قیامت

صدای آژیر بلند و بلند تر میشد
فریاد ها بیشتر و بیشتر

صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود

بیرون که آمد
از میان آتش ها
نورهایی به آسمان پرواز میکرد
آسمان خونین بود
نعره میزد
طاقت نداشت
مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند
کودکان زیر پاها اشک میریختند
و آتش افرادی را می بلعید
قیامت
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

آرش شهنواز ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (3/11/1397),علیرضاهزاره (14/11/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 بهمن 1397 - 12:49

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
اثر خوبی بود. لحن تون خوب بود. حس درونی و دارای احساس توام با یک پیام والا و معنوی
نکاتی به ذهنم اومد:
اثرتون رنگ و بوی شعر داره. نثر داستان کمی روان و سلیس تر است و از الفاظ ادبی مثل شعر پیروی نمی کند. آثار نویسندگان بزرگ دنیا را بخوانید در داستان، چقدر ساده و بدون ثقالت لفظی و جمله.
-رگبار غرش ندارد. آن رعد و برق است. میشه گفت رگبار تند و تند تر میشد اما صدای غرش رگبار قابل فهم نیست چون وجود ندارد.

ولی در کل حس خوبی بود. شبیه یک خواب است که سعی داتید به صورت متن دربیارید.
همین طور ادامه بدهید.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط علیرضاهزاره Members  ارسال در یکشنبه 14 بهمن 1397 - 09:18

نمایش مشخصات علیرضاهزاره ممنون



ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.