آمدند و رنج بردند و رفتند!

شادمان‌ترین انسان‌ها رنگ می‌بازند. به افکاری پریشان فرو می‌روند و بر حماقت‌های خویش پوزخند می‌زنند، اما همگی گیج‌تر از آن‌اند که حقیقت را بازگو نمایند.

خواب بودم، خواب می‌دیدم... نخست خود را کنار دری دیدم. آن سوی در، لیستِ اسامی افرادِ بسیاری که تاریخ مرگشان در آن ثبت شده بود، نصب کرده‌اند؛ گویی اجازه نداشتم از در بگذرم. مردی در آن سو ایستاده و به اسامی اشخاص می‌نگریست. از او خواستم نامم را پیدا کند، به من نگاهی انداخت و چیزی نگفت. مثل این که اجازه نداشت مرا مطلع کند. دو هفته بعد، احتمالاً همان مرد را دوباره در خواب دیدم، از او پرسیدم: وقت مرگ من کی خواهد بود؟
گفت: یکسال دیگر!
گفتم: مرگ من چگونه خواهد بود؟
گفت: همانگونه است!
منظور او را نفهمیدم چیست. آری... مرگ، یک جریان طبیعی برای ادامه‌ی زندگی است. داشتم در این باره می‌اندیشیدم که اگر انسان‌ها از تاریخ قطعی مرگشان آگاه بودند، بدون شک زندگی‌شان به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.
به سراغ شخصیت‌های ذهنی خودم رفتم و این سؤال را از آنها پرسیدم که اگر بگویند یک ماه بیشتر زنده نیستی، یک ماه آخر عمر را صرف چه کاری خواهی کرد؟ هیچ کس نتوانست مرا قانع کند و عطش کنجکاوی‌ام را سیراب سازد.
یکی از آنها گفت: از تمام آشنایان حلالیت می‌خواهم.
به او گفتم: الآن هم می‌توانی چنین کاری را بکنی.
به محض شنیدن این جمله، سرش را پائین انداخت و دیگر چیزی نگفت.
دیگری گفت: تمام قرض‌هایم را تسویه می‌کنم.
گفتم: الآن هم می‌توانی قرض‌هایت را تسویه کنی. اما چگونه؟ آیا دوباره قرض می‌گیری تا قرض‌های قبلی‌ات را بدهی؟
گفت: نه، در آن موقع مجبور خواهم شد زندگی‌ام را بفروشم تا قرض‌هایم را تسویه کنم!
دیگری گفت: چمدانم را بر می‌دارم و به سفرهای زیارتی و سیاحتی می‌روم.
گفتم: الآن هم می‌توانی چنین کاری را بکنی. اما راستی، هدفت از این کار چیست؟ چیزهایی گفت که اصلاً معنای آن را نفهمیدم!
دیگری گفت: گرفتارم، وقت ندارم!!
دوستم را دیدم که اهل مطالعه بود. علاقه‌ای بسیار به مطالعه¬ی کتاب داشت؛ گفت: در این یک ماه آخر عمر، کتاب‌هایی را می‌خوانم که هنوز آنها را نخوانده‌ام یا کتاب‌هایی که نیاز به خواندن دوباره دارند.
گفتم: فرصت خیلی کم است. مگر چند تا کتاب می‌توانی در این یک ماه بخوانی؟
پاسخ داد: ده یازده کتاب را گلچین می‌کنم.
گفتم: پس حتماً این یک ماه را تنها به گلچین کردن کتاب خواهی گذراند.
به یاد آن حکایت افتادم: شاهزاده‌ای بود که دوست می‌داشت تمام کتب تاریخی را مطالعه کند؛ لذا چهار کاروان به چهار سمت فرستاد تا همه‌ی کتب تاریخی را برایش تهیه کنند.
چند سال بعد...
روزی از خواب بیدار شد و پرسید: این سر و صداها چیست؟
گفتند: چهار کاروان کتاب وارد شهر شدند.
شاهزاده که در آن موقع به شدت سرگرم رتق و فتق امور مملکت بود به علما و تاریخ نویسان شهر گفت: من وقت ندارم این همه کتاب را مطالعه کنم. بنشینید همه‌ی کتاب‌ها را خلاصه کنید تا آنها را بخوانم.
یک سال بعد کاتبان و تاریخ نویسان نزد شاهزاده آمدند و ده جلد کتاب که عبارت از خلاصه‌ی صدها کتاب بود برایش آوردند. شاهزاده خندید و گفت: من گرفتارم و وقت زیادی برای خواندن این ده جلد کتاب ندارم. بنشینید و خلاصه‌ی آنها را در یک جلد کتاب درآورید.
یک سال بعد کاتبان و تاریخ نویسان نزد شاهزاده آمدند و یک جلد کتاب که عبارت بود از خلاصه‌ی آن ده جلد کتاب، برایش آوردند.
شاهزاده خندید و گفت: من گرفتارم و وقت زیادی برای خواندن این یک جلد کتاب هم ندارم. بنشینید و خلاصه‌ی آن را در یک صفحه درآورید.
مدتی گذشت، شاهزاده در حال احتضار بود که کاتبان و تاریخ نویسان نزد او آمدند و گفتند: این یک صفحه را بخوان تا از تاریخ انسان‌ها مطلع شوی.
شاهزاده آهی کشید و گفت: می بینید که وضع چندان خوبی ندارم. آن را در یک جمله خلاصه کنید.
گفتند: آمدند، رنج بردند و رفتند!!
شاهزاده با شنیدن این جمله ناله‌ای زد و درگذشت!
آری... مرگ یک جریان طبیعی برای ادامه‌ی زندگی است. هیچکس نمی‌تواند مرگ خود را نادیده بگیرد و واقعیت آن را از یاد ببرد. یادم آمد سال‌ها پیش کتابی تحت عنوان «مرگ‌های متعالی» نوشته بودم. آن دست نوشته¬ها را به یکی از دوستان دادم تا آن را مطالعه کند و در صورت تأئید در انتشارات خودش به چاب برساند. مدتی بعد دوستم درگذشت و دیگر هیچ اثری از دست نوشته¬هایم نیافتم! در آنجا، مرگ‌های عبرت آمیز و تأثیر گذار چندین شخصیت تاریخی را شرح و بررسی کرده بودم. این نیز بگذرد... خدا او را بیامرزد!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (15/6/1396),الف . محمدی (17/6/1396),کوثر علیزاده (19/6/1396),رها تمیمی (19/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),

نقطه نظرات

نام: رها تمیمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 08:10

نمایش مشخصات رها تمیمی عالی بود فقط همین رو می تونم بگم


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:33

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های منم نظر بدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.