خلوت فریماه

دلنوشت:
فریماه یادت باشه..
عمق نگرانی های تو
به اندازه دور شدنت از خداست.
هر آدمی یه موقعی احتیاجی داره به تنهایی
احتیاج داره به یه خلوت چند وقته!
حالا این چند وقت معلوم نیست چقدر طول بکشه!
ممکنه دو روز باشه!ممکنه دو ماه!
باید برم!
باید برم به یه جای دور...
این جای دور شاید خیلی نزدیک باشه..
خیلی نزدیک.. شاید تو اتاقم...یا کنار بخاری خونمون...
اما برای روح من خیلی دوره!
نیاز دارم به اینکه به روحم اجازه بدم پرواز کنه...
نمیدونم این حس و حال چقدر طول می کشه!
اینکه میخوام از پله های نردبان تنهاییم بالا برم تا برسم به اوجش...
دلم میخواد یه سری کارای عقب موندمو انجام بدم...
دلم میخواد یه مدت خودم باشم...
این خودم بودن و تنهایی ممکنه تا مرحله خاموش کردن گوشیم پیش بره...
ذهنم آشفته است و خسته!
چیزی که نباید بیاد سراغم اومده!
منظورم دلتنگیه!
دل تنگ خیلی چیزام!
دل تنگ خیلیا هستم!
ببخشید که دارم نیمده میرم...
اما واقعا احتیاج دارم به این تنهایی...
برام دعا کنید...
دعاتون می کنم...

اومدم بنویسم که بدونه به خاطرش هرکاری میکنم ولی دیگه خودشم اینجا چیزی نمی نویسه...ظاهرا عشقا همشون بی وفان...هر اومدنی یه رفتنی داره!

خداحافظ

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرا بانو ,زهرابادره (آنا) , ツفریماه آرام فر ツ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (8/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (8/10/1395),مریم مقدسی (8/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (8/10/1395), ناصرباران دوست (11/10/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/10/1395),زهرابادره (آنا) (17/10/1395),بهناز باران خواه (18/10/1395),مهشید سلیمی نبی (5/11/1395), ツفریماه آرام فر ツ (28/12/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 11:44

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به فريماه خانوم ايندفعه خسته:)



همون که خودت گفتى نيومده کجا ميرى؟
البته که هر کسى حال و هواى خودشو بيشتر مى دونه. اما براى کسايى که به نوشتن معتادن مثل من, هيچ راه فرارى نيست... فکر مى کنم فقط با نوشتنه که آدم مى تونه جاى چند نفر ديگه ام زندگى کنه! با هر اسمى، هر شکلى، هر جاى دنيا و با هر اتفاقى... همينش آدم رو معتاد مى کنه نامحدود بودنش... اميد که حال و احوالت ميزون بشه برگردى ايندفعه جاى کلى آدم زندگى کنى! زمستونت برفى، دلت گرم. درودها...


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 23:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بانو آ رام فر عزیز
دلنوشته زیبایی از شما خواندم
بسیار عالی بود و قدرت قلم تان را نشان داد
لذت بردم
منتظر داستان های شما می مانم
با آرزوی موفقیت روزافزون


نام: naron   ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 17:04

گاهی نه گریـه آرامت میکند و نه خنـده . . .

نه فریــاد آرامت میکند و نه سکــوت . . .

آنجاست کـه با چشمانی خیس . . .

رو به آسمان میکنی و میگویی :

خدایا تنها تو را دارم . . . تنهایم مگذار . . .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.