رادیو ورشو


دلم میخواست وقتی از کافه میزنم بیرون سال لعنتی دوهزار نباشه سال۱۹۴۲ باشه، هوا ابری و مه زنها با کفش های پاشنه بلند و‌پالتو‌های خز دار دامنی ، مرد ها با کلاه های ادواردی و ‌کت های بلند مشکی عرض خیابون رو طی کنن و با دیدن زنی اشنا کلاهشونو بردارن و به نشانه احترام بهم روز بخیر بگن و در این میان من هم کلید درو بندازم از راه پله ها تند تند برم بالا تا به اپارتمان کوچک مجردی و ارومم برسم، پرده هارو کنار بزنم و با رادیو‌ ‌ورشو به موسیقی پیانوی شوپن گوش بدم
سیگاری روشن کنم
و به ساختمان های باروک ورشو زل بزنم
و برای پیروزی لهستان دعا کنم ......
هماشینه_ای
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,آرمیتا مولوی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),مجتبی صمدیار (8/10/1396),پیام رنجبران(اکنون) (9/10/1396),آرمیتا مولوی (9/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.