زلزله

بلند فریاد میزد
نامفهوم
زمزمه میکرد
قدرتش را به رخ میکشید
خانه ها
زمین
درختان
از غرشش به لرزه افتاده بودند
ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد
گویی مانند پر سبک هستند
دهان باز میکرد
هرچه در توانش بود
میبلعید
.
میبلعید
.
.
.
و به قعر درونش میکشید

هرچه بیشتر
آرام تر میشد
اشتهای سیری پذیری داشت

افرادی سرتاپا خونی

افرادی برروی زمین

و شاید زیر زمین

چند ثانیه
فقط
فقط

فقط صدایی شنیده شد

زلزله

.
نویسنده: علیرضاهزاره
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,بهار قمر ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش شهنواز (16/11/1397),بهار قمر (16/11/1397),وحید پیام نور (16/11/1397),ماریه آزاد (16/11/1397),"صابرخوشبین صفت" (16/11/1397),محمد اکبری هشترودی (17/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (18/11/1397),

نقطه نظرات

نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 بهمن 1397 - 17:37

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب هزاره

امید که همیشه نویسا باشید...


@محمد اکبری هشترودی توسط علیرضاهزاره Members  ارسال در جمعه 19 بهمن 1397 - 11:00

نمایش مشخصات علیرضاهزاره ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.