مسخ (نامه ای به: انسان کافکایی)

نخستین گام برای شکستن مسخ شدگی این است که تشخیص دهی مسخ شده‌ای! (ریچارد باخ)
تماشاگران مرگ، فروریختن دیوار بازدارنده را دیدند؛ و روزگاری، تو را امپراطور بی‌اقلیم و جنگجویی بیمار نامیدند؛ تا از تو پیغامی بشنوند و آسان‌ترین راه را برای سینه‌ات؛ جایی که نشان خورشید می‌درخشد، بیابند؛ و هنوز تلاش می‌کنند به درون تو نقب بزنند، اما دیگر چیزی عایدشان نمی‌شود، چون تو داری جان می‌کنی... این زندگی توست که اکنونی که در آن به سر می‌بری، تنها متعلق به تو نیست؛ بلکه کاربردی برای فردا دارد. همچنان که زندگی آن که پیش از تو بوده، حالا از دست رفته و جزئی از تو و کاربردی برای اکنون تو شده است.
زندگی کافکایی بیشتر از یک بازیچه‌ی معمائی است. این را خودش گفته است، ولی با تصحیحی که از این ایراد بر می‌آید، تصحیحی که شرح و بسطش را نه می‌تواند، نه می‌خواهد؛ به نظرم چیزی چندان نزدیک به حقیقت حاصل آمده که شاید بتواند به ما کمی آرامش بدهد و زیستن و مردن‌مان را آسان‌تر کند.
در آزمون کافکایی، برخلاف همه‌ی آزمون‌ها؛ هرکسی که به سؤال‌ها جواب ندهد، در آزمون قبول می‌شود! اما وجود یکنواخت، قدرت تفکر را می‌خشکاند. این چیزی که آدمی را بیشتر از همه می‌رنجاند و حالت یأس آلود و ناخرسندی به وجود می‌آورد.
و خاموشی انسان کافکایی، مرگبارتر از کلمات خود کافکاست. آیا چنین انسانی دارد تکرار می‌شود؟
: همینه که هست. این یک سنت است، و هرکس از سنت پیروی نکند نابود می‌شود! پس، این دیدارگر به انتظار نشسته است.
از ایزدان سخن می‌گفت، اما باورشان نمی‌کرد. این یک امر بدیهی است؛ حتی به تبار یزدانی هم شک می‌ورزید.
تو دنیا را همچون کاروانسرایی کوچک می‌پنداشتی که در کنار هیچ شهری ساخته نشده است؛ به امید روزی که در کنار رود ساخته شود؛ و کنیسه‌ای که جانوری به قد و قواره‌ی سمور در آن زندگی می‌کند و زن‌های عابد را می‌ترساند و اسکله‌ای که هیچ کس پروای نوآمدگان را روی آن ندارد.
پس هیچ کس ممکن نبود بخواهد همیشه در چنین جایی منزل کند یا زندگی کند، جز کاروانسرادار و کارکنانش، ولی تو این کسان را هرگز ندیدی.
: و زندگی در همه‌ی نیرومندی‌اش درست به همان‌سان ادامه خواهد داشت. و این همه ترس و لرز و هراس!
پس چگونه مردم هر آینه همواره دشمن خودشان هر قدر هم که بی‌قدرت باشد، درون خودشان حمل می‌کنند؟!
و حالا ناگزیر نیستی دوباره بازگردی. به تعبیر تو سلول بالاخره می‌ترکد و گشوده می‌شود: The Cell
و تو می‌جنبی، تنت را احساس می‌کنی. پس بهتر است همه چیز را بدانی، یا همه چیز را بپرسی ولو وقتی همه چیز را می‌دانی.
تو را مرده نمی‌پندارم. تو در سراسر سرزمین‌های زمین سفر می‌کنی و کتاب‌های تو در سرتاسر کتابخانه‌ها یافت می‌شوند. گویی برای همیشه روی پلکان بزرگی هستی که به آنجا راه می‌برد. روی آن پلکان بی‌نهایت فراخ و پهناور آواره‌ای. گاه به بالا و گاه پائین، گاه به راست و گاه به چپ؛ همیشه در جنبشی.
و انسان کافکایی... این بار نه به یک سوسک، بلکه به پروانه مبدل شده است... نخندید!
: داوری کردن در این باره با من و تو نیست. هیچ کس آن را نمی‌شناسد. و اگر کسی می‌شناخت نمی‌دانست کجا هست. و اگر می‌دانست کجا هست، نمی‌دانست چگونه با او معامله کند، نمی‌دانست چگونه یاری‌اش کند.
اندیشه‌ی یاری دادن به یک بیمار که با بستری شدن باید درمانش کرد.
حالا کشتی او سکان ندارد و به بادی رانده می‌شود که در فروترین بر و بوم مرگ می‌وزد!
آیا عمر انسان کوتاه است یا این که زندگی به واقع کوتاه است؟
: پس بکوش تا این نکته‌ها را دریابی. دنیا به راه خودش می‌رود و شما به سفرتان می‌روید، ولی تا امروز هرگز ملتفت نشدم که راهتان به هم بر می‌خورد. درِ منتهی به درون قانون همیشه باز نیست!
اما دربان نمی‌تواند همیشه درِ آن را ببندد. دربان، بالاخره می‌میرد و به جاش یک دربان دیگری می‌گذارند.
پس ناچاریم یا از رفتن به درون صرف نظر کنیم یا با دربان دوست بشویم و با ترفند از آن اذن دخول بگیریم.
من خودم بیش از دو بار از درهای ممنوعه وارد شده‌ام: مثلاً یکبار به همراه (...) بودم و پولی برای تهیه بلیط ورود به باغ وحش نداشتم. از درِ خروجی وارد شدیم و دربان متوجه نشد.
: به این فریب و خیانت می‌گویند.
یکبار هم با دربان درِ پشتی محل نگهداری اموات در پزشک قانونی پشت پارک شهر خوش و بش کردم، بعد به من اجازه داد چند دقیقه با مرده‌ها تنها باشم!
: در این صورت آدم نباید باور کند که دربان زیردست مرده ـ هرچند او به اقتضای خدمتش حتی دمِ درِ قانون مقیّد باشد ـ بی‌قیاس آزادتر از هرکسِ آزاد در دنیاست.
این به این معناست که شک کردن به حیثیت او در حکم شک کردن به خودِ قانون است!
: مگر قانون چیست؟ هر آن چیزی که نژادگان انجام دادند؟ اما قابل تغییر و اصلاح است.
با اینحال، ما بیشتر برآنیم که نخستین قانون، فرمانبرداری و اطاعت از خود قانون باشد!
عوامل دیگری هستند که واضع قانون نیستند ولی برای اجرای آن، برانگیختگان دچار ترس و وحشت می‌شوند.
عوامل دیگری هستند برای این که قانون به نفعشان باشد، به گویشی سخن می‌گویند که برای فرو دستان نفهمیدنی باشد!
امروز، دومین یا سومین روز تولد من است؛ نوعی برانگیختن نامطمئن که مرا از انسان بودن جدا می‌سازد، تا مرا به یک شیئ مضمحل درآورد.
این اتفاق در دومین یا سومین روز تولد من رخ داد و هنوز آن را به یاد می‌آورم!
از نخستین روز تولد با تولد بعدی من، صدها سال سپری شده است.
حد فاصل میان این دو تولد به تعبیر یک خاخام، روز جشن سکوت است! یک خلأ، یک تهی ضروری!
حالا در اندیشه‌ی منجمد کدامین سنگ تبلور یافتم؟ و چه شکلی شدم؟
این محکومیت برای هر کسی است که اندیشه‌اش هندسی‌وار به شکل یک مثلث یا دائره یا مربع یا... فرض می‌کند. این محکومیت قلب‌های کسانی است که از عشق تهی شده‌اند؛ قلب‌های سنگی! اما طلسم این سنگ شکستنی است.
و چون برای صدمین بار متولد شدم، پیکرم را دیدم. همچون گیاه می‌روئید و یک اندیشه‌ی نامتناهی با خودش حمل می‌کرد.
من هر روز دارم می‌میرم، همچنان که هر روز دارم متولد می‌شوم. اما هر مرگی همان نیست و هر تولدی همین تولد نیست. من همواره می‌آیم و می‌روم.
و این اندیشه همان اندیشه نیست؛ پس من نیز همان نیستم که بودم. اما هنوز هیچ تصویر ثابتی ندارم. پس با تحسین و با کمال احترام باید بگویم:
ای خالق زبردست! من هنوز ناکاملم. من دارم رسخ می‌شوم. اما تو هنوز چشم به راه منی. تولد من، بازآفرینی من، نسخ و فسخ و رسخ و مسخ و... این من در هر جایی که باشد و در هر زمانی که رخ دهد، فرقی نمی‌کند. این است که من به خورشیدِ خورشیدها نیازمندم. پس خورشید را از من مگیر! در درون من معبد کهنی است که تمام عقاید در آن یافت می‌شود. من آن را معبدِ خورشیدِ خورشیدها می‌نامم.
آنگاه که برای چندمین بار دیده بر جهان تو گشودم، همانی شدم که تو از من انتظار داشتی.
سنگِ غلتانی که دیگر فرو افتاده و سنگریزه‌های افکار را با خودش می‌آورد.
این یکی از قدرت‌های من و شاید همان مسئولیتی است که دارم.
من جوینده‌ی خودمم، حتی در نگاهِ دیگران. از نگاهِ رسخ شدگان و مسخ یافتگان هم نباید غافل شد.
این گاو، این اردک، این خرمگس و حتی این سوسک دارند مرا می‌بینند.
سنگ‌ها و درخت‌ها و ابرها و ماه و خورشید هم دارند به من نگاه می‌کنند.
جالب است؛ نه؟!
پس من هستم!
نویسنده‌ای می‌گفت: «زنده بودن یعنی هوشیاری و بس... عذاب بی‌منتهای کسی که می‌داند و در عین حال بزرگ‌ترین شادمانی‌ها و کامل‌ترین الطاف است. همه چیز به هشیاری باز می‌گردد، چرا که همه چیز در فردیت خلاصه می‌شود».
برخی می‌میرند، پس متوقف می‌شوند! من از این گونه مردن‌ها می‌هراسم.
برخی می‌میرند، اما همچنان به زندگی‌شان ادامه می‌دهند.
برخی متولد می‌شوند، اما پیش از آن مرده به دنیا می‌آیند.
برخی در مسیر زندگی، یا رسخ می‌شوند یا مسخ.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

پرویزطبسی (28/10/1396),

نقطه نظرات

نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 دي 1396 - 15:22

نمایش مشخصات پرویزطبسی زندگی هرچند در بسیاری از راههایش نشانی یافت نمیشود ولی باعشق نشانه را میتوان یافت قانونی دیگر یر قانون نوشتاری وجود دارد ان قانون دل است زندگی هرگز خالی نیست اگر عشق را در وجودت متولد و متحول کنی هیچ چیز بی علت موجود نیست و مرگ انتهای یک کوچه بن بست نیست زیبا بود زنده باشید و عاشق بمانید@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.