الاغ و من!

یک روز میان عَلَف‌ها دراز کشیده بودم و به آسمان و حرکت آهسته‌ی اَبرها نگاه می‌کردم. ناگهان الاغی نزدیکم شد. تا مرا دید، جا خورد! بعد خنده‌ی تلخی زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت:
مثل این که ما را جا به جا کرده‌اند. تو قیافه‌ات اصلاً به آدم‌ها شباهت ندارد!
الاغ در ادامه گفت:
البته من هم هر جا می‌روم و با هر جانوری روبرو می‌شوم، به من می‌گویند: «تو قیافه‌ات اصلاً به الاغ‌ها شباهت ندارد»! حالا تو قضاوت بکن! انصافه که تو آدم به دنیا بیایی و من، الاغ؟!
نتوانستم به سادگی از این قضیه رد بشوم؛ و هر بار به آینه نگاه می‌کنم به یاد آن الاغ می‌افتم. حتماً او هم هر بار سرش را روی برکه آبی نزدیک ‌کند، به یاد من می‌افتد و بعد خنده‌ی تلخی می‌کند!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (23/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.