پوست کن



مهدي عليزاده فخراباد

دستم را روي آهن تخت گذاشتم و از آن بالا رفتم. تختم طبقه سوم بود. يعني تختها سه طبقه بودند. زندان شلوغ بود. اطاقها هر کدام بيشتر از 20 و چند تخت داشتند و تختها تا سقف سه طبقه ميشد. تخت اول پائيني بود. دومي وسطي بود و تخت سوم ميشد تخت بالايي. من تختم طبقه سوم تختها بود . يعني تخت بالايي مال من بود.
از تخت که بالا رفتم ديدم تختم به هم خورده است . وسايل کمي جا به جا شده بود. اما هيچ چيزي گم نشده بود. اگر گم مي شد مي فهميدم. بهتر از هر کسي ميدانستم روي تختم چه چيزهايي دارم. مگر توي زندان چقدر چيز داشتم؟ تازه بيماري زندان هم گرفته بودم. يعني هر چيز به درد نخوري را که بقيه ميانداختند بيرون از توي آشغالها بر ميداشتم و مي بردم تا از آن استفاده کنم. اما هيچ وسيله اي را برنداشته بودند. فقط بالا آمده بودند و يک چيزي اضافه کرده بودند.
يک پوست کن!
بالاي تخت رفتم و روي تختم نشستم. حرفي نزدم و فقط پوست کن را نگاه کردم. مي دانستم معني اين کار چيست. يعني ((پوست از سرت مي کنيم)). مشخص نبود کار کي است و چه کسي اين پوست کن را توي تختم گذاشته بود اما به هر حال معني اش کاملا مشخص بود.يعني گذاشتن هر وسيله اي داخل تخت يا هر جاي ديگري معني خاصي داشت. اگر قيچي بود يعني ((تخم هايت را مي کشيم)) و يا (( خواجه ات مي کنيم)). اگر چاقو بود تهديد به مرگ بود. اگر طناب دار آويزان کرده بودند و با نخ کوچکي طناب دار کوچکي درست کرده بودند و به تخت چسبانده بودند يعني اگر اعدامي بود ((منتظر مرگت هستيم)) و ((به همين دليل است که چيزي بهت نمي گوئيم و ملاحظه ات را مي کنيم)). و يا اگر طرف اعدامي نبود يعني ((دارت مي زنيم)). اگر تله موش بود يعني ((مثل موش توي تله ميندازيمت)) و يا (( کلکي ات مي کنيم)). کلکي کردن به آن معني بود که برايت نقشه مي کشيم و برايت دردسر مي کنيم. هر چيزي يک معني اي داشت و هر علامتي به معني نشانه اي بود.
اما حالا پوست کن گذاشته بودند. خيلي کم پوست کن مي گذاشتند. پوست کن توي بند نبود و اصلا وسيله باارزشي بود. هرچند وقت و شايد سالي يکبار فروشگاه بند پوست کن مياورد و سرش هميشه دعوا بود. فروشگاه هميشه همه چيز نداشت. اين قبيل اجناس را به قدري دير به دير مياورد که کسي پوست کن را براي نشانه روي تخت کسي نمي گذاشت.
مگر قضيه چقدر حيثيتي باشد و چقدر اين کينه و دشمني براي کسي که پوست کن را مي گذاشت مهم باشد که طرف حاضر بشود پوست کن را داخل تختي بگذارد. تا اين حد پوست کن باارزش و کيميا بود. آنوقت پوست کن را وقتي کسي داخل اتاق نبود آورده بودند و گذاشته بودند داخل تخت من! چيز به اين با ارزشي را! پس مسئله خيلي جدي بود. جدي تر از هر چيزي!
از يکي از هم اتاقي ها که هميشه داخل اتاق بود پرسيدم: غريبه داخل اتاق نيامد؟
فکري کرد و جواب داد: نه!
- تو داخل اتاق بودي ؟ از صبح بيرون نرفتي؟
- چرا وقتي هواخوري باز شد بيرون رفتم تا قدم بزنم.
- ديگه کسي داخل اتاق مانده بود؟
- نمي دانم.
- همه تان بيرون بوديد؟
بعضي (( اوم اوم )) کردند و بعضي جواب سربالا دادند. الکي مي پرسيدم. مي دانستم هيچ دشمني جرأت نمي کرد وقتي از هم اتاقيها کسي داخل اتاق باشد وارد شود و علامت بگذارد. خط و نشاني را هم که کشيده بودند ،حتما چند روزي منتظر شده بودند و زاغ اتاق را زده بودند تا فرصتي پيدا کنند و خط و نشان بگذارند. يا چند نفري را اجير کرده بودند تا بهشان خبر بدهند و موقع خلوتي اتاق وارد بشوند و علامتشان را جاساز کرده بودند. شايد هم از همانهايي که اجير شده بودند اين کار را کرده بودند. توي زندان براي هر کاري هزار تا بدبخت بيچاره بودند که داوطلب بشوند. آنقدر بي پول و فقير و بي نصيب مانده پيدا ميشد که اجير کردن چند نفر اصلا کار مشکلي نبود. فقط کافي بود يک دانه سيگار ((فروردين)) که بي ارزشترين سيگار بود و بوي پشگل گوسفند مي داد خرج کني. با همان يک عدد سيگار برايت هر کاري مي کردند. اين کارها هم که قيمتي نداشت.
به ((خدمه)) اتاق اشاره کردم تا نزديک بيايد و سرش را بياورد بالاي تخت .خدمه به کسي مي گفتند که خدمتکاري اتاق را مي کرد. کسي که نوکر همه بود. ارزان هم بودند. با هفته اي يک پاکت سيگار حاضر بودند خدمه اتاق بشوند و سرخدمگي اتاقها هم دعوا بود. البته مي گفتيم هفته اي يک پاکت سيگار چون معمولا بيشتر پول ((نشئه شان)) را مي دادند و يا کارت تلفن هم بهشان مي دادند. اما هر دري وري هم که مي خواستند بار خدمه بيچاره مي کردند. فحش بارانش مي کردند و خدا نمي کرد که اشتباهي بکند چه بلائي که سرش نمي آوردند. کتکش مي زدند و به او دري وري مي گفتند. بدبخت ترينها توي زندان همين خدمه هاي بودند. بيچاره ها به خاطر يک پاکت سيگار چه زجري که نمي کشيدند. از يک طرف هم مجبور بودند. بايد شکمشان سير مي شد و درآمدي به دست مي آوردند. توي زندان کسب درآمد به سادگي نبود. شغل هم که نبود . يا بايد مفعول مي شدي که خاطرخواه داشته باشي و هر تختي جايت بود و (( عروس شبهاي زندان)) مي شدي و يا بايد خدمتکاري و رختشوري مي کردي. کار پيدا نمي شد. همين خدمتکاري هم سگش شرف داشت به هر کاري ديگري. حداقل از مفعول بودن که بهتر بود. کسي که سالها بايد داخل زندان مي ماند و هيچ کس و کاري هم به خاطر خلاف کار بودنش نداشت بايد چکار مي کرد؟ راه ديگري برايش باقي مي ماند؟
خدمه کله اش را بالا آورد و با ترس داخل تخت را نگاه کرد و پرسيد کاري داشتيد آقا ((سالار))؟!
پوست کن را با دستم برداشتم و نشانش دادم و گفتم: مرگ کاري داشتيد! اين چيه؟
با چشماني درشت به پوست کن نگاه کرد و با خوشحالي گفت: فروشگاه پوست کن آورده؟ پوست کن خريديد برام؟
پوست کن را به طرفش پرتاب کردم و جواب دادم: خاک بر سر بي عرضه ات . روي تختم پوست کن گذاشته‌اند و تو نفهميدي؟ کدوم قبري بودي؟ پي نئشه؟ مرتيکه پس وظيفه تو چيه؟
وظيفه اش مراقبت و نگهباني نبود . هر وظيفه اي داشت اين ديگر جزو وظايفش نبود.
((تقي)) چشمش را از تلويزيون کند و به ما نگاه کرد و پرسيد : چي شده سالار؟
-مي خواستي چي بشود؟ برايم خط و نشان گذاشته اند.
سهراب از جايش بلند شد و با تعجب و شگفت زده پرسيد: خط و نشان گذاشته اند؟!
بعد همه از جايشان بلند شدند و به طرفم آمدند و پوست کن را که داخل دستان من بود نگاه کردند. تقي دستش را دراز کرد و پوست کن را از من گرفت و خوب برانداز کرد.
تقي گفت: رنده هم دارد.
درست مي گفت. غير از اينکه پوست کن بود زيرش رنده هم داشت. اگر خودم از فروشگاه خريده بودمش حتما چقدر به آن مي نازيدم. هم ميشد باهاش رنده کرد و هم مي شد پوست ميوه ها و سيب زميني را گرفت. چندکاره بود.
سهراب پرسيد: خوب معني اش چي است؟
تقي جواب داد: حتما يعني (( رنده ات مي کنيم))!
من اضافه کردم: يعني (( پوست از سرت مي کنيم و رنده ات مي کنيم)).
تقي هم فکر مرا کرد و گفت: طرف خيلي کينه اي است. چيز باارزشي را داخل تخت سالار گذاشته. يعني تا تهش مي خواهد برود. شوخي ندارد.
کامران گفت: گاومان زائيد. حتما مي خواهند دعوا راه بياندازند.
تقي گفت: غلط کرده اند. پدرشان را درمياوريم. بيچاره شان مي کنيم. خشتکشان را مي کنيم توي حلقومشان. داداش سالار را تهديد مي کنند؟
بعد رويش را کرد به طرف خدمه و يک سيلي محکم به گوش خدمه زد. خدمه که اسمش ((عنايت)) بود به زمين افتاد.
سهراب خواست ميانجيگري کند و دويد جلوي تقي را گرفت و گفت: گناه دارد . نزنش!
کامران خدمه را از جايش بلند کرد و با يک اردنگي از اتاق بيرون انداخت . اگر اين کار را نمي کرد من و تقي پدرش را درمياورديم.
هارون که تا آن موقع حرفي نزده بود گفت: به اين بيچاره چه ربطي دارد؟ مگر غير از اين است که بايد هميشه داخل آشپزخانه باشد. مگر نمي دانيد ((گاز)) نيست؟ خوب با يک دست چند تا هندوانه مي تواند بردارد؟
همه ساکت شديم. راست مي گفت. اصلا تمام ما مي دانستيم که عنايت مقصر نيست و تقصيري ندارد. ولي آنقدر عصباني بوديم که بايد سر يکي خالي مي کرديم. توي اينجور مواقع به ضعيف ترين آدم توي اتاق گير مي دادند و دق دليشان را سر او خالي مي کردند. مثل زني که شوهرش از راه رسيده دق دليش را سر او خالي مي کند. به ضعيف ترين يا با ادب ترين زنداني مي پريدند و طرف را مقصر جلوه مي دادند و بخاطر اينکه غرور از دست رفته شان را به دست بياورند او را کتک مي زدند و دوباره اينطور به نظر ميامد که از ((جاهل بودن)) آنها کم نشده است. آن موقع هم خدمه حقش بود که کتک بخورد. به حرمت اتاق ما دست درازي کرده بودند. غرور يکي از اعضاي اتاق را شکسته بودند. به بزرگ اتاق يعني من که نماينده اتاق هم بودم توهين کرده بودند و تهديدم کرده بودند. اين يعني به همه توهين کرده بودند. يعني شاخ ما را شکسته بودند. قبل از هر چيزي بايدشاخمان را تعمير مي کرديم. براي همين هم عنايت کتک خورده بود.
چند نفري جلوي اتاق جمع شده بودند. دعوا را ديده بودند. و فضوليشان گل کرده بود.
تقي جلو رفت و فرياد کشيد: چخه!!! چتونه ؟! واسه چي جمع شده ايد؟ آن گوهي که خط و نشان آورده گذاشته داخل اتاق بداند ما اينجا با کسي شوخي نداريم. اگر بفهميم کار کي بوده شکمش را سفره مي کنيم. جرش مي دهيم. چاقو چاقويش مي کنيم. زبانش را از حلقومش درمياوريم. چشمهايش را درمياوريم.
همينطوري داشت مي گفت که کامران جلويش را گرفت. نبايد مي گذاشتيم همينطوري بزند به جاده خاکي و به تهديداتش ادامه بدهد. دانه به دانه اين کارها را که گفته بود حالا بايد انجام مي داديم. اين رسم زندان بود. اگر نمي کرديم يعني جا زده بوديم. کامران هم براي همين دويد و تا بيشتر از اين شلوغش نکرده بود جلويش را گرفته بود.
داخل اتاق کنار هم نشستيم. پوست کن را انداختم وسط اتاق و انگار شيء عجيبي باشد و از کره مريخ آمده باشد همه دور هم نشستيم و به آن زل زديم.
هارون پرسيد: يعني کار کي مي تونه باشه؟
من پرسيدم: کار مسعود ؟!
تقي جواب داد: نه. کار او نيست. کينه و دشمني بين ما و او تمام شده.
- کار بلقدر؟!
- او که فقط يکجا مي نشيند و خاطره دروغ تعريف مي کند. کوچکتر از اين حرفهاست.
- کار نيما احشامي؟!
کامران گفت: او هم فقط منم منم مي کند. چيزي بارش نيست. عرضه خط و نشان کشيدن را ندارد.
تقي اضافه کرد: سوسول است!
همه به معني تأئيد سر تکان دادند. اما پس کار کي بود؟
سهراب پرسيد: از بچه محلهاي قديمي، کسي که با او دشمني داشته باشي تازگي به زندان نيامده است؟ حالا نه که توي اين بند کلا از قديمي ها کسي داخل زندان نيامده است؟
کمي فکر کردم و جواب دادم: نه! فکر نمي کنم. چيزي نشنيده ام.
تقي گفت: کار هر کس است بدجور کينه اي بوده. هم پوست کن و هم رنده و اصلا پوست کن به اين نويي را گذاشته.
کامران گفت: آخر کي اين کاررا کرده که مانفهميده ايم؟
باز از دست عنايت عصباني شدم. خيلي بي عرضه بود. اي کاش برمي گشت تا دوباره کتکش بزنم. فقط تقي او را زده بود. من هنوز کتکش نزده بودم.
صداي ((ياالله)) بلند شد و وکيل بند و چند تا از دستيارهايش وارد شدند. سه قلچماق که هر کدام گنده بند بودند با خودش آورده بود. هنوز هيچي نشده کلاغها بهش خبر داده بودند و با لاشخورهايش پيدايش شده بود.
از جايمان بلند شديم و سلام و عليکي رد و بدل شد و بفرمايي زديم. همه دور اتاق نشستيم. بيرون اتاق هم شلوغ شده بود. زنداني هاي بيکار از پشت ميله ها سرک مي کشيدند. بعد از چند ثانيه چند تا دستيار ديگر صدايشان شنيده شد که ملت علاف و بيکار را متفرق کردند. بعضي را با عزت و احترام و بعضي را با پس گردني و اردنگي!
وقتي سر و صداها خوابيد وکيل بند استکان چايي را که تقي برايش ريخته بود برداشت و يک قلپ خورد و استکان را توي نعلبکي گذاشت و گفت: آمده ايم فقط سلامي عرض کنيم. چند وقتي بود که خدمت نرسيده بوديم.
من گفتم: اختيار داريد. وظيفه ما بود. خدمت از ماست.
وکيل بند سرش را تکان داد و با چشمانش با دقت اطراف اتاق را زير نظر گرفت. خوب همه جا را نگاه کرد و بعد از چند دقيقه گفت: فيزيک اتاق شما از تمام اتاقها بهتر است. واقعاً دست مريزاد آقا سالار! البته بايد از عنايت هم تشکر کرد.
بعد همه را زيرچشمي نگاه کرد و پرسيد: عنايت کجاست؟ او را نمي بينم!
آره مرگ خودت! مثلا تو نمي داني عنايت کتک خورده است و بيرونش کرده ايم. حتما الان دارد توي ((کوچه نامردها)) سيگار مي کشد و با رفقايش درد و دل مي کند و آنها دلداريش مي دهند. مثلا تو هيچي نمي داني و همينطوري سراغش را گرفتي.
کامران گفت: عنايت همين الان اينجا بود. الان بيرون است.
هم راستش را گفت و هم چيزي نگفت. همه قديمي هاي زندان همينطوري بودند. با سياست حرف مي زدند. به قول وزير امور خارجه "طوري نه را مي گفتند که معني بله بدهد." بسکه گرگ و شغالها دريده بودنشان خودشان اژدها شده بودند. بسکه مار خورده بودند خودشان افعي شده بودند. شيرمرد بودند. شيردل بودند. بلد بودند چطوري حرف بزنند و فتنه ها را بخوابانند.
وکيل بند با لب پائيني اش سيبيلش را جويد و دوباره مشغول ورانداز کردن اتاق شد. مي خواست چيزي پيدا کند و وادارمان کند خودمان جريان را برايش تعريف کنيم. خوب ما را مي شناخت. مي دانست که اگر از ديوار بتواند حرف بکشد از ما هم مي تواند حرف بکشد. تمام حبس کشيده و سينه سوخته بوديم. سابقه دار بوديم. حبس سنگين بوديم. توي آگاهي که آگاهي بود و هر شکنجه اي مجاز بود به حرف نيامده بوديم چه برسد به آنجا.ما را بسته بودند و از سقف آويزان کرده بودند. شوکر و شلاق زده بودند. کابل به کف پايمان زده بودند. کس و کارمان را جلوي چشمانمان آورده بودند و جلوي ما به آنها توهين کرده بودند و جلوي آنها ما را زده بودند. هر بلايي سر ما آورده بودند ، ما آدم فروشي نکرده بوديم. آنوقت بايد بخاطر يک پوست کن مُقر ميامديم؟ زهي خيال باطل! زهي مرگ و کوفت و زهرمار!
تقي آبنبات جلوي وکيل بند گذاشت و گفت : بفرمائيد دهانتان را شيرين کنيد.
مي خواست وکيل بند حواسش از داخل اتاق پرت بشود و ديگر اطراف را ورانداز نکند. من تعجب کردم. آخر چيزي داخل اتاق نبود که چيزي را لو بدهد. بقيه اتاقها تا اتفاقي مي افتاد يا دعوايي ميشد نصف اتاق بهم مي ريخت و همه جا درب و داغان مي شد. تلويزيون مي شکست و فلاکسها را که پر از آب جوش و چاي داغ بود برمي داشتند و توي سر هم مي زديم. تيزي ها در ميامد و خون بود که به آسمان پاشيده مي شد. اما حالا داخل اتاق ما هيچ اتفاقي نيافتاده بود. فقط عنايت کتک خورده بود و تقي رفته بود جلوي در و براي آنهايي که خط و نشان گذاشته بودند پيغام پسغام آشکار فرستاده بود. وکيل بند مانده بود قسم حضرت عباس (ع) را باور کند يا دم خروس را!
چشمانم به صورت تقي قفل شد. وسط اتاق را نشانم داد. به وسط اتاق نگاه کردم.
پوست کن وسط اتاق افتاده بود.
وکيل بند چشمانم را دنبال کرد. فرصت نداد تا رويم را برگردانم. پوست کن را ديد. همان پوست کن معروف را که باعث تمام اين اتفاقات شده بود.
خودش را خم کرد و پوست کن را برداشت و نگاهش کرد. نفس همه ما در سينه حبس شد و سکوت داخل اتاق حکمفرما شد. ديگر صداي ساسها و صداي پاي سوسکها هم شنيده ميشد.
يکي از بيرون اتاق گفت: پوست کن را پيدا کرد. وکيل بند پوست کن را پيدا کرد.
دلم مي خواست بلند بشوم و جرش بدهم. عوضي جو گرفته بودش و زرش درآمده بود.
وکيل بند انگار نشنيده باشد. پوست کن را نگاه کرد و گفت: چه پوست کن قشنگي! نديدم فروشگاه چنين پوست کني بياورد. رنده هم دارد! چه جالب!
خواستم بگويم ((قابل ندارد)) اما نگفتم. سهراب و کامران و تقي هم نگفتند. هر چيز ديگري که بود و در هر موقعيت ديگري هم که بود ما حتما مي گفتيم ((قابل ندارد)). اما در آن لحظه اين بدترين کار بود. هم دمبه را داده بوديم دست گربه و هم اصلا اين پوست کن با تمام دردسرهايش حيف بود که از دست برود. مثل و مانندش داخل زندان نبود. همه ما در روياهايمان اين فکر را کرده بوديم که حال آن کساني را که خط و نشان کشيده اند بگيريم و بعد پوست کن را هم براي خودمان نگه داريم و به عنوان مدرک پيروزي آن را به همه نشان بدهيم.
اما حالا بدشانسي اينجا بود که وکيل بند از اين پوست کن خوشش آمده بود. هم مي توانست به عنوان مدرک جرم آن را بردارد و هم چون چيز تکي بود و وکيل بند هم هر چيز تکي را صاحب بود. ما هم که نگفته بوديم ((قابل ندارد)). خيلي هم بدجور اخم کرده بوديم و به پوست کن زل زده بوديم.
اين به معني بي احترامي بود. وکيل بند ارج و قربش خيلي بيشتر از اين حرفها بود که يک پوست کن را به او ندهند. اين خيلي برايش افت داشت. آبرويش مي رفت که بگويند آمد توي يک اتاق و دست گذاشت روي يک پوست کن و آن را به او ندادند. اصلا قدرتش از بين مي رفت. مضحکه خاص و عام مي شد.
وکيل بند که اوضاع را اينطوري ديد نه گذاشت و نه برداشت و رفت سر اصل مطلب. رو به من کرد و پرسيد: شنيده ام برايت خط و نشان گذاشته اند؟
خودم را به آن راه زدم و جواب دادم. چي؟! خط و نشان؟! خلاف به عرضتان رسانيده اند.
وکيل بند گفت: اما شنيدم که آتقي هم جلوي اتاقتان گرد و خاک کرده است.
آتقي عصباني شد و با صداي بلند گفت: چه گرد و خاکي؟! اصلا اينطور نبوده.
وکيل بند رو به تقي کرد و پرسيد : واقعا نبوده؟
آتقي جواب داد: معلوم است که نبوده.
وکيل بند رو به يکي از دستيارانش کرد و گفت: برو به ((رضوان)) بگو بيايد.
همه عصباني شديم. من به عنوان نماينده اتاق از وکيل بند پرسيدم: حاجاقا! يعني حرف ما را قبول نداريد؟
وکيل بند خنديد و گفت: مسئله قبول داشتن يا قبول نداشتن حرف شما نيست. مسئله اين است که ما هم وظيفه اي داريم و بايد به آن عمل کنيم. مي فهميد که!
بله مي فهميديم. آقا زنداني بود و از پرسنل هم بيشتر سختگيري مي کرد. شاه بخشيده بود و شاه باجي نمي بخشيد. بخاطر همين کارهايش بود که همه از او بدشان ميامد. يکبار فلاکس را پر از گوه کرده بودند و زده بودند به سر و کله اش و گوه بارانش کرده بودند. جرمش کشتن زنش بود. شاکي هايش هم دخترانش بودند. خير سرش قبلا معلم بود و حالا آمده بود اينجا به جان ما افتاده بود و اذيتمان مي کرد. نمي گذاشت کارمان را بکنيم. فقط فضولي مي کرد و مي خواست براي خودش دردسر درست کند.
رضوان آمد. يک گامبوي خيکي بود که به اندازه خر عقل نداشت. فقط مي خورد و شکم گنده مي کرد. از آن دستيارهايي بود که بخاطر هيکلشان دستيار شده بودند و کارشان کتک زدن بود. وکيل بند هميشه دور و برش پر از همين دستيارها بود. به عنوان باديگارد و مزدور و بزن بهادر ازشان استفاده مي کرد.
رضوان سلام کرد و جلوي در نشست. بعد گفت: با من کاري داشتيد حاجاقا؟
- آتقي وقتي فهميد برايشان خط و نشان کشيده اند آمد جلوي در و چي گفت؟
رضوان جواب داد: مي کشم مي کشم راه انداخت حاجاقا! گفت هر کسي را که خط و نشان گذاشته مي کشد و چشمش را از کاسه درمياورد. خيلي داد و بيداد راه انداخت حاجاقا!
تقي عصباني شد و گفت: من گفتم چشم از کاسه درمياورم؟
رضوان با پررويي توي چشمانش نگاه کرد و گفت: آره تو گفتي چشم از کاسه درمياورم!
من دخالت کردم و گفتم: اين را که نگفت ديگر! ديگر دروغ که نگو!
رضوان با عصبانيت گفت: من دروغ مي گويم؟ اين نبود که آمد جلوي در و داد و بيراه راه انداخت؟ نگفت به کساني که خط و نشان کشيده اند فلان ميکنم؟
وکيل بند پرسيد: فلان مي کند؟!
رضوان جواب داد: بله حاجاقا! گفت رويشان مي ريند و ... .
تقي با عصبانيت فرياد کشيد: ريدم روي کسي که دروغ مي گويد!
همه ساکت شديم . حتي رضوان هم ساکت شد . همه مي دانستيم که تقي نگفته ((ريدم...)) بلکه فقط هارت و پورت کرده بود. اما رضوان داشت از خودش جمله و کلمه مي ساخت و آن را به عنوان راست به وکيل بند ارائه مي کرد. اين را هم همه مي دانستند که رضوان دارد دروغ مي گويد. حتي وکيل بند هم اين را مي دانست. خود رضوان هم مي دانست که همه اين را مي دانيم. براي همين هم وقتي تقي گفت روي کسي که دروغ مي گويد مي ريند عصباني شد.
وکيل بند برزخ شد و گفت: بس است تقي! جلوي من داري داد مي زني؟
تقي جواب داد: آخر دارد دروغ مي گويد!
وکيل بند با عصبانيت گفت: من اينجا هستم. خودم ميدانم دارم چکار مي کنم. تو نمي خواهد داد و بيراه راه بيندازي.
رضوان پرسيد: گفتي روي کي مي ريني؟
من آهسته و با ادب جواب دادم: گفت روي کسي که دروغ مي گويد مي ريند. تو هم که دروغ نمي گفتي. پس با تو نبود.
ديگر نتوانست جوابي بدهد. اگر مي گفت خودش را خراب کرده بود. حالا هم روي او ريده بودند و هم مشخص شده بود دروغ مي گويد. هيچ چيزي هم نمي توانست بگويد. ديگر خون خونش را مي خورد. وکيل بند رو به رضوان کرد و گفت: تو برو!
رضوان در حالي که غرغر ميکرد بلند شد و بدون اينکه خداحافظي کند راهش را کشيد و رفت. خيلي عصباني شده بود.
من گفتم: هر مسئله اي هست بين خودمان حلش مي کنيم حاجاقا!
و دستم را دراز کردم تا پوست کن را به من بدهد. نگاهي به دستم انداخت و عليرغم ميل باطني پوست کن را به من داد. يکي از دستيارهايش که با او آمده بود وقتي ديد پوست کن به دستان من رسيد با ناراحتي آهي کشيد و اخم کرد.
وکيل بند گفت: باشد ما مي رويم. اما خدا کند که اينجا اتفاقي نيفتد.
بعد رو به تقي کرد و گفت: شما هم اينقدر پرفشار نباش. اين آقايان دستيارها زحمت مي کشند و اين زندان را بخاطر من و شما امن نگه مي دارند. بعدا که سرحال شدي برو و از دل رضوان دربياور.
تقي خواست جواب منفي بدهد که من بجاي او جواب دادم: باشد حاجاقا! خودم مجبورش مي کنم برود و از دل رضوان دربياورد.
بعد در گوش تقي گفتم: هر چي کردي تويش بايد بالاخره دربياوري ديگر!
و هر دو پوزخند زديم.
وکيل بند از جايش بلند شد و به تبعيت از او بقيه هم به احترام بلند شدند. بعد خداحافظي کرد و همه از اتاق خارج شدند. فقط اعضاي اتاق باقي ماندند.
من به کامران گفتم: برو دنبال عنايت و ببين کجا مانده . برو بياورش!
کامران ((چشمي)) گفت و از جايش بلند شد و به دنبال عنايت رفت.
به تقي گفتم: رويت حساس شده اند. فعلا از داخل اتاق بيرون نرو ! مي ترسم برايت کلک سوار کنند و از بند انتقالت کنند.
مي دانستم که وکيل بند مي خواهد علاج واقعه قبل از وقوع بکند و بهانه اي پيدا کند و من و تقي را قبل از اينکه هر اتفاقي بيفتد از بند منتقل کند به بند ديگري. ما نبايد اين بهانه را به دستش مي داديم. حداقل قبل از اينکه کسي را که خط و نشان کشيده بود پيدا نکرده بوديم. نبايد اين بهانه را به دستش نمي داديم.
کامران و عنايت وارد اتاق شدند. تقي با ديدن عنايت داد زد: گوچه سگ! رفتي بيرون چي گفتي که آمدند و از ما چيز پرسيدند؟
عنايت با ترس دستش را جلوي صورتش گرفت و جواب داد: هيچي به خدا!
-پس از کجا فهميدند که اينجا خط و نشان کشيده اند؟
عنايت بايد جواب مي داد"خودت جلوي در اتاق فرياد کشيده اي" اما اين حرف را نزد.مي ترسيد و تقي را از ارباب خودش مي دانست.
من از عنايت پرسيدم: نفهميدي کار کي بوده؟
عنايت جواب داد: نه!
- باقي رفقايت هم نمي دانند!؟؟
منظورم از باقي رفقايش بقيه خدمه ها بودند. اينها همه با هم دوست بودند و به هم اطلاعات مي دادند. يک سيستم خاله زنکي از اخبار بند را کنترل مي کردند و خبرگزاري مخفي راه انداخته بودند.
قبل از اينکه جواب بدهد سهراب يک "جوزي" به او زد و گفت: راستش را بگو توله سگ!
عنايت با ترس روي زمين نشست و گفت: آخه ... آخه ... !
همه به طرفش حمله کرديم تا جواب بگيريم. وقتي گفت "آخه" يعني يک خبرهايي داشت که بايد به زور از حلقومش بيرون مي کشيديم.
تقي لگدي به رانش زد و گفت: جون بکن بگو!
سهراب گفت: بگو تا نزدم لهت نکردم!
من گفتم: نزديدش! مي گويد!
بعد يک ((ربعي)) گذاشتم کف دستش. بلبل شد!!!
- ... خدمه اتاق بيت ((جاشو)) را ديده که چند دفعه اي اطراف اتاق ما مي پلکيده و ... .
ديگر بقيه اش را ادامه نداد. تا ديد ما به هم نگاه کرديم پريد روي تخت بالايي تا نشئه کند. آنقدر اعصابش خورد شده بود که خمار شده بود.
سهراب گفت: اين در پيت الان "چت" است. نکند اشتباه کند.
تقي گفت: نه! باقيشان اشتباه نمي کنند.
سهراب گفت: اگر اشتباه کنيم بد مي شود ها! نافرم است.
من گفتم: اينها معمولا اشتباه نمي کنند. حساب و کتاب تمام بند را دارند. الکي حرف از زبانشان بيرون نمي پرد. تا جاشو سوتي نداده باشد اسمش را نمياورند.
سهراب گفت: خود دانيد!
تقي رو کرد به سهراب و پرسيد: يعني چي؟ يعني نيستي؟
سهراب لبهايش را جمع کرد و جواب داد: هستم. اما نه اينکه اشتباه کنيد. اگر مطمئن شديد بعد من هم هستم.
به کامران نگاه کرديم. کامران گفت: من که هميشه هستم.
هارون گفت: جمع کردن تيزي هم با من!
خنديديم و با هم دست داديم. هر کدام کار خودمان را مي دانستيم. مي دانستيم توي اينجور مواقع هر کسي بايد دقيقا چه کاري را انجام بدهد. فقط جمع کردن تيزي مانده بود که چون رفيق قبلي که اين وظيفه او بود به تازگي به يک بند ديگر منتقل شده بود داوطلبانه به گردن هارون افتاده بود. جمع کردن تيزي يا در اصل پنهان کردن آن هم کاري نداشت. هارون بايد وسط دعوا حواسش را جمع مي کرد که تيزي کجاست و آن را مي گرفت و بي خيال بقيه دعوا ميشد و مي رفت تا تيزي را پنهان کند. اگر تيزي لو مي رفت جرم ما هم ثابت ميشد و بعد بايد بندري مي زديم.
همه از اتاق بيرون رفتيم و به طرف اتاق "جاشو" به راه افتاديم. جاشو يکي از يکه بزنهاي بند بود. تمام دست و پايش پر از خالکوبي هاي عجيب و غريب بود.ابد داشت. آدم کشته بود. غريب بود و توي اين زندان داشت بي ملاقات حبس مي کشيد. کارش پرروبازي بود. تا مي فهميد کسي داخل بند آمده که "چپش" پر است از او زورگيري مي کرد. بعضي از پولدارها را هم حمايت مي کرد و به او حق حساب مي دادند تا از آنها محافظت کند. شهرتش به اين بود که وسط دعوا فحش نمي دهد. فقط کنک مي زند. درشت هيکل و قدبلند بود. سينه هاي ستبر و قوي داشت. مشتهايش مثل سنگ بودند. خيلي آدم خطرناکي بود.
اما من هم بد نبودم. هيکل بزرگي داشتم و به قول همه از دست و پا و چشمانم خون مي چکيد. شغلم زورگيري بود و هيچکس حريفم نبود. اهل دعوا بودم اما همه مي دانستند الکي دعوا نمي کنم. تا به حال نياز نشده بود با تيزي و چاقو دعوا کنم. شايد تقي و سهراب با تيزي دعوا مي کردند اما من فقط از مشتهايم استفاده مي کردم. اصلا برايم افت داشت که از تيزي استفاده کنم. يک "سالار" مي گفتند و ده تا "سالار" از دهان زندانيان بيرون ميامد. پايه هر خلافي هم نبودم. لاشي نبودم. کارم ميزون ميزون بود. گنده و اسمي بند بودم.
تقي پرسيد: حالا چرا اين با تو گرفته؟
جواب دادم : نمي دانم. اما بسکه احمق است. فکر کنم چند روز پيش که توي صف توالت به او راه ندادم ترمز بريده و آمپرش زده بالا. چيز ديگري به خيالم نمي رسد.
- يعني هيچ اختلاف ديگري نداشته ايد؟
- نه ! چيزي به ذهنم نمي رسد.
- مطمئني؟! آخر راه ندادن توي صف توالت که چيزي نيست.
راست مي گفت. اما از کجا معلوم که جاشو نمي خواست "اسمي زنوني" راه بياندازد و با کتک زدن من براي خودش اسم و رسم جديدي درست بکند. به هر حال من کم الکي نبودم. "سالارخان" بودم.گردنم کلفت بود و براي خودم بروبيايي داشتم.
گفتم : شايد مي خواهد اسمي زنون کند.
تقي گفت: شايد.
سهراب گفت: اشتباه نکرده باشيم .به اين عنايت زاقارت اطميناني نيست.
تقي روترش کرد و گفت: بس است ديگر! اگر نمي خواهي بيايي نيا!
سهراب عصباني شد و گفت: تقصير من است که مي خواهم کارمان درست باشد. به درک! اصلا به من چه. مي رويم. هرچه بادا باد.

به هم نگاه کرديم و سري تکان داديم. جلوي اتاق جاشو رسيده بوديم.
من به صورت سهراب و هارون و کامران نگاه کردم. بعد به تقي رو کردم و گفتم: حالشان را مي گيريم!
تقي خنديد و سرش را تکان داد و تکرار کرد: حالشان را مي گيريم!
و بعد ديگر معطل نکرديم. هر پنج نفرمان با فرياد داخل اتاق پريديم و نگذاشتيم جاشو و نوچه هايش از تخت پائين بيايند. پريديم به جانشان و شروع کرديم به کتک کاري. آن هم با شدت هر چه تمامتر!
با مشت به صورت جاشو زدم. سرش به ميله تخت خورد. مشت بعدي را روي سينه اش کوبيدم. بعد گردنش را گرفتم و با هردو دست شروع به فشار دادن کردم. نمي توانست خوب نفس بکشد. تقلا ميکرد و مي خواست خودش را از دست من خلاص بکند. غافلگيرشان کرده بوديم. حتي هنوز نمي دانستند چه خبر است.
جاشو با دست راستش زير دستم زد و خودش را آزاد کرد. کم کم به خرخر افتاده بود. تقي يکي از نوچه ها را که هميشه از او بدش ميامد گرفته بود و با مشت به صورتش مي زد. کامران با تيزي روي صورت يکي چند خط انداخته بود. سهراب سر دو نفر را گرفته بود و چرخ ميزد. و هارون دنبال کامران و تقي بود تا تيزي هايشان را بگيرد و ببرد پنهان کند و سريع دوباره به صحنه دعوا برگردد.
بعد از چند دقيقه که خوب همه شان را زديم وکيل بند و دستيارهايش رسيدند. برعکس هر دفعه دير رسيده بودند. شايد چون فکرش را هم نمي کردند که ما اينقدر زود دست به کار شويم.
به ما حمله کردند و جاشو و نوچه هايش را به هر زور و زحمتي بود از زير دست و پاي ما درآوردند. من به اطراف نگاه کردم. اثري از هارون نبود. تيزي را در برده بود.
وکيل بند جلوي من آمد و با عصبانيت فرياد کشيد: چه خبر است؟
من جواب دادم: فحش داد!
جاشو با صدايي که از ته چاه مي آمد گفت: دروغ مي گويد... ناغافل حمله کردند... الکي ما را زدند... ما را ... !
وکيل بند گفت: خيلي خوب بس است ديگر نمي خواهد چيزي بگويي!
بعد به ما و جاشو و نوچه هايش نگاه کرد و گفت: اينها را ببريد! همگي انتقالند!
و به جاشو و نوچه هايش اشاره کرد. من و وکيل بند به هم نگاه کرديم. هر دو مي دانستيم که مقصر من و نوچه هايم هستيم. اما وکيل بند جرات داشت با کسي که در جنگ پيروز شده بود بگيرد. مجبور بود با بازنده بگيرد. داخل زندان عدل و عدالتي در کار نبود.
جاشو فرياد کشيد: اما تقصير اين ... بود! اين بود که ... !
وکيل بند گفت: خفه شو!
و با سر به دستيارانش اشاره کرد و آنها جاشو و نوچه هايش را بردند. به گردن جاشو نگاه کردم. کبود کبود شده بود. نوچه هايش حتي ناي بلند شدن از جايشان را نداشتند. بدجور کتک خورده بودند و لت و پار شده بودند.
وکيل بند کنار من آمد و گفت: خوب ديگر تمام شد. شما برويد به داخل اتاقتان.
بعد به يکي از دستيارانش گفت: مواظب باش کسي داخل اين اتاق نيايد. همه وسايل را جمع کنيد تا به همراهشان بفرستم برود.
بعد به هم سري تکان داديم و ما از اتاق جاشو خارج شديم و به طرف اتاق خودمان رفتيم.
تا شب آن روز تمام اسمي هاي بند و زندانيان براي سرسلامتي به اتاق ما ميامدند و مي رفتند. از فروشگاه شيريني گرفتيم و به تمام بند شيريني داديم. داخل اتاق را هم پر از شيريني کرديم و به هر کسي که براي عيادت و سرسلامتي ميامد تعارف مي کرديم.
نزديکيهاي آمار آخر شب بود که "بهمن" رفيقم آمد. تازه ديروز از مرخصي آمده بود. تا آمد دستانش را باز کرد و من را در آغوش گرفت.
- چطوري سالار؟
- مرسي. خوبم!
- چه خبرها؟ شنيدم باز گرد و خاک به راه انداختي.
- چکار کنم. تقصير من نبود. آنها تنشان مي خاريد.
- شرمنده که زودتر براي سرسلامتي نيامدم. بيست روز مرخصي داشتم. مي داني که وقتي کسي به مرخصي ميرود اصلا نمي خواهد بخوابد. همه اش دلت مي خواهد بيدارباشي و از لحظه لحظه اش استفاده کني و لذت ببري. من هم براي همين نخوابيدم و کم خواب بودم. داخل زندان که آمدم ديگر فقط خوابيدم تا همين الان خواب بودم.
- عيبي ندارد. حالا بهت خوش گذشت؟
- خيلي! جاي دوستان خالي!
- چي سوغاتي آوردي؟
- سوغاتي؟!!! مگر سوغاتي ام را نديدي؟ يک پوست کن که شهردارتان مي گفت نداريد آوردم و گذاشتم روي تختت. هيچکس داخل اتاقتان نبود. براي همين گذاشتم و رفتم داخل اتاقم و خوابم برد. فقط پوست کن نيست. رنده هم داخل خودش را دارد...
ديگر نمي شنيدم که چه مي گويد. به اطرافم نگاه کردم. نزديکي هاي آخر شب بود. فقط خودماني ها داخل اتاق بودند. من بودم و سهراب و هارون و کامران. همه هاج و واج به دهان بهمن چشم دوخته بوديم که از بيرون و سوغاتيش تعريف مي کرد. همه به جز عنايت که روي تخت داشت خيار پوست مي کند و هرهر کرکر مي خنديد . توي فاز بود و چيزي حاليش نميشد. فقط مي خنديد. رفته بود توي فاز کار و فقط ميوه پوست مي کند. حالا ديگر کارش راحت هم شده بود. آخر ديگر مجبور نبود با در کنسرو ماهي خيارها را پوست بکند. حالا سوغاتي بهمن در دستانش بود. يک "پوست کن".


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (8/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),فاطمه رنجبر (13/10/1395),مهدی علیزاده فخرآباد (18/10/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 19:40

سلام

این پوست کن هم چه ماجرایی شد.
جامعه کوچکی که این افراد تشکیل میدهند خوب به تصویر کشیدید. مخصوصا وکیل بند که معلم بود!
جالب بود موفق باشید
@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:44

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.