آن زندگی می‌کردم. سرم را روی سینه‌ات گذاشتم، یک دل سیر به صدای قلبت گوش دادم، اشک ریختم، مردم و زنده شدم.
می‌دانی قرار است آزاد شوی؟ با پاکی مطلق به سوی خدایت بروی، تازه زندگی افراد دیگری را هم بخری، به قیمت جان سردت، به قیمت حالی که داری، به قیمت مرگ مغزی، به قیمت تپش قلبت.
کاش می‌شد همراه خودم ببرمت، اما نمی‌شد، گناه داشتی، اسیر بودی، می‌خواستم بال‌هایت را از بند آزاد کنم که پر بگشایی، رها شوی؛ نمی‌خواهی؟ مطمئنم که می‌خواهی.
سینه‌ات را گشودند، قلبت را برای همیشه قرض گرفتند، اما من که می‌دانم هنوز هم عشق را درون قبلت نگه داشتی‌ای، می‌دانی این‌ها زبان تپش قلبت را نمی‌دانند.
اگر می‌دیدی که پدر و مادر این دختر جوان چه خوشحال‌ند مطمئناً خیلی شاد می‌شدی، دخترشان دوباره زنده شده، به لطف قلب تو، به لطف تقدیر، به لطف خدا، شاید این هم لطف خدا بود، هم به تو و هم به آن‌ها، حتما وقتی آن بالا هستی می‌بینی که من راست می‌گویم؛ مثل اینکه قرار است قلبت به جز عشق ما، عشقی دیگر را هم زنده نگه دارد، آه چه لطفی.
قرنیه چشم‌هایت را هم دادند به مادری، مادری که قرار است با قرنیه تو خاطره‌های خودش، همسرش و بچه‌هایش را ثبت کند، خاطره‌هایی از جنس عشق، خاطره‌هایی از جنس عشق مادرانه که تو تجربه‌اش نکردی.
کلیه‌هایت را هم به پسری دادند که دیگر کلیه‌ای نداشت، سرطان کلیه‌هایش را از او گرفته بود، اما تو کلیه‌هایت را به او دادی، فقط کلیه که نبود، کل زندگی‌اش را دوباره به او دادی.
ای‌کاش چشم‌هایت را در صورت مهتاب می‌گذاشتند، که هر شب، موقع تنهایی، ماه با چشمان تو به من خیره می‌شد و من غرق در چشمان تو می‌شدم، تا صورت بی‌جان سفید ماه هم با چشم‌های تو جان گیرد. آه چه زیبایی‌ای، حیف که نمی‌شود.
ای‌کاش لبخندت را به دهان خورشید می‌دوختند، تا لحظه‌های خستگی و درماندگی‌ام دوباره از لبخند تو پر می‌شد، تا خورشید در جان خسته‌ام لبخند تو را می‌دمید، زندگی‌ام جان می‌گرفت، پر می‌گشود و دوباره زنده می‌شد، تو چه می‌دانی که لبخندت برای من چه بود! تو که خودت مثل من لبخندت را ندیده بودی.
نسیم من، کاش می‌شد دست‌هایت را به نسیم می‌دادند که دوباره آن‌ها را روی صورتم حس کنم، روی دست‌هایم.
خیلی چیزها مانده است که به تو نگفته‌ام، چیزهایی که باید در دلم زندانی باشند تا من هم آزاد شوم، آن موقع همه خواهند فهمید.
چیزی که از تو ماند را دست خاک سپردیمش، جسم باقی مانده‌ات را در خاک گذاشتیم. جسمت تکه‌تکه شد و در خاک و آدم‌های خاکی ماند و روحت آزاد شد به پیش خدایت رفت، پیش خدایم، پیش خدا.
یک دنیا تنهایی ماند و من و خدایی که در کنارم بود، چه وقتی که بودی و چه وقتی که نبودی، بود.
حالا من ماندم و یک سنگ سرد و ساکت، و قلب گرم تو که هنوز می‌تپد، قرنیه‌ات که هنوز می‌بیند و کلیه‌ات که زندگی می‌بخشد؛ زندگی جاری‌ست حتی برای تو، حتی بعد از تو.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

طراوت چراغی ,سیاوش ذالنوری ,محمد علی قجه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیاوش ذالنوری (16/5/1398),همایون طراح (17/5/1398),ابوالحسن اکبری (17/5/1398),محمد علی قجه (27/5/1398),طراوت چراغی (3/6/1398),پیام رنجبران(اکنون) (8/6/1398),

نقطه نظرات

نام: مصطفی   ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1398 - 23:27

عالی مثل همیشه ????


@مصطفی توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1398 - 02:53

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری مرسی که خوندی نظر دادی ⁦♥️⁩


نام: ره گذر   ارسال در پنجشنبه 17 مرداد 1398 - 11:16

رسیدن به انتها رسیدن به ابتدا ورسیدن به خدایکی رفت که دیگری بماند وخدا پیدا کند ورفت تاهدیه خدا باشد برای ابتداراه به انتها رسیده دیگران احسنت


@ره گذر توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در پنجشنبه 17 مرداد 1398 - 11:25

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری ممنون که وقت گذاشتید و داستان رو خوندید و نظر دادید ⁦❤️⁩


نام: احمد   ارسال در جمعه 18 مرداد 1398 - 15:49

لایک داری ✌❤


@احمد توسط سیاوش ذالنوری Members  ارسال در جمعه 18 مرداد 1398 - 15:53

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری مرسی که خوندی نظر دادی ⁦❤️⁩⁦❤️⁩


نام: محمد   ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1398 - 23:51

عالی بود آفرین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.