من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم

مهدي عليزاده فخرآبادي


و من مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم.
فينال جام جهاني يعني فوتبالي که اکثر آقايان دوست دارند جلوي تلويزيون بنشينند و آن را تماشا کنند. يک ظرف تخمه، يک مبل جلوي تلويزيون، اگر شد جمع دوستان و اگر نشد من جلوي تلويزيون که چشمانم درشت شده باشد جيغ و داد بکشم.
اما ....
خانم همسر از فوتبال بدشان ميايد.
خانم همسر: باز فوتبال؟ يعني چي؟ يعني باز مي‌خواهي تا نصفه شب جلوي تلويزيون بنشيني و فوتبال تماشا کني؟
من: بله! مگر چه عيبي دارد؟
خانم همسر در اين مواقع چيزي نمي‌گويند. فقط شانه‌هايشان را بالا مي‌اندازند و مي‌گويند: هيچ عيبي!
بله. فوتبال ساعت 10 شب بود. من چون کارم زياد است ساعت 9 شب مغازه را تعطيل کردم و به طرف خانه به راه افتادم.
توي راه اصلاً ترافيک نبود. همه توي خانه‌هايشان جلوي تلويزيون نشسته بودند تا حتماً فينال شروع بشود و جناب آقاي مسي بزند آلمان را داغان پاغان کند. فقط من مظلوم بودم که تا آن موقع بخاطر آرمان‌هاي خانه و خانواده در حال کار کردن بودم.
تا به خانه رسيدم و ماشين را داخل پارکينگ پارک کردم و زنگ در را زدم خانم از پشت اف اف پرسيدند: کيه؟
من جواب دادم: آقاي شوهر! باز کنيد که فينال ....
نگذاشت حرفم تمام بشود. از همان پشت يک قربون صدقه‌اي رفت و گفت: عزيزم نون نداريم. بدو برو نون بخر!
- الآن؟! الآن کدام نانوايي باز است؟
- با عصبانيت جواب داد: اين ديگر مشکل توست. بدو برو نان بگير!
و من، من مظلوم، من عشق فوتبال دويدم به سمت مغازه بقالي که هميشه نان بسته‌اي دارد و رفت و برگشتم با آن سرعت صوت فقط 10 دقيقه طول کشيد.
10 از دقيقه از فوتبال! فينال جام جهاني!
بين تيم‌هاي آلمان و آرژانتين.
صداي خياباني ميامد که فوتبال را داخل ذهنم گزارش مي‌کرد.
صداي خياباني: علي دايي ... پاس ميده به خداداد عزيزي .... خداداد عزيزي .... به طرف دروازه .... گل ... گل .توي دروازه...گل براي ايران..
باور کنيد وقتي با نان، عرق‌ريزان وارد خانه شدم همان احساس را داشتم.
همسرم نان‌ها را از من گرفت و لبخند شيريني زد و گفت: اوه ببخشيد نوشابه يادم رفتم بگم بگيري!
من گفتم: بي‌خيال! فينال است و ...
- عزيزم! ماکاراني درست کردم. ماکاراني را که نمي‌شود بدون نوشابه خورد.
- اما فينال ...
- بدو برو.
- نه!
- برو!
لحظاتي هست که خودم مي‌فهمم زن ذليل هستم و حرف‌هاي مادرم درست است که مي‌گويد آقاي شوهر زن ذليل شد! آن لحظه همين اتفاق افتاد. من اين را ديدم. زن ذليلي را مي‌گويم. من ديدم که زن ذليل بودم و دويدم به طرف بقالي تا نوشابه بگيرم.
اکبرآقا بقال با ديدن من پرسيد: ها؟! دوباره چيه؟
- من جواب دادم: نوشابه؟
2 عدد نوشابه از يخچال درآورد. با سرعت مورچه! با سرعت حلزون! با سرعت اکبرآقا! پيرمردي که «مِس مِس» مي‌کند! مِس مِس کردن يعني دير جنبيدن! يعني فکر مردم را نکردن، يعني توجه نکردن به اين موضوع که دارند مسابقه فوتبال فينال جام جهاني را پخش مي‌کنند و حتي يک تلويزيون سياه و سفيد هم داخل مغازه‌ نداشتن!
يعني بدشانسي!
يعني من!
پرسيدم: چقدر شد؟
جواب داد: 2500 تومن!
سه هزار تومان دادم و بقيه‌اش را نگرفتم. پانصد تومان فداي فينال جام جهاني.
وقتي به خانه رسيدم 15 دقيقه ديگر هم گذشته بود.
15 دقيقه از فوتبال فينال جام جهاني!
وقتي زنگ در را مي‌زدم ياد آن لحظه‌اي افتادم که خانم همسر شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: هيچ عيبي!
و حالا من «محور شرارت» را در خانه داشتم. آن شانه‌هاي شيطاني! آن نقشه براي عذاب سر بزنگاه! آن انتقام‌ها و آن خانم همسري که مي‌خواست حال من را به جا بياورد.
صداي هايده: شانه‌هايت را براي گريه کردن دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم‌م‌م‌م!
همسرم در را باز کرد و چشمانش درخشيدند. از من تشکر کرد.
- مرسي!
- و من جواب دادم: خواهش ميکنم.
به اين سرعت نور اصطلاحاً «سرعت خرشدگي» مي‌گويند. من به همين سرعت همه چيز را فراموش مي‌کنم و خر مي‌شوم.
خودم را روي مبل جلوي تلويزيون پرتاب کردم. شبکه‌اي که فوتبال را پخش مي‌کرد به نمايش درآمد و آن آب سرد روي هيجان من ريخته شد.
هنوز صفر- صفر بودند.
آه چه ساعات خوشي! آه چه فوتبالي! آه چه حالي چه حولي!
عجب حالي داره دلبر- عجب حالي داره دلبر! دل هوسبازي داره دلبر! دل هوسبازي داره دلبر! واسه فوتبال ديدن من- چي؟ ليلا درو وا کن! ليلا درو وا کن!
صداي بلند چرخ‌گوشت آمد!
اول خواستم بي‌خيال بشوم. نه! بي‌خيال! فوتبال را بچسب! نه!
ثانيه‌هاي اول را بي‌خيال شدم اما صداي «قيژژژژژ» داشت اعصابم را خورد مي‌کرد.
آلمان توپ را گرفت.
قيژ قيژ قيژ!
مسي توپ را گرفت و شوت کرد!
قيژ قيژ قيژ!
آلان!
قيژژژژ!
- خانم همسر!
- بله عزيزم!
- چرخ گوشت را خاموش کن دارم فوتبال مي‌بينم!
- چرخ گوشت نيست. آبميوه‌گيري است دارم برايت آب هويج درست مي‌کنم!
چه همسر مهرباني! واقعاً چقدر من ناسپاسم.
همسرم دوباره گفت: خسته بودي گفتم خستگيت در بشود!
او اصلاً نمي‌خواست فاتحه قوتبال ديدن من را بخواند. او فقط مي‌خواست براي من آب هويج درست کند!
قيژ قيژ قيژ قيژ!
و من سکوت کردم. و من! و من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم.
نيمه اول به اتمام رسيد تنها 3 دقيقه قبل از به پايان رسيدن نيمه اول صداي آبميوه‌گيري به اتمام رسيد و من که از روي مبل بلند شدم يک ليوان آب هويج روي سيني جلويم حاضر بود و آن لبخند شوم و شيطاني! آه آن لبخند که من را خر مي‌کند و من همه چيز را مي‌بخشم. بله همان لبخند. بالاي سيني حکمفرمايي مي‌کرد.
آب هويج را در يک لحظه بلعيدم. اصلاً خوشمزه نبود. آن صدا مزه‌اش را تبديل به زهرمار کرده بود. و من... و من! زهرمار دوست ندارم.
همسرم خواست فضا را «تلطيف» کند پس پرسيد: حالا چند چند شدند؟
با اخم جواب دادم: صفر صفرند!
همسرم دوباره لبخند زد و گفت: عزيزم خسته نباشي! عيبي ندارد که به خانه مادرم نرفتيم
و من تازه يادم آمد قرار بود امشب به خانه مادرش برويم. او فداکاري کرده بود و چيزي نگفته بود. خودش فهميده بود که من مي‌خواهم فوتبال تماشا کنم و فراموش کرده‌ام که قرارمان اين بوده است.
همسرم 5 دقيقه قبل از آغاز نيمه دوم جاروبرقي را برداشت و شروعي حماسي در صداي قيژ داشت. شروعي که تا 10 دقيقه بعد از نيمه دوم هم ادامه داشت.
من به او نگاه مي‌کردم که هي جلوي تلويزيون ميامد و هي کله من کج و راست مي‌شد. او مي‌خنديد و نگاه‌هاي عاشقانه مي‌کرد. من هم با اينکه در حال عذاب کشيدن بودم مي‌خنديدم و نگاهي عاشقانه جواب مي‌دادم. او جلوي تلويزيون منبع بزرگي از آشغال‌هايي که من اصلاً متوجه نشدم از کجا آمده‌اند کشف کرد. و من! من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم.
او اشتباهاً سيم تلويزيون را قطع کرد. و بعد حسابي خودش را نفرين کرد که چه کار بدي کرده و دهاني را که مي‌خواستم اعتراض کنم بست!
او... او فهميد که مدت‌هاست زير ميز ناهارخوري جارو کشيده نشده است!
او .... او در حالي که جارو مي‌کشيد دستي بر کمر داشت. يعني کمرم درد مي‌کند و من چه ظالم هستم که زحمات او را در اين محيط گرم خانه و خانواده نمي‌بينم.
او ... او روي ديوارها را هم جاروبرقي کشيد.
او.... و او... کشيد و کشيد!
و من قيژ شنيدم! قيژها! قيژها!
و بعد همسرم خواست داستان رستم و سهراب را تعريف کند!
- راستي ميدوني زن خسرو چکار کرده؟ رفته‌اند کيش! مي‌داني ديگر!
و من! من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم!
جاروبرقي ساکت شد. قيژ رفت! من ماندم و فينال و داستان زن خسرو که به جنگ ديو سپيد رفته بود و اميرارسلان نامدار که همان موقع در کيش بخاطر يک قابلمه با زن خسرو دعوا کرده بود.
15 دقيقه از نيمه دوم هم گذشت! 15 دقيقه از فوتبال فينال جام جهاني.
از چشمان من خون مي‌چکيد!
به زنم گفتم: بي‌خيال! دارم فوتبال مي‌بينم!
زنم آن نگاه شوم را انداخت. به من نگاه بدي کرد. جاروبرقي که هنوز در دستانش بود و البته خاموش بود اما بود که شايد دوباره روشن شود و آن خانه کثيف را با آن کمر درد دوباره «قيژ» کند به گوشه‌اي پرتاب شد و او رفت داخل اتاق خواب!
بوي ماکاراني ميامد.
صداي گزارشگر فينال ميامد.
همسري در انتظار منت‌کُشان!
و من! من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم!
بي‌خيال منت‌کشان شدم. مي‌دانستم تا انتهاي فوتبال منت‌کشان ادامه خواهد داشت. پس بي‌خيال منت‌کشان شدم و فقط فوتبال را خوردم. چند دقيقه بعد همسرم از اتاق بيرون آمد و در حالي که با صداي بلند کلمات نامفهومي بر زبان مياورد که تنها کلمات «فوتبال»، «خيرنديده»، «فوتبالش را بيشتر دوست دارد»، «فوتبال نه نان مي‌شود و نه آب» و همين جملات آن مفهوم بود. با صداي بلند قابلمه را روي کابينت گذاشت و سروصدا شروع شد. کاسه به کوزه زده شد و کوزه به کاسه!
در خانه من سروصداها بيشتر از صداي تماشاگران داخل استاديوم بودند.
وسايل خانه من آرژانتين را تشويق مي‌کردند. قابلمه آلمان را تشويق کرد. کفگير آرژانتين را! و همسرم با صداي بلند منتقد فوتبال شده بود.
نيم ساعت از نيمه دوم هم گذشت!
نيم ساعت از فوتبال فينال جام جهاني!
من با عصبانيت گفتم: دارم فوتبال مي‌بينم!
داد زده بودم ... و همسرم اشکي بر گونه‌اش چکيد. من چه شوهر بدي بودم. من فوتبال را از او بيشتر دوست داشتم. از صبح در خانه زحمت مي‌کشد. ..آنوقت من داخل مغازه روي آن صندلي بيکار نشسته‌ام ... اي الهي آن فوتبال خراب بشود ... اي الهي همين الآن زانوهايشان بشکند .... اي الهي همه چي! اصلاً همه چي! ... من خر بودم که زن تو شدم ... من را نگاه که براي تويي که به خانه مامان بدبخت من نيامدي ماکاراني درست کردم ... که آقا دوست دارند ... که شوهرم بيايد و خوشحال باشد .... که ....
و من سکوت کرده بودم. فوتبال داشت تمام مي‌شد.
گريه خانم همسر هم همينطور!
آرژانتين باخت!
و من چه شوهر بدي بودم. مثل هميشه من مقصر بودم.
اما من! من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (18/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/10/1395),ترنم سرخسی (20/10/1395),مهدی علیزاده فخرآباد (27/10/1395),مهدی علیزاده فخرآباد (29/10/1395),گلنوش دهقانپور (5/12/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 21:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای علیزا ده عزیز
داستاندطنز زیبایی بود
تعلیق فراوان داشت و چینش کلمات و جملات عالی بودند
من اولین داستانی بود که از شما خواندم و بی تعارف قلم تان شیرین هست و می تواند طنازخوبی بشود .
برایتان تبریک می گویم و منتظر داستان های بعدی شما می مانم
با آرزوی موفقیت فراوان


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 08:27

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب علیزاده. وای که چه داستانی نوشتید به عنوان کسی که عاشق فوتبال است و طرفدار پرو پا قرص آلمان کاملا حال و هوای شخصیت اصلی داستان را درک می کردم. راستش را بخواهید کلی حرص خوردم و دلم می خواست خانم همسر را بکشمفکر کن فینال جام جهانی بین آلمان و آرژانتین و آن همه کری خواندن های مسی آن وقت خانم همسر این همه دردسر درست کند.
و این که این حس ناراحتی و استرس شخصیت داستان به من منتقل شده نشان دهنده قلم قوی شماست. بسیار عالی نوشتید. موفق باشید.


نام: حسین شعیبی   ارسال در سه شنبه 21 دي 1395 - 12:07

سلام جناب فخرآبادی ارجمند
مسئله‌ای را که تقریبا همه آقایان مبتلابه آن هستند را به زیبایی نوشتید.
داستان کوتاه زیبایی بود.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.