افکار کودکانه

در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم
دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم
میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد
با دوستانم عهد می بستیم
که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم
در غم ها ، شادی ها با هم باشیم
مانند کودکی در کنار هم
روزها و ماه ها
هرروز باهم باشیم
بگوئیم
بخندیم
اشک بریزیم
سختی بکشیم
اما باهم
سالها گذشت
شدم تنهای تنها
زنده ام
اما کجاست آن عهد ها
کجایند دوستانم
کجایند افکار کودکانه
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

هادی هادوی (12/10/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 دي 1398 - 17:21

نمایش مشخصات هادی هادوی با سلام و درود
خیلی عذر میخوام الان این داستانک بود؟؟
نه شروعی، نه سعودی، نه فرودی و نه...
یه جور دکلمه بود!!!
امیدوارم کارهای بهتری از شما ببینم
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط علیرضاهزاره Members  ارسال در یکشنبه 15 دي 1398 - 08:54

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سلام و تشکر که پیگیر نوشته های بنده هستید
بله این متن داستانک نیست
فقط گوشه ای نوشته کوتاه برای بازی کردن با کلمات است
برای بازی با خاطرات
این فقط یک متن ادبی کوتاه است
بازهم تشکر میکنم که به نوشته بنده توجه نشان دادید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.