چاره ای نیست

دستانش پینه بسته بود 

پوستی سوخته

 کمری خم

 چشمانی که سوئی نداشت

 شانه هایی که مانند پله بود

 عرق می ریخت

 بیل می زد 

آفتاب را می نگریست

 می سوزاند

 چاره ای نیست

 بیل می زد

 درد می کرد

 غذایی نیست

 چاره ای نیست

 بیل می زد

 دخترش منتظر

 کفش هایش پاره

 چاره ای نیست

 بیل می زد


نویسنده:علیرضاهزاره 


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.