سارا

فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند
اینجا جای او نیست
نزدیک های نیمه شب است
فقط چند چراغ روشن هستند
آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد
یک . دو سه
سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید
ولی این کار را کرد
با کمی مکث و لرزش
اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت
باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد
بله
برف می بارید
بسیار سرد بود
اما . اما
اگر بر میگشت دیگر از غذا و تخت خبری نبود
تازه اذیت ها بیشتر می شد
مرگ بهتر از برگشت است
مگر در این زمانه هم کسی در خیابان می میرد؟
مردم صورتهایشان را پوشانده بودند
سریع می دویدند تا کمتر در سرما بمانند و زودتر به خانه برسند
اما سارا کوچولو جایی را نداشت
لباس های زیادی هم نداشت
آقا
آقا میشه کمکم کنید
اما کسی توجهی نمیکرد
خانم
فقط می گذشتند
البته باد و برف به قدری شدید بود که چشم چشم را نمی دید
گوش صدا را نمی شنید
پاها و دستانش بی حس شده بودند
اگر انگشتانش را خم می کرد
شاید میشکست...
خود را در آغوش گرفته بود
به هرکنجی که میدید میرفت
تا باد کمتر به بدن ظریفش بخورد
نمیشود
باید برگردد
اما راه کدام طرف بود
همینطور که راه می رفت
درب بزرگی را دید گوشه پایین شکستگی داشت
گرمای زیادی از آنجا بیرون می آمد
کمی خود را جمع تر کرد و از سوراخ داخل خانه شد
نه خانه نبود
انباری بزرگ و متروکه
ولی این گرمای زیاد از کجاست
نوری از اتاق گوشه سالن دیده می شد
سارا می ترسید
صداهای عجیبی می آمد
کنجکاوی اش گرفته بود
از سمت راست به جلو رفت
پشت دستگاهی قدیمی پنهان شد
چند مرد و زن از اتاق بیرون آمدند
البته در مرد و زن بودن آنها تردید داشت
لباس های عجیب . موها و صورت های خط خطی عجیب
واقعا نمی شد تشخیص داد کدام زن و کدام مرد است
شروع کردند به کشیدن نقاشی عجیبی بر روی دیوار
چندنفر آنها آواز عجیبی می خواندند
نقاشی روی دیوار شروع کرد به رنگ عوض کردن
سوراخ سیاه و کوچکی داخل دیوار ایجاد شد
سوراخ بزرگ و بزرگ تر میشد
آن آدم های عجیب بعضی اشک می ریختند
بعضی می خندیدند
سوراخ به قدری بزرگ شد که یک مرد تنومند به راحتی میتوانست داخلش بشود
به هم نگاه کردند
فردی لاغر اندام ورنگ پریده از میانشان دوید
پرید و خود را جمع و به داخل سوراخ انداخت
با خود صحبت می کردند
-هر ده روز فقط یک نفر ضعیف می تواند داخل برود
-دروازه به افراد قدرتمند اجازه ورود نمی دهد
-قدرتشان را میگیرد
-اگر قدرت نداشته باشند چیزی برای گرفتن ندارد
-چرا دونفر نمی توانند بروند؟
-به احتمال نود درصد دروازه نفر دومی که داخل برود را میکشد
-برویم چیزی بخوریم باید مراقب اینجا باشیم
- (سو) حداقل دوروزی طول می کشد تا سحر را باطل کند تا ماهم وارد شویم
ـآن وقت می توانیم ماموریتمان را تمام کنیم
حرف از خوردن که آمد سارا شروع به لرزیدن کرد
سرش را بالا آورد
چند نان و مرغ بریان بر روی زمین بود
از زیر دستگاه سینه خیز نزدیک غذا ها شد
دستش رادراز کرد
ران یکی از مرغ ها را جدا کرد
تا آمد دستش را به زیر دستگاه بیاورد
کشی پایش را برروی دستش گذاشت
سارا جیغ محکمی زد
پاکمی شل شد و او دستش را کشید
جای دندانه های کفش روی دستش مانده بود
اشک هایش بی اختیار می رفت
-بیاین یکی این زیره
-دشمن؟
سارا خیلی ترسیده بود
آنها دراز کشیدند که او را بگیرند
-یک دختر بچه
-دختر بیا بیرون. کاریت نداریم
-چیا شنیدی دختر؟
دستانش را به سمت سارا دراز کرد
انگشتانی تیز
فقط چند سانتی متر فاصله مانده بود سارا عقب میرفت
-دستم نمی رسد چندنفراز آن طرف بروند
ناگهان دستان کلفتی پاهای سارا محکم گرفت
اورا بیرون کشید
و همان گونه از پاهایش آویزان روی هوا نگه داشت
سارا گریه میکرد
-توروخدا ولم کنید
یکی از آنها حلقه ای بزرگ از جیبش درآورد و در دست کرد
-بکشمش
-نه احمق. قتل با جادو جایمان را لو می دهد
-اما او چیزهای زیادی دیده است
-خوب تو میتوانی این دختر بچه را خفه منی؟
-نه گردنش خیلی باریک است
-خوب باچاقو چی؟
-اخر سرورم نمیشود قطر کمرش از اندازه چاقو کمتر است
-پس چیکار کنیم؟
بگذار از سوراخ ردش میکنم . می میرد اگر هم زنده ماند آنطرف کشته می شود
-بعدا دردسر برایمان نشود
- چه دردسر یک بچه ست
سارا فقط گریه می کرد
آن آدم هیکل درشت از یقه سارا گرفت
اورا نزدیک سوراخ برد
خداحافظ کوچولو
سارا دستان مرد را محکم گرفته بود اما تاثییری نداشت
اورا به داخل پرتاب کرد
فقط سیاهی
تاریکی مطلق
سارا چشمانش را نمی توانست باز نگه دارد
کم کم هر دو بسته شدند
...
ادامه دارد
.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
لطفا به این متن نظر دهید

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (16/1/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.