طلسم وخشفناک

نويسنده
مهدي عليزاده فخرابادي

دفعه اولي که ميترا را ديدم يک حال عجيبي بهم دست داد.حالي که خودم هم نمي دانستم چرا آن طوري شدم.همه اش دلم مي خواست تماشايش کنم.ازش خيلي خوشم آمده بود.قيافه اش قشنگ بود.موهاي مشکي بلند داشت و دستهايش راجلوي خودش قلاب مي کرد وبه من نگاه ميکرد.يک کوله قهوه اي مشکي پشت خودش مينداخت وزل ميزد به آدم.چشمانش مثل آهو بود.کشيده وميشي.مثل نفرتي تي بانوي مصر باستان.فقط بااين تفاوت که نفرتي تي خودش چشمهايش را آرايش مي کرد و آنها را درشت مي کرد و ميترا چشمانش کاملا طبيعي همينطوري بودند.يک احساس عجيبي با ديدن ميترا به من دست ميداد.انگار داشتم به يک جادوگر نگاه مي کردم.
بعد که با ميترا آشنا شدم بيشتر پي به اخلاقهاي عجيبش بردم.عاشق گربه ها بود.عاشق هر حيوان عجيب و غريبي .تنها دختري بود که حيوان خانگيش يک خفاش بود.آن هم نه يک خفاش معمولي.يک خفاش درشت و بزرگ که تا ولش مي کرد دور آسمان چرخ ميزد و اول به ما نگاه ميکرد وبعد بال ميزد وغيب ميشد و بعد که برمي گشت دور دهانش خوني بود.حالا معلوم نبود خون آدميزاد بود يا خون حيوانات ديگر بلکه فقط خون بود که ميترا از دور دهان خفاشش پاک ميکرد و خوشحال ميشد که حيوان خانگيش غذا خورده و سير شده.همين چيزها هم بود که من را از ميترا مي ترساند.مشخص بود اين دخترعجيب است ومن هنوز دوست داشتم خودم را گول بزنم.حتي آن دفعه که باهم به سينما رفته بوديم و از فيلمش خوشمان نيامد کاملا فهميدم که ميترا يک آدم معمولي نيست اما بازهم خودم را گول مي زدم.منظورم همان دفعه اي است که تا گفتم " چه فيلم به درد نخوري ! " يکدفعه ميترا يک بشکن زد وفيلم عوض شد.يک فيلم جديد وخيلي قشنگ و عاشقانه را پخش کردند که باعث شد ميترا سرش را روي شانه من بگذارد و من مجبور شدم دستي به سرش بکشم وحتما بيشتر عاشقش بشوم.بعدهم رييس سينما آمد وازتماشاگران عذرخواهي کرد و گفت که "چون فيلم قبلي خراب شده در عوض اين فيلم را گذاشته اند."اتفاقي که باعث شد من کم کم بخواهم از ميترا جدا بشوم.چون واقعا مي ترسيدم و مي دانستم هيچ جادوگري نيست که با اولين دعوا شوهرش را سوسک يا موش نکند.همه شان همينطوري بودند.يا لااقل من اينجوري فکر مي کردم.
وقتي توي دانشگاه با ساناز آشنا شدم فهميدم ايندفعه خود خودش است.خودش مي گفت توي زندگي فقط يک کلمه ازش خواهم شنيد "چشم!".بهترين کلمه اي که هر مردي دوست داشت اززنش بشنود.آنقدر از ميترا ترسيده بودم که مي خواستم هرچه زودتر باهم ازدواج کنيم.البته ساناز هم ازمن خوشش آمده بود و لابد خيال کرده بود که من هم مي پرم و احتمال دارد من رااز دست بدهد.آخر الان مگر شوهر پيدا مي شود؟هيچ مردي حاضر نيست باهيچ دختري ازدواج کند.مردها فهميده اند که دخترها چه موجودات وحشتناکي هستند.همين هم مي شود که ازدواجهاي کمي سر مي گيرد.ساناز خيلي منطقي بود و به همين دليل او هم دوست داشت زودتر ازدواج کنيم.همين هم شد که من خواستم اين ازدواج زودتر سر بگيرد وهم ساناز از گفتن اينکه عجله دارد هيچ ابايي نکرد.
وقتي قرار شده بود از خودمان بگوييم واينکه چه گذشته اي داشته ايم هيچ حرفي درباره ميترا به زبان نياوردم اما مثل اينکه دهانم طلسم شده باشد ناخودآگاه باز شد وبلافاصله کلمه "ميترا" آمد توي دهانم.يعني گفتم که ميترا کيست وحتي گفتم که مثل يک جادوگر رفتار مي کرده.يعني خودش که مي گفت شعبده باز است اما من که خوب مي فهميدم درآوردن يک خرگوش از داخل يک کلاه کار معمولي است اما درآوردن خرگوشي ازکلاه که يک آهنگ عاشقانه را با سوتش بزند خيلي چيز عجيبي است.نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي.با شنيدن اين حرف ساناز هم گفت که دخترخاله اش اسمش ميترا است وآنها هم بااو مشکل دارند وبعد هردو انگار يک تفاهم مشترک پيدا کرده باشيم گفتيم وخنديديم وهم را دست انداختيم . از اينکه چقدر خرافاتي هستيم لبخند روي لبانمان آمد.ساناز خيلي قشنگ مي خنديد و آنقدر وقتي مي خنديد صدايش را بلند مي کرد که يک لحظه ترسيدم به مادرم نشانش بدهم واو همينطور بلند بخندد و مادرم بگويد دختر جلفي است.براي همين به خودم قول دادم وقتي مادرم ساناز را ديد خيلي سنگين و رسمي رفتار کنم تا هيچکس هوس هيچ شوخي را نکند و صداي خنده ساناز در نيايد.اصلا حواسم نبود که مادرم هم دوست داشت من باهرکسي به جز ميترا ازدواج کنم.مادرم هم احساس خوبي نسبت به ميترا نداشت.همه از ديدن او همان حس عجيب را پيدا مي کردند.
روز خواستگاري واقعا خيلي خوش گذشت.ساناز و مادرش سنگ تمام گذاشته بودند و ساناز يک لباس سفيد مثل عروسها تنش کرده بود که من با ديدنش يک دل نه صد دل عاشقش شدم.يعني بهترين روش دلبري از من و خانواده ام بود.همه ازش خوشمان آمد و من ديگر اصلا به آن خنده هاي ابلهانه با صداي بلند هيچ توجهي نکردم.پدرم هم مثل اينکه خواستگاري خودش باشد ذوق کرده بود وبه ساناز نگاه ميکرد.مادرم هم هيچ ايرادي نگرفت.واين خيلي عجيب بود!حتي عجيبتر از رفتارهايي که از ميترا ديده بودم.
ساناز با همان لبخند و زرنگي خاصي که داشت يک مهريه چند هزار سکه اي کرد توي پاچه من!بعدها مادرم از من پرسيد:چرا وقتي پدرش شما را فرستاد توي اتاق تا خودتان مهريه را تعيين کنيد هيچ چانه اي نزدي؟
ومن اصلا رويم نشد که برايش تعريف کنم ما توي آن اتاق وقتي تنها شديم چه کارهايي که نکرديم!يعني ما درباره آن موضوعات خاص هم صحبت نکرديم وفقط عمل کرديم.همين هم شد که در چند ثانيه خود ساناز از اتاق بيرون آمد و رقم دوهزارسکه را اعلام کرد.به من و پدرم آن لبخند ابلهانه منتقل شده بود و مادرم مثل اينکه يک آب سرد رويش ريخته باشند به من نگاه کرد.پدر و مادر ساناز هم که توي آسمانها سير مي کردند .دخترشان ثابت کرده بود که شوهر احمقي گير آورده که زن ذليل است وچه چيزي بهتر از اين؟مگر توي اين دوره شوهر احمق مثل من پيدا ميشد؟ واين کاملا آنها را نبايد مطمئن مي کرد که از من شوهر بهتري براي دخترشان پيدا نمي شود؟
وقتي از خانه ساناز بيرون آمديم مادرم گفت:خاک بر سرت!واقعا نمي توانستي مهريه کمتري تعيين کني؟
ومن به ياد حرف ميترا افتادم که مي گفت:تورا طلسم کرده ام.اگر به جز من با هر دختر ديگري ازدواج کني روزي صدبار آرزو خواهي کرد که اي کاش بامن ازدواج کرده بودي!
کاملا مشخص بود که هنوز چيزي نشده علائم تحقق آن طلسم ديده ميشد.ساناز مهريه دوهزار سکه طلايي را توي پاچه من کرده بود ومن همان ابتداي کار به ميترا راضي شده بودم.
خواهرم با ديدن ماکه از خانه ساناز به خانه ميامديم پرسيد:چي شد؟خر شدند؟
نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي
من بااخم به خواهرم نگاه کردم.او داشت انتقام مي گرفت.هروقت براي او خواستگار ميامد من دستانم را رو به آسمان بلند مي کردم واز خداوند خواهش مي کردم که "اين بار ديگر خودش باشد" و "ايندفعه ديگر يک خواستگار خر پيدا بشود"!او هم داشت تلافي مي کرد و اداي من را درآورده بود و اين ادعا را داشت که ما توانسته ايم خانواده ساناز را خر کنيم تا آنها من را به دامادي قبول کنند.
به خواهرم گفتم:قبول کردند!
خواهرم گفت:نه!خر شدند!
من گفتم:مودب باش!
خواهرم گفت:چطور خودت هر وقت خواستگاري ميايد مودب نيستي؟
خواستم خيلي منطقي به او اين را بفهمانم که بين خرشدن و اثبات شايستگي چه تفاوتهايي وجود دارد و اگر من واقعا شايسته نبودم ساناز قبول نميکرد و اصلا چه مدرکي بالاتر از اينکه هيچ خواستگاري اينقدر احمق نبود که بعد از ديدن خواهر من دوباره برگردد ومن در اولين جلسه جواب مثبت گرفته بودم؟آيا اين نشانه تفاوتها و شايستگيها نبود؟
مادرم از بروز جنگ جهاني آخر جلوگيري کرد و گفت:بس کنيد!
و دست خواهرم را کشيد تا به او ياد بدهد که وقتي قرارشد مهريه را تعيين کنند چکار بکند تا اوهم صاحب مهريه دوهزار سکه اي بشود.مااز خانواده ساناز ياد گرفته بوديم!
صداي رسيدن يک پيامک از گوشي من آمد.گوشي را برداشتم و کلمه "ميترا" را به عنوان فرستنده پيامک ديدم.
-چرا جواب نمي دهي؟کجايي؟
نوشتم:مگر قرار نبود ديگر بامن تماس نگيري؟من دارم ازدواج ميکنم.
چند دقيقه اي طول کشيد و بعد جواب ميترا آمد که نوشته بود:پس داري خودت را بدبخن مي کني چون طلسم من واقعيت دارد.
دلم مي خواست جوابش را بدهم و هرچه دري وري است براي او بنويسم اما اينکار را نکردم.هنوز شک داشتم که جادوگر است يافقط چندتا کلک ياد دارد.به هرحال درهر حالتي هيچ فرقي نميکرد و جر وبحث کردن با چنين دختر خطرناکي فقط "خطرناک"بود.
خواهرم آمد و گفت:خاک برسرت!دوهزاربار!
خواستم دنبالش کنم و اورا بزنم که پدرم جلويم را گرفت و من را روي مبل نشاند و گفت:پسرم من به تو افتخار ميکنم واقعا دختر خوب و خانواده داري بود.
گفتم:مرسي!
پدرم ادامه داد:واز وضع خانه شان مشخص بود که وضعيت ماليشان هم بد نيست!
به پدرم زل زدم.تاآن لحظه خيال کرده بودم که از خود ساناز خوشش آمده و حالا مشخص شده بود عوامل ديگري دخيل بوده اند و من مو ديده بودم و او پيچش مو!
پدرم که از نگاه زل انگيز!من متوجه شده بود که متوجه شده ام خواست خودش رااز اتهاماتي که به ذهن من هجوم آورده بودند تبرئه کند پس گفت:البته خداراشکر وضعيت ما خيلي بهتر است ونيازي به اين چيزها نداريم اما وقتش است که توهم کمي مسئوليت ياد بگيري و مسئوليت پذير بشوي.تو اصلا کاري نيستي وخيلي هم تنبل هستي.مثلا چرا زيرزمين اينقدر شلوغ وبه هم ريخته است؟مگر تو پسر بزرگ خانه نيستي؟چرا نميروي و زيرزمين را مرتب نمي کني؟اصلا چرا بعدا؟همين الان.بلندشو تا برويم و زيرزمين را مرتب کنيم.حيف که من کمرم درد ميکند وگرنه کمکت مي کردم.پس خودت بلند شو و برو زير زمين را مرتب کن.بلند شو!
حتما با خودش فکر کرده بود که من از ذوق ازدواج کردن آنچنان انرژي پيدا کرده ام که مي توانم زيرزمين به آن شلوغ پلوغي را مرتب کنم.پدرم استاد استفاده کردن از فرصتها بود.در مورد من او استاد سوء استفاده کردن از فرصتها هم بود.زيرزمين خانه ما هم در اصل يک انباري بود که از عهد قاجار تا به حال مرتب نشده بود و هميشه بوي گند کثافت گربه از آنجا ميامد.حتما پدرم از سالها پيش با خودش گفته بود که آن روزي که براي من به خواستگاري مي روند من را براي مرتب کردن زيرزمين به زيرزمين بفرستد.وبالاخره آن روز رسيده بود.روز آرزوها!
مادرم خواست من را نجات بدهد پس گفت:بيا برويم تا برايت شيرموز درست کنم.بايد تقويت بشوي.به زودي قرار است ازدواج کني!
من تا بنا گوشم سرخ شد و پدرم خشمگين شد.نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي.شايد اين متلکي به پدر بود.به هر حال دليل آن شيرموز هيچوقت مشخص نشد.من ياد ميترا افتاده بودم و دوباره دلهره به سراغم آمده بود.مي دانستم که ميترا حتما کاري خواهد کرد.
دوباره صداي پيامک آمد و ايندفعه همسر آينده ام بود که پيامک فرستاده بود:کجايي؟
جواب دادم:خانه!دارم شيرموز ميخورم!
-من هم مي خواهم.
هنوز هيچي نشده بود شريک شيرموزهاي من هم شده بود.خواستم شيطنت کنم پس نوشتم:مامانم مي گويد بايد تقويت بشوي.براي همين هم برايم شيرموز درست کرده.
پيامک بعدي اين بود:بدبخت مي شوي.اين کار را نکن!
ميترا بود.بين عشقولانه من و ساناز خودش را انداخته بود و اجازه نمي داد به اندازه يک شيرموز از زندگي لذت ببرم.خواهرم که ديده بود پشت سرهم دارد براي من پيامک ميايد فرياد کشيد:اين چه دختر نجيبي است که هنوز هيچي نشده دارد براي اين پيامک ميدهد؟
وبعد روبه من کرد و گفت:ترش نکني تو!
دلم مي خواست پيامک ميترا راکه هشدار بدبخت شدن فرستاده بود را بهش نشان بدهم تا معني خوشبختي را به طور کامل درک کندوبفهمد در واقعيت چه اتفاقاتي در حال وقوع است اما چون مي دانستم چه تبعاتي دارد بي خيال شدم و فقط بااخم به او نگاه کردم.
پدرم خواست من را نجات بدهد پس گفت:پاشو برو زيرزمين را مرتب کن!پاشو!
براي ميترا نوشتم:ما عقد مي کنيم و آنوقت مي بيني که خوشبخت مي شوم يا بدبخت!
فقط يک پيامک آمد که داخلش نوشته شده بود:طلسم....!
ميترا مي خواست زجرم بدهد.وواقعا داشت مي داد!
پيامک ساناز آمد که پرسيد:پدر و مادرت نظرشان درباره من چي بود؟
وقت گير آورده بود.مي دانستم که زنها کنجکاو هستند اما نه ديگر در اين حد که ازمن بپرسد پدر و مادرت چه نظري درباره من داشته اند.آخر نظر آنها چه ربطي به او داشت؟آن زمان ها خيلي بي تجربه بودم و اصلا نمي دانستم زنها چه موجودات فضولي هستند.
فکر کردم که بد نيست کمي با ساناز درددل کنم.به هرحال قرار بود شريک زندگيم شود.
برايش نوشتم:مشکلي پيش آمده.
فقط چندثانيه طول کشيد تا اين پيامک بيايد:چه مشکلي؟نکند پشيمان شده ايد؟
بعدا ساناز برايم تعريف کرد که تا پيامک من برايش رسيده بود دويده بوده وبه مادرش اعلام کرده بوده که بدبخت شديم واين هم جا زد.واقعا عجب دختري قرار بود با من ازدواج کند.
جواب دادم:نه موضوع اين نيست.اتفاقا پسنديدند.
صداي نفس راحتي که ساناز و خانواده اش کشيدند حتي از پشت گوشي هم آمد و سرکوفتهاي مادر ساناز به ساناز قطع شد.اگر همان زمان من مي نوشتم بخاطر مهريه پشيمان شده ايم حتما تخفيف کلي مي دادند واصلا مي گفتند مهريه نمي خواهيم و جهيزيه کلان هم مي دهيم.جهيزيه به مجموعه وسائلي گفته مي شود که همراه دختر به خانه داماد مي فرستند تا حداقل بخاطر تملک آنها هم که شده پسر زنش را تحمل کند.نوعي سوپاپ اطمينان و طناب کلفتي که تا زمان تولد اولين فرزند بر دست وپاي مرد بسته مي شود.اگر همان زمان من پيامک مي زدم که مهريه بالاست حتما مهريه را بي خيال مي شدند.واقعا چرا آنقدر حواسم پرت بود وچرا اين فکر توي مغز خودم نيامد؟واقعا که همه اش تقصير ميترا بود که حواس من را پرت کرده بود.
-پس موضوع چيه عزيزم؟ميداني که ما قرار است زن و شوهر بشويم.بگو!نکند معتادي؟!
دلم مي خواست عقد ما قبلا انجام شده بود تا همان لحظه به جبران اين توهين ساناز را طلاق مي دادم.اما بعد ياد دوهزار سکه افتادم و فهميدم دقيقا مهريه به چه دردي مي خورد.در زندگي بارها پيش ميامد که من به غلط کردن وفلان خوردن بيفتم.اما بعد دوهزار شمشير جلوي من ظاهر مي شدند و مانع فرار من مي شدند.مهريه به همين معني بود.به معني يک مانع دوهزار کيلومتري که جلوي من بسته شده بود و قراربود نگذارد من به بهشت برسم.
-راستش مشکل اينجاست که من را طلسم کرده اند.يک دختري من را طلسم کرده تا خوشبخت نشوم.
-آهان!اتفاقا من هم خيلي خواستگار داشتم.شايد صدتا يا شايد صد و دوتا! يعني تعدادش از دست من هم در رفته.چندتاييشان هم من را طلسم کردند.اما من طلسم را شکستم.توهم نگران نباش.بايد يک طلا بخري و رويش طلسم شکن بگذاري.خودم ميبرمت جايي که طلسم شکن کار مي گذارند وطلا راهم برايت نگه مي دارم.
نه واقعا ميترا درست مي گفت.من واقعا بدبخت شده بودم.دختري که قرار بود بااوازدواج کنم هنوز هيچي نشده از من طلا مي خواست و فکر کرده بود من مي خواهم برايش تاقچه بالا بگذارم وبه همين دليل از خواستگارهاي نداشته اش براي من تعريف مي کرد.آخر اگر حتي يک خواستگار غير از من داشت پس چرا تا حالا ازدواج نکرده بود؟
خواهرم آمد و انگار بخواهد سرکوفت بزند گفت:نگار اس ام اس داد.برايت آرزوي خوشبختي کرده.
وبعد موبايلش را روي تاقچه گذاشت و رفت تا به مادرم در آشپزخانه کمک کند.
ومن در رويا فرو رفتم.نگار دوست خواهرم بود و خواهرم بارها به من گفته بود که او دختر زيبايي است واز من خوشش ميايد.ما هيچوقت هم را نديده بوديم اما چون من موجود بامزه اي بودم و به خواهرم رقصهاي مسخره ياد داده بودم اوازمن خوشش آمده بود.جريان رقصهاي مسخره اين بود که من اداهايي از خودم در مياوردم و خواهرم از خنده روده بر ميشد و بعد آن اداها را جلوي نگار و بقيه دوستانش در مياورد ودر نتيجه من به عنوان بانمک ترين پسر دنيا شناخته مي شدم.دراصل اين مسخره ترين نوع معرفي يک پسر براي خواستگاري بود اما دخترهايي که دوست خواهرم بودند دقيقا مثل خودش خل بودند.
موبايل خواهرم را برداشتم و پيامک دادم:من مهديم!مي خواهم با ساناز ازدواج کنم.تقصير خودت شد.
بعدازچندثانيه جواب آمد که:لياقت نداشتي!
خواهرم که صداي موبايلش را شنيده بود دويد و با ديدن موبايلش در دستان من با عصبانيت فرياد کشيد:مامان!مهدي دارد با موبايل من اس ام اس بازي مي کند.
وبعد که اس ام اسهايش راچک کرد با عصبانيت ديگر به من چيزي نگفت و رفت تا تکليف نگار را روشن کند!
پيامک ساناز بود که نوشته بود:مي خواهي برويم بيرون و دراين مورد باهم صحبت کنيم؟
جواب دادم:بدنيست!من يک هتل خوب هم مي شناسم که شام برويم آنجا!
جواب آمد:نه!ديگر تا زمان ازدواج از هيچ کار بدبدي خبري نيست!
واقعا اين دخترها ديوانه بودند.اگرهنوز دوست پسرش باقي مانده بودم از هر کار بدبدي خبري بود اما حالا که قراربود زن و شوهر بشويم کارهاي بدبد تعطيل شده بود! اين حماقت محض بود و فقط ازيک دختر بر ميايد.
-آخر چرا؟
-قول ميدهم شب عروسي برايت جبران کنم.قول ميدهم!
آنقدر عصباني بودم که نوشتم:پس تا شب عروسي!
ساناز هم کم نياورد و نوشت:باي ي ي ي ي!!!
با عصبانيت به سراغ خواهرم رفتم تا او را اذيت کنم و متاسفانه اورا نيافتم!رفته بود به کلاس گيتارش!
ازمادرم پرسيدم:ازکجا ميداني که واقعا رفته به کلاس گيتار؟
مادرم با عصبانيت گفت:اين فضوليها به تو نيامده دخترم را خوب مي شناسم.اهل هيچ کار بدي نيست.
بله درست مي گفت.آنقدر خواستگار کم شده بود که هر کار بدي تبديل به کار خوب شده بود.فقط من بودم که بدبخت بودم.
دوباره پيامک ميترا آمد که نوشته بود:طلسم شدي!بدبختي را احساس خواهي کرد...

چند روز گذشت و روز عقد کنان فرا رسيد.آن لحظات بايد بهترين لحظات زندگي من ميشد.من ومادرو خواهر و برادرم سوار يک ماشين شديم .بقيه سوار ماشينهاي ديگر شدند.ساناز هم با خانواده اش ميامد.ازآن روز نديده بودمش و برايش نقشه هاي حسابي داشتم!!!
نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي
خواهرم گفت:شانس آورديم که بالاخره اينها حاضر شدند مهدي را به غلامي و نوکري بپذيرند.اگر شوهر کم نشده بود مهدي حتما هيچوقت ازدواج نمي کرد.
مادرم گفت:چه حرفهاي مزخرفي ميزني.مگه پسره چشه؟
همه به من نگاه کردند و باهم گفتند:چه اش نيست....
واعتماد به نفس من نزديک عقدکنان دود شد و رفت به هوا!به نگار فکر کردم.به ميترا که هر چه بود دوستم داشت.به خيلي هاي ديگر که در زندگيم با آنها لاس زده بودم و الان تمام آنها جلوي چشمانم رژه مي رفتند.نه اين اتفاق نبايد ميفتاد.من نبايد ازدواج مي کردم.
فرياد کشيدم:نه ه ه ه!برگرديدددد!من نمي خواهم ازدواج کنم.
همه با صداي بلند خنديدند و برادرم که رانندگي مي کرد گفت:خودت را لوس نکن.ازاين به بعد بايد سنگين باشي!
خواهرم گفت:راستي ميداني که به نگار هم گفتم بيايد؟بهت نگفته بودم اما او تو را ديده بود.عکسهايي که در شمال گرفته بوديم را يادت هست؟آن عکسها را نشانش داده بودم.مي خواست ببيند دلقک فاميل ما چه شکلي است.
يعني صحنه بدبخت شدن من اينقدر براي نگار لدتبخش بود؟ويا شايد نگار هم من را دوست داشت.ساناز دختر زشتي نبود و زيبايي ملايمي داشت.اما خواهرم از نگار خيلي تعريف مي کرد.شايد هم نفرين ميترا باعث شده بود که نگار بيايد و آن صحنه را با يک حسرت بزرگ همراه کند.هرچه که بود ميترا نبايد نفرين و طلسم روي من کار مي گذاشت.
ياد حرف ميترا افتادم که مي گفت:تو تاآخر عمرت من را خواهي ديد.بهت قول مي دهم.
اما حالا با ديدن ازدواج من وساناز از شر ميترا راحت مي شدم.وشايد ديگر هيچوقت نيازي نبود که او را ببينم.
به محضر رسيديم و من وارد محضر شدم.ساناز به استقبال من آمد.زيبا شده بود.واقعا که اين لوازم آرايش چه که نمي کنند.اين جادوي رژلب و ريمل بود.ساناز من خيلي خوشگل شده بود.
پدرم که دهانش باز مانده بود گفت:پسره خوشبخت شد.
خواهرم گفت:چه آرايشي کرده!
برادرم گفت:خوب عروسه ديگه!مي خواهيد موقع عروسيش هم آرايش نکنه؟
بله من به برادرم و ساناز حق مي دادم.حداقل حالا که قرار بود بدبخت بشوم بهتر بود با يک دختر زيبا همراه بشوم و با او بدبخت بشوم.
ساناز دست من را گرفت و به طرز معني داري فشار داد و دم گوشم گفت:خوشبختت ميکنم!
مطمئنم اين حرف خودش نبود.بعدها اعتراف کرد که مادرش اين حرف را يادش داده بوده تا مبادا من آن دم آخري پشيمان بشوم.
خواهرم با نگار پيش ما آمد و گفت:معرفي ميکنم.برادرم مهدي و همسرش ساناز. واين هم دوست من نگار!
خداوند در تمام دوران عمر بشريت فقط دو انسان زيبا خلق کرد.يکي يوسف پيامبر بود که يک مرد بود و ديگري نگار دوست خواهرم بود که دقيقا موقع عقدکنانم ديدمش.چشمان آبي داشت و موهاي بلند مشکي.دماغش خيلي کوچک و قيافه اش آفتاب عالمتاب بود.من با ديدنش اشک در چشمانم حلقه زد و فهميدم وقتي خواهرم را در بچگي اذيت مي کردم و او هيچي نمي گفت چراهيچي نمي گفت.او در اين لحظه انتقام کاملي از من گرفته بود ومن را به معناي واقعي آتش داده بود.حالا کاملا فهميده بودم که ساناز هيچوقت من را خوشبخت نخواهد کرد.خداي من! فقط اگر چند دقيقه پيش من اين دختر را ديده بودم مي توانستم با ساناز به هم بزنم وبا او ازدواج کنم.اما حالا ديگر فقط چند لحظه با بدبخت شدن من فاصله داشتيم.
نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي
ساناز دستش را دراز کرد و با نگار دست داد.هر دو خيلي خشفناک و وخشفناک به هم نگاه کردند.من آتش عشق رادر چشمان نگار ديدم.
خواهرم من را کناري کشيد و دم گوشم گفت:به ساناز بگو نگار عاشقت بوده.اينطوري او خيال ميکند تو مالي بودي و شايد از تو طلاق نگيرد.مجبور شدم جزوه ام را حرامت بکنم چون نگار اصلا ازتو خوشش نميايد.
من پرسيدم:پس چرا آن روز آن پيامک را فرستاد؟
خواهرم عصباني شد و گفت:اين فضوليها به تو نيامده.برو زن بگير!بدو!
ومن را به طرف در جهنم هل داد.پدر و مادر من وساناز با حالتي آسماني به ما نگاه مي کردند و وقتي من روي صندلي بدبختي نشستم آه بلندي ازنهاد همه بلند شد.
مادر ساناز گفت:چقدر به هم ميايند.هزار ماشاالله!
در آن لحظه بود که من حماقت مادر زنانه را فهميدم.او دروغ مي گفت.من يک پسر فوق العاده زيبا و باهوش بودم که نويسنده هم بودم و هر چند جيبم خالي بود اما آينده داشتم و ساناز يک دختر نسبتا چاق بود که با صداي بلند مي خنديد.اوبا حماقت هرچه تمامترآن چندروز غيبش زده بود ومن را تنها گذاشته بود.من در واقعيت به نگار ميامدم.اوبود که در شآن من بود و او بود که با نگاهي ناراحت به من و ساناز نگاه مي کرد.شايد بايد بلند مي شدم و دست نگار را مي گرفتم و هردو فرار مي کرديم و در دوردستها کنار ساحل دريا با هم آشيانه اي درست مي کرديم.شايد بايد کاري مي کردم.اين آخرين دقايق بود.
به نگار نگاه کردم و به من لبخند زد.داشت تمام ميشد آزادي من داشت تمام ميشد.بايد کاري مي کردم.پس بلند شدم.
ساناز پرسيد:کجا مي روي؟
جواب دادم:دستشويي!
ساناز گفت:بشين!بعدا باهم مي رويم!
ومن نشستم.واقعا عقلش سرجايش بود؟مگردستشويي هم جايي بود که باهم برويم؟
ساناز کنار گوش من گفت:من هم جيش دارم!
وهرهر کرکر خنديد.اين آخرين جمله عاشقانه اي بود که از نامزدم شنيدم.چند ثانيه بعد ما زن و شوهر شديم و او زنم شد.
با خوانده شدن خطبه عقد گويا انقلاب شده باشد همه به جنب وجوش افتادند و يکديگر را در آغوش گرفتند و به هم تبريک گفتند.خواهرم با خوشحالي نگار را در آغوش گرفته بود و مي گريست و مي گفت:هيچوقت فکر نمي کردم که هيچ احمقي حاضر بشود با او ازدواج کند.
پدرم به پدر ساناز مي گفت:پسر بي پوليه اما پسر خوبيه!
پدر ساناز مي گفت:خودمان هوايش را داريم.
وهر دو چون به تفاهم رسيده بودند هم را بغل کردند!
برادرم آمد کنار من و کنار گوشم گفت:اين نگاره عجب چيزيه ه ه ه ه ه !
من با افسوس گفتم:چه فايده!اينجا بايد مي ديدمش؟
برادرم گفت:غصه نخور!شماره تلفن خودم را بهش دادم.
از برادرم پرسيدم که "خواهرمان نديد؟" واو جواب داد: "نه!نگار حواسش بود."
ساناز به سراغم آمد و لبخند بزرگي تمام صورتش را پوشاند و گفت:شوهر جونم!شوهر!
دلم مي خواست فرار کنم.اما من شوهر شده بودم.اين موجودي که الان جلوي من ايستاده بود و با ذوق ابلهانه اي شوهر شوهر ميکرد الان زنم بود.
يکي از فاميلهاي ساناز من را بغل کرد و دم گوشم گفت:اگر اذيتش کني خودم تکه تکه ات ميکنم.
برگشتم و نگاهش کردم.غول بياباني عجيبي بود که سبيل داشت.احتمالا معلم آرنولد بود و آرنولد اورا به
عنوان الگوي ورزشي خودش قرار داده بود.
ساناز يکدفعه گفت:ايناهاشش!دختر خاله ام آمد.همان که گفتم خيلي هم را دوست داريم.
سرم را بلند کردم و عجيب ترين صحنه را جلوي خودم ديدم.نفرين به واقعيت تبديل شده بود.من ديگر هيچ راه فراري نداشتم.
ميترا جلوي من ايستاده بود و لبخند ميزد.ميترا دختر خاله ساناز بود!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

مریم مقدسی ,هستی مهربان ,محمد علی ناصرالملکی ,زهرابادره (آنا) ,مهدی علیزاده فخرآباد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (22/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),حسین شعیبی (22/10/1395),ترنم سرخسی (23/10/1395),ترنم سرخسی (24/10/1395),مریم مقدسی (24/10/1395), زینب ارونی (4/11/1395),مرتضی حبیب االهی یان (2/12/1395),گلنوش دهقانپور (5/12/1395),هستی مهربان (13/2/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.