آواریا

سه ماهی میشد که از افسردگی شدید هشت ماهه ام جان سالم بدر برده بودم. میگویم جان سالم، چون در طی ان مدت بار ها میخواستم خودم را بکشم .روز سردی بود همانند تمامی روز های سرد پاییزی،به راه افتادم میان راه طبق عادت همیشگی ام به همه چیز فکر می کردم؛به آدمها، ماشین ها، پرندگان و به باد سردی که به صورتم میخورد، من حتی کوچکترین رویداد ها را به زیر ذره بین و افکارم میکشانم. به سالن نمایشگاه که رسیدم، گرمای سالن تمام وجودم را احیا کرد؛ من از سرما بیذارم حتی اگر در زیباترین نقطه ی جهان ایستاده باشم،مدت زیادی را به گشتن میان کتاب ها و قفسه ها گذراندم،تنوع زیاد ژانر کتاب ها مرا دست پاچه میکرد، تمامی شب گذشته را به کتاب هایی که باید میخواندم فکر می کردم، کتاب های زیادی بود که میخواستم بخوانم حتی انهایی راکه قبلا خوانده بودم. از میان ان همه کتاب کتابی با طرح جلد سیلیویا پلات چشمان مرا گرفت بعد از آن همانطور که داشتم میان کتاب ها قدم میزدم ، ناخودآگاه نیرویی مرا به سمت قفسه کتاب های ویرجینیا وولف کشاند ، که ناگاه مرد جوانی به ارامی گفت "خودکشی کرد"
جا خوردم. چه بی مقدمه! بدون انکه نگاهی به ان مرد جوان بیاندازم به خواندن ادامه دادم. منظور آن مرد جوان از آن حرف آن هم بی هیچ مقدمه و توضیحی چه بود؟ او چه کسی بود؟ سرم را برگرداندم و بسیار محسوس به اطرافم نگاه کردم اما او انجا نبود؛ مگر میشود؟ او همین الان اینجا بوده و موقع رفتن حتی صدای قدمهایش را شنیده باشم؟ .ترجیح دادم کتاب ویرجینیا را بردارم، برخلاف قصدی که در ابتدا داشتم هرچه زودتر نمایشگاه را ترک کردم؛ سریع از سالن دوم خارج شدم و به سمت پیشخان قدم برداشتم ناگهان باز هم همان مرد اما اینبار باصدای واضح تری گفت هردویشان خودکشی کردند . اینبار سرم را برگرداندم و به چشمان هم خیره شدیم سکوت کرد و من هم چیزی نگفتم پس از چند ثانیه دوباره به راهم ادامه دادم و از او دور شدم. ذهنم تمام اتفاقات چند لحظه ی پیش را مرور میکرد و هر بار از خودم میپرسیدم پس چرا چیزی نگفت؟ چرا خودکشی ویرجینینا و سیلیوا انقدر برای او مهم بوده است؟ با همین افکار بود که هزینه کتاب هارا پرداخت کردم و تا جای امکان قدم هایم را تند تر کردم گویی میخواستم از کسی یا چیزی فرار کنم، نمیدانستم چه اتفاقی دارد رخ میدهد،هوا بسرعت تاریک شد، در من همه چیز بهم ریخته بود. نمیتوانستم از فکر ان مرد جوان بیرون بیایم. همین که چشمانم را میبستم،چشمان او را به یاد میاوردم، در چشمان او چه چیزی مرا انقدر مجذوب خود ساخته بود. او که بود؟ ان شب را تاصبح بیدار ماندم نتوانستم او را فراموش کنم صبح فردای همان روز دوباره به کتاب خانه رفتم تمام قفسه ها راگشتم تمام کتاب خانه را زیر و رو کردم بدون انکه حتی به یک کتاب هم نگاهی بیاندازم او را در هیچ جا نیافتم هیچ اثری از او نبود انگار اصلا او را هم در انجا ندیده ام، احمقانه بنظر میرسید چون یکبار او را در آنجا دیده بودم، توقع داشته باشم بازهم در همان مکان قبلی ببینمش، با نا امیدی تمام به سمت خانه بازگشتم انقدر سرخورده و غمگین بودم که اصلا سرمای خشک و باد سوزناک را احساس نکردم. از حماقت خودم به خشم امده بودم. اما براستی این چه رویدادی بود که برای من رخ داد؟، هرگز بیاد ندارم به عشق در نگاه اول و یا حتی مسائلی مشابه به ان باور داشته باشم. من همواره عشق را در برخورد های متوالی و اشنایی کامل دو فرد نسبت به هم میدیدم و حتی گاهی همین روابط را برای عاشق شدن ناکافی میدانستم. بهرحال تحول عظیمی در درون من روی داده بود.اتفاقی که درک و فهمیدنش از خودم هم برنمی امد، من تا دو هفته هر روز در ساعت های مخلتف به ان مکان سرمیزدم و بی هدف به دنبال فردی میگشتم که حتی نامش را نمیدانستم. این درگیری ذهنی تمام مرا به بند کشیده بود. گاهی ساعتها با خودم فکر میکردم و پس از ان به این نتیجه میرسیدم که شاید واقعا عاشق ان مرد جوان شده ام اما پس از مدتی میفهمیدم که نه من تنها کنجکاو شده ام ، تفاوت این دو مرا آشفته کرده بود. نمی دانستم اگر عاشق نیستم چرا عطش دیدن دوباره او هر لحظه در من بیشتر میشود و اگر عاشقم چرا بیشتر تلاش نمیکنم که او را بیابم. شاید از غرور بود، میترسیدم اورا پیدا کنم و بفهمم او هیچگاه مثل من انقدر شوق دیدارم را نداشته و یا افکار ترسناکی از قبیل متاهل بودن او و یا اینکه او به فرد دیگری علاقه مند است. من مدت ها تمام روز خودم را به این افکار اختصاص داده بودم، گاهی وقتها ارزو میکردم که کاش هرگز پا به ان نمایشگاه نمیگذاشتم و گاهی از این که او را دیدم خوشحال میشدم و احساس میکردم که هنوز زندگی در من رونق دارد چرا که عشق تنها نشانه ی زنده بودن در انسان هاست
پس از مدت ها تصمیم گرفتم که دیگر به ان پسر جوان فکر نکنم، غیرممکن بنظر میرسید اما با گذشت روز ها کم کم او را به فراموشی سپردم. دیگر داشتم به زندگی عادی خودم برمیگشتم تا اینکه یک عصر زمستانی هنگامی که تمامی خیابان و مسیرم را برف ها پوشانده بود، سعی داشتم با قدم هایم با برف ها بازی کنم-شاید اینطور میتوانستم حواسم را پرت کنم و از یاد ببرم که هوا چقدر سرد است-. غرق در افکار خودم بودم که احساس کردم کسی پشت سرم دارد راه میرود. اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم اما او همچنان با همان فاصله به دنبال من داشت راه میرفت، حسی از کنجکاوی،خشم و ترس تمام وجودم را فراگرفت خیلی دلم میخواستم برگردم و بدانم او کیست؟ اما تظاهر کردم که برایم مهم نبوده، به قدم هایم سرعت بخشیدم و همچنان ارام ارام راه میرفت، باعث شد بیشتر کنجکاو شوم اگر براستی مرا تعقیب میکند پس چرا انقدر خونسرد قدم برمیدارد، به کتابخانه که رسیدم هنگامی که میخواستم وارد سالن شوم سرم را برگرداندم تا ببینم او کیست. باور نکردنی بود،خودش بود، امکان نداشت نمیتوانستم باور کنم دستانم میلرزید تمام بدنم کرخت شده بود . او همان مرد جوانی بود که مدتها ذهن مرا به خود مشغول کرده همان کسی که در چند قدمی من قرار داشت، درحالیکه ایستاده بود و به من زل میزد من با دست پاچگی به سالن کتابخانه رفتم ، بی حس شده بودم تا انجا که احساس نکردم هوای داخل سالن دیگر سرد نیست، سرم گیج میرفت گویی فشارم افتاده است سریع به سمت مسئول کتابخانه رفتم و کتابهایی راکه اورده بودم تحویل دادم یادم رفت برای ورود به قفسه ها اجازه بگیرم همانطور به داخل قفسه ها رفتم و بدون انکه هدف خاصی داشته باشم به کتاب ها زل زدم اشفته بودم دلم میخواست هر چه زودتر از انجا دور شوم در قفسه کتاب های مدیریت میخکوب شدم به ان مرد جوان فکر میکردم باورم نمیشد بعد از ان همه مدت اورا ببینم، اما چرا؟ لعنتی من اورا به کلی فراموش کرده بودم چرا بازم اورا دیدم؟ چرا تعقیبم کرد؟ از من چه میخواهد؟ به خودم که امدم دیدم چند دانش آموز جوان به طرز عجیبی به من نگاه می کردند و ازینکه چرا این چنین بی حرکت به یک نقطه خیره شده ام متعجب شده اند، من هم کتابی را برداشتم و ارام ارام از قفسه ها دور شدم چشمان ان پسر از ذهنم پاک نمیشد از سالن خارج شدم او همچنان جلوی درب کتابخانه ایستاده بود میشد فهمید که منتظر بوده است . من یکراست به سمت خروجی اصلی کتابخانه رفتم. اما او از جایش تکان نخورد، سعی کردم وانمود کنم که حواسم پیش او نیست،او ارام ارام راه میرفت انگار که قصد تعقیب مرا ندارد اما همچنان پشت سر من به راه افتاده بود هرچه قدم هایم را تند تر میکردم او سریع تر راه میرفت به گونه ای که درست سمت چپ من را احاطه کرد
درحالیکه با تمام جدیت و خشکی راه میرفت و به روبرو خیره شده بود گفت " همه ی ما میدانیم که چطور تمام میشود، اما نمیدانم که چرا انقدر کشش میدهیم " . با همان لحن و همان میزان صدا ....
براستی نمیدانستم در ان موقعیت باید چه واکنشی از خود نشان دهم کاملا گیج شده بودم منظورش را نمیفهمیدم، خیلی دلم میخواست بپرسم برای چه این را میگویی اما غرورم اجازه نداد، سکوت کردم بی هیچ واکنشی به قدم زدن ادامه دادم اما او همچنان ادامه میداد حرف میزد بی انکه چیزی از حرفهایش بفهمم. دیگر داشتم عصبانی میشدم خیلی گستاخانه بود تحملم به اخرین حد خود رسید ایستادم در چشمانش نگاه کردم و گفتم چطور به خودتان اجازه میدهید بی هیچ درخواست و دلیلی به این شکل کنار من بایستید و حرف های اینچنین بی پایه و عجیب غریبی را به من بزنید، مرد جوان اصلا منتظر چنین واکنشی از جانب من نبود، متعجب به چشمانم خیره شد و گفت از "زنانی که زیاد کتاب میخوانند باید ترسید" و بدون مکث با سرعت جدا شد، خیلی بهم برخورد خواستم داد بزنم به شما هیچ مربوطی نیست زنان کتاب میخوانند یا نه این یه مسئله شخصی است! اما خیابان نسبتا شلوغ بود و ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگویم . ان مرد بر خلاف بار قبل براستی بیزار کننده و بی نزاکت بود منظورش ازین حرفها چه بود؟ زنانی که کتاب میخوانند خطرناکند؟ چه مضخرفاتی!! خب به الحتم هرکسی در اوقات فراغت خودش دوست دارد به فعالیتی بپردازد این طبیعیست که زنی زمانش را به خواندن اختصاص دهد، داشتم با این افکار و کلمات حواس خودم را از رخداد اخیر پرت میکردم اما هرکاری کردم نشد، ان مرد جوان واقعا میخواست چه چیزی را به من ثابت کند؟ انقدر از حرفش بهم ریخته بودم که حاضر نبودم به او دیگر فکر کنم. با هزار زحمت خودم را به خانه رساندم .هوا خیلی سرد بود به طوری که تمام بدنم بی حس و کرخت شده بود.ازین که تمام ان شبها را بخاطر ان مرد جوان بیدار مانده و به او فکر کردم از خودم بدم میامد. هیچ فکر نمیکردم تا این حد گستاخ باشد. سه روز بعد برای بار سوم او را دیدم. تعجب کردم با خود گفتم چهار ماه تمام او غیبش زده بود و من ارزو داشتم باری دیگر ببینمش حالا که دیگر ازش خوشم نمیاید باید هر روز سر راهم سبز شود، مرد جوان از دور مرا دید به سمتم امد و طبق معمول بی هیچ مقدمه و حتی سلام کردنی گفت " بابت ان روز متاسفم،منظور بدی نداشتم" منم هم خیلی خونسرد جواب دادم مهم نیست ادمها رویداد ها را از دریچه دید خود میبینند.مرد منظورم را به خوبی متوجه شد اما برای انکه دلیل حرفم را از زبان خودم بشنود پرسید " منظورتان را متوجه نمیشوم" منم با همان لحن خشک و رسمی گفتم" مشکل خودتان است، حالا هم لطف کنید از سر راه من برید کنار باید بروم".
مرد جوان از طرز حرف زدن و واکنشم سخت متاثر شد اصلا فکر نمیکرد اینگونه جوابش را بدهم، اما از سماجت دست نکشید دنبالم کرد و گفت میدانم عجله دارید و این را هم میدانم که نمیخواهید با من حرف بزنید اما خواهش میکنم باور کنید من به راستی منظور بدی نداشتم و بالعکس همیشه زنانی را که اهل مطالعه و کتاب خواندن هستند را تحسین میکنم. خودم هم بدرستی نمی دانم آن روز برای چه آن حرف ها را زدم.به خوبی از نگاهش میتوانستم بفهم تا چه حد از کرده خود پشیمان است، ایستادم و به چشمانش خیره شدم نمیتوانستم چیزی بگویم،تماما قدرت تکلمم را از دست داده بودم.مثل اولین باری که هم را دیدیم بهم خیره شده بودیم و هیچ واژه ی میان ما رد و بدل نشد،گویی حیفمان می آمد این سکوت عمیق میان چشمانمان را با کلمات بشکنیم.
پس از چند ثانیه سرم را انداختم پایین و بی هیچ حرفی و حتی خداحافظی جدا شدم، دورتر که شدم مرد جوان فریاد زد. خانم جوان ، معذرت میخواهم نام شما چیست؟ اون این سوال را باری دیگر پرسید . اما من نشنیده گرفتم و سوار تاکسی شدم. نمیخواستم نامی از من بداند نمیخواستم بیش از این درگیر او شوم، نمیخواستم اتفاق تازه ای در زندگی ام رخ دهد حتی اگر خوشایند و خوب بنظر برسد.من تمام این سالها را انقدر تنها بوده ام که به هیچ وجه نمی توانستم ورود فرد تازه ای به زندگیم را بپذیرم.سالهای سختی را پشت سر گذرانده بودم؛ سالهایی مملو از تنهایی های پی در پی ، گریه های مکرر و ازمون و خطاهای جبران ناپذیر. تقریبا از همه چیز فراری بودم حتی بهترین اتفاقات هم نمیتوانست مرا خوشحال کند،درست همانند مادری شده بودم که فرزند 20 ساله اش در جنگ کشته شده است.من قدرت ریسک کردن را از دست داده بودم .از زنده بودن تنها خواب و خوراک را می فهمیدم حال این که نه از خوردن لذتی می بردم و نه از خواب ، شبها هرچه زودتر به تخت خوابم پناه میبردم که مجبور نباشم تمام شب را بیدار مانده و گریه کنم و همانگونه هر صبح پیش از هرکس دیگری از خواب بیدار شده و تا اخر روز در اتاق خودم می ماندم . من بودن با ادم ها را دوست داشتم اما میترسیدم ، من از ادم ها تا سر حد جنون میترسیدم، به هیچ کسی اعتماد نداشتم و هیچ کس برایم جذابیت نداشت. از ان طرف من هم هرگز دوست داشتنی نبوده ام!
مدتی بعد ان مرد را درست همان جایی که برای اخرین بار از هم خداحافظی کردیم دیدم، برعکس چیزی که خودم انتظار داشتم اصلا جا نخوردم. سلام کرد وبی هیچ حرف و سخن اضافه ای مرا به کافه ی در ان طرف خیابان دعوت کرد. ان کافه را هرگز از یاد نمی برم همه چیز از همان کافه خیابانی شروع شد.
اوایل بهار بود. شکوفه های زیبای گیلاس بر درخت ها اذین بسته بودند و خیابان خاکستری رنگ شبیه به یک نقاشی دخترانه ژاپنی صورتی و شاداب بود
بعد از سفارش قهوه، مرد جوان از پشت شیشه ی کافه نگاهی به درختها انداخت و گفت : از بهار خوشم نمی اید
شنیدن چنین حرفی از جانب او اصلا مرا متعجب نکرد. او کلا ادمی نرمال نبود و با همه چیز مخالف بود گاهی احساس میکردم که شاید میخواهد جلب توجه کند اما گاهی مطمئن میشدم که او براستی نظر حقیقی خود را میگوید . با انکه منتظر جوابی از سوی من بود من اما سکوت کردم چون جوابی نداشتم.
- نمی خواهی چیزی بگویی ؟ من فکر میکردم تو بیشتر از اینها در چنته داشته باشی
یکه خوردم این حرف یکم برایم هضم نشدنی بود و نمیفهمیدم چه میگوید
- چیز بیشتری در چنته داشته باشم ؟ منظورتان را نمیفهمم.
- خب بگذریم، راستی آن روز چرا اسمت را بهم نگفتی؟
- من چرا باید اسم خودم را به شما بگویم من حتی شما را هم نمیشناسم
- خب بپرس
- چه چیزی را
- هرچیزی که بتوانی با آن مرا بشناسی !
- من واقعا نمیدانم باید چی بپرسم اقا و اصلا هم نمیدانم چرا اینجا روبه روی شما در این کافه نشسته ام!
- پس معلوم است سوالای زیادی داری
- راجع به چی ؟
- خودت ، من و این کافه !!
- من راجع به خودم سوالی ندارم ، دلیلی ندارم از شما هم سوال بپرسم ، کافه هم چیزی نیست که سوال بخواهد اقا
- بهرحال ما الان اینجایم ، من و تو تو این کافه ! بهتر نیست بجای جر و بحث کمی ازین فضای بهاری کافه لذت ببریم؟
احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت، من چرا با او دعوا داشتم چرا میخواستم سرد برخورد کنم. جواب همه اش همین بود ، من از ادم ها بیزار بودم
مرد جوان مطمئن بود که من ساکت خواهم ماند به همین خاطر خودش بحث را شروع کرد
- مثل اینکه واقعا سوالی ندارید خب خوبه! پس خودم بدون سوال، جوابت را میدهم ، نام من رابرت است تا 10 سالگی خانواده داشتم ، به مدرسه میرفتم و ارزوهای بزرگم را با خود به این و ان ور میبردم. بعد از ان با تو اشنا شدم
خنده ام گرفته بود ، ادم جالبی بنظر میرسید اما یکم عیجب و غریب بود.
خندیدم و سرم را پایین انداختم
پرسید
- چرا میخندی ؟
جوابی نداشتم و باز هم سکوت کردم
- سوال که نمیکنی هیچ ! جواب سوال ها را هم نمیدهی !!. ادمها به طور معمول دو دسته اند انهایی که در هر شرایطی پاسخگو اند و انهایی که همیشه سوال میکنند
- اسم من سیلویاست خانواده ام را هنوز دارم هنوزهم تحصیل میکنم اما دیگر ارزوهایم را باخود جایی نمیبرم
- چرا ؟
- دوست ندارم زیاد وارد جزییات زندگی ام بشوند
- من همیشه فکر میکردم ارزوها کلیات زندگی اند
- بله در صورتیکه مربوط به اینده باشد! ان وقت به دلیل مبهم و دور از دسترس بودن جزیاتش پنهان میماند و همان حالت کلی را به خود میگیرد. اما وقتی که سنمان بالا می رود دیگر این کلیات نیست که ما میبینیم بلکه تمامی جزییاتی از ان یقه ما را خواهد گرفت که همیشه نادیده اش گرفته ایم!
- میدانستم که چیز های زیادی برای گفتن دارید
- منظورت چیست آقا ؟ خب مسلم است هر کنشی واکنشی در پی خواهد داشت. شما سوال کردید و من هم جواب شما را دادم
- حالا جزییات ارزوهایتان یقه تان را گرفته است ؟
- ابدا !
- پس چه ؟
- ما با هم دست به یقه شده ایم
- فراموشش کن !!
- چه چیزی را ؟؟
- ارزو هایت را، میدانی فراموشی بهترین راه حل برای همه ی مشکلات است.
- بنظر من همیشه بهترین راه نیست
شما اگر قدرت تشخیص بهترین راه را داشتید اکنون با ارزوهایتان مشکل پیدا نمیکردید ، مسلما ارزوهایی دست نیافتنی و احمقانه ای داشته اید
- لطف کنید درست صحبت کنید اقا ، هر ارزویی امکان براورده شدن دارد
- خودت هم میدانی این حرف ها واقعیت ندارند، ما قربانی هستیم خانم ، قربانی وعده های سیندرلایی و بوسه های شهزادگان شهر پریان.
- حرف شما درست اقا اما ارزو های من تا ان اندازه هم دست نیافتنی نبودند
- پس فراموشش کن
- با انکه مخالف این عقیده هستم اما باید بگویم که بله من مدتهاست که ارزوهایم را فراموش کرده ام
- خب خوب است دیگر دست کم چیزی برای ناراحتی نداری
- همین که مجبور شوی ارزوهایت را فراموش کنی خودش ابتدای ناراحتی هاست
- چرا ان دو کتاب را برداشتی ؟
- منظورتان سیلویا و ویرجینیاست ؟
- بله دقیقا
- چرا میخواهید بدانید ؟
- اگر میخواهید جواب ندهید ، بگویید که مایل نیستید جواب بدهید اما هرگز جواب یک سوال را با سوال جواب ندهید خانم حالا هم میتوانید جواب ندهید
- از طرز نوشتنشان خوشم می آید
- من همسن شما که بودم کافکا زیاد میخواندم
- همسن من؟ مگر میدانید من چن سال دارم ؟
- بله شما 25 سالتان است این را از حرفهایتان میشود فهمید
- درست است . سه هفته ای میشود که 24 سالگی ام را به پایان رسانده ام
- قیافه تان جوانتر بنظر میرسد اما چشمانتان خیلی بیشتر از یک 25 ساله سن دارد!
- واقعا ؟ به چند ساله میخورد ؟
- چشم هایتان ، چشمان زنی 40 ساله است که انگار در شلوغ ترین ساعت منهتن به تنهایی قدم میزند و به گذشته و اینده ای که دیگر در انتظارش نیست فکر میکند
- مایوس کننده نبود
- من بخاطر مایوس کردن شما این حرف را نزدم خانم و ابدا همچین قصدی هم نداشتم
- حالا چرا منهتن ؟
- نمیدانم شاید چون رنگ چشمانتان هماننده شیشه های ساختمان های منهتن است ! با تمام تیره گی هایش شفاف ند
- تشبیه جالبی و البته و خنده داری بود ! بهرحال باید اعتراف کنم که شما یه ادم کاملا شمی تشریف دارید
- متاسفانه بله !
- تاسف برای چیست ؟
- ما شمی ها هرگز واقعیت ها را نمیبنیم و از ان فرار میکنیم
- اینکه خوب است ؟ رو در رو نشدن با واقعیت ها خیلی بهتر از رو در رو شدن با ان و ناتوانی در برابرش است
- اما ما حتی توانایی رو در رو شدن را هم نداریم
- چرا انقدر میگویید ما؟
- خب من تنها کسی نیستم که در دنیا شمی است
- این حقیقت دارد اما من اکنون منظورم شماست اقا ! تنها خودتان
- از واژه هاییکه درست بکار برده نمیشوند خوشت نمیاید درست است ؟
- دقیقا
- لوگوفیله !!
- بله ؟؟
- بنظر میرسد شما هم به کلمات و واژه ها علاقه مند باشید خب در اصطلاح به چنین اشخاصی لوگوفیله logophile میگویند
- بله ، متشکرم من تا به حال این را نمیدانستم
- به تشکر نیازی نیست، چیز های زیادی در این دنیا وجود دارند که ما هنوز نمیدانیم
- شما همیشه به بروکلین میایید؟ بنظر میرسد که اینجا زندگی نمیکنید
- بله من ساکن کویننز هستم اما هر از چند گاهی به این کافه میایم ، تا جایی که بتوانم ، اینجا برایم یاداور خاطراتی دور و شیرینند
- چرا ادمها انقدر به خاطراتشان وابسته اند ؟ خنده دار است که ما تمام لحظاتمان را به اتفاقات گذشته می اندیشیم ؟ مثلا همین الان به دو روز پیشمان ، پس فردا هم به امروز . ما هیچوقت در زمان حال بسر نمیبریم انگاری دوست داریم همه چیز غیر قابل دسترسی باشد ما عادت گرفته ایم هرگز به چیزهایی که داریم فکر نکنیم
- فکر کن
- چی ؟
- فکر کن به امروزت به چیزی که اکنون داری ، به این کافه و این فنجان های قهوه به ماشین ها و ادمهای پیاده رو، نمیشود ! میدانی چرا؟ ساده ست چون تو حتی وقتی که به این خیابان نگاه میکنی ناخوداگاه خاطرات گذشته ات را به خاطر میاوری . حتی اینده نگر ترین افراد هم فقط برای مرور خاطرات گذشته شان به کافه ها و خیابان ها میزنند... ادم مجموعه ای از گذشته اش است. تکامل او در روز هاییست که گذرانده است نه روزهایی که شاید اصلا نیاید. ما انچه را که حس و تجربه کرده ایم میپسندیم مثل خاطراتمان، مثل کودکی و نوجوانی هایمان ما حتی احساس هایمان را به خاطر داریم ، حس کودکی حس جوانی، شور اولین عشق وغم از دست دادنش و تا زنده ایم این احساس ها با ما خواهند ماند
- حق با توست ، من که به شخصه هنوز هم اولین عشقم را از یاد نبرده ام با آنکه 16 سال بیشتر نداشتم
- 16 سالگی .... چه واژه ای غریب و زیبایی ، شعرا و ادبا از 14 سالگی گفته اند ، قانون 18 سالگی و روانشناسان 25 سالگی ، اما میان این همه عالم و معلم کسی نفهمید تمام روز های 16 سالگی ما در ذهنمان بی هیچ فراموشی ثبت میشود، جالب است که 16 سالگی از هر سنی کند تر میگذرد و انگار تمامی اتفاقاتی که باید طی چندین سال رخ دهند همگی در 16 سالگی اتفاق میوفتند.
- گاهی وقت ها دلم میخواهد، به گذشته هایم سری بزنم و برگردم....
- من اما حاضرم تمامی اینده ام را بدهم تا به گذشته بروم و دیگر هرگز باز نگردم
- راستی نگفتید ، چند سال دارید ؟
- من 29 سالم است
- نمیخواهم ناراحتتان کنم اما به بیشتر میخورید
- کمتر میگفتید ناراحت میشدم
- چطور ؟
- بی احترامی بود به روزهای جان فرسایی که گذرانده ام ، روح من پیرمردی 80 ساله است که به همه مظنون شده !
- گاهی وقتها از خودم میپرسم ما برای چه زنده ایم و چه دلیلی دارد این همه درد و رنج و اندوه را تجربه کنیم که اخرش بمیریم ، زندگی براستی بی معنی و دیوانه کننده است
- قهوه ات سرد شد ، زندگی را چه کار داری ؟

بعد از ان چیزی نگفتیم، قهوه ام را نوشیدم و هر دو به ان سوی خیابان نگاه میکردیم، سکوت برای چند دقیقه ای حکم فرما شد ، خیلی دلم میخواست بدانم به چه چیزی فکر میکند، رنجی عمیق در چشمانش بود و یاسی کهنه را با خود نگه میداشت . انگار میدانست اخرش به کجا ختم میشود. بروکلین برای من یاد اور زیباترین روزهای نوجوانیم است هنگامی که سال اول دبیرستان بودم و با دوستانم خیابان ها را زیر پا میگذاشتیم و ارزوهایمان را بلند بلند مرور میکردیم ، اکنون که ده سال از ان روز ها میگذشت از هیچکدامشان خبر نداشتم و این بسیار عذاب اور بود.
یک لحظه به خودمان امدیم و فهمیدیم ده دقیقه بی حرکت به شیشه و ادمها زل زده ایم

- من دیگر باید بروم، بابت قهوه متشکرم. روز خوبی داشته باشی
خواستم بار دیگر حرفم را تکرار کنم ، چون او اصلا حواسش به من نبود و همانطور که به خیابان نگاه میکرد خشکش زده بود. حرفم را دوباره نکردم خیلی ارام کیف و وسایلم را برداشتم، از کافه زدم بیرون ، پشت شیشه روبرویش ایستادم مرا دید و اما هیچ واکنشی نشان نداد . جعبه سیگارش را دراورد و یک سیگار روشن کرد. سرم را پایین انداختم و راهی شدم . تمامی راه را به او فکر میکردم ، به حرفهایش به 16 سالگی و به سیگاری که بعد از رفتن من روشن کرد....
ادامه دارد .....


#هماشینه_ای






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (8/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),فاطمه رنجبر (13/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.