رویای بی پایان

نمیدانم از کجا شروع کنم. زندگی همه ما پر از شیب های تند و خطرناکی است که اگر غفلت کنیم ممکن است به ته
دره سقوط کنیم. همانطور که آدم ابوالبشر به زندان کثیف دنیا افتاد. راست یا دروغش را نمیدانم اما میدانم که
داستان زندگی خیلی از ماهاست. شاید آدم هم اگر میدانست چه سرنوشت تلخ و شومی در انتظار فرزندانش در
زمین هست ، با دست های خودش حوا را خفه می کرد و نمی گذاشت که به پایش بنشیند و وسیله تبعید او به دوزخ
زمین بشود. خواستم این را بگویم که بعضی اوقات در زندگی آنقدر در سراشیبی هستی که فقط و فقط تنها آرزویت
این است که شب شود و چشمانت را روی هم بگذاری و همه چیز را فراموش کنی و به خواب شیرین بروی. گویی
خواب تنها نعمتی است که بی چون و چرا و دنگ و فنگ نصیب همه شده است. البته بماند که بعضی ها حتی از این
نعمت هم بی بهره اند. و اما شیرین تر از خود خواب، رویاهایی است که میبینی. رویاهای از جنس امیال و آرزوهای
گوناگون که در عالم واقعیت هیچ گاه و تاکید میکنم هیچگاه به آن نمیرسی. عالم عجیبی است عالم رویا. چند وقتی
بود که من بیشتر در خواب هایم زندگی میکردم تا واقعیت. تمام روز برای خوابیدن لحظه شماری میکردم. انگار
خود واقعی ام را در آنجا پیدا کرده بودم.در رویا هرکس را میخواستم عاشق خودم میکردم و هر که را میخواستم
میکشتم. من رویا نمیدیدم. من رویاهایم را زندگی میکردم. آنها را دوست داشتم و به هیچ قیمتی حاضر نبودم آنها
را از دست بدهم.هرگاه عصبی و ناراحت و دلخور از آدم های پست دور و اطرافم میشدم، به خواب میرفتم و آنها را
در رویا میکشتم یا خفه میکردم. یادم می آید روزی را که پدری به خاطر چند گرم شیشه، حاظر شد دخترش را به
من بسپارد. آنروز نمیدانم چه شد که سر و کارمان به کالنتری افتاد. اما من فقط چشم های مظطرب دختر ،که
خواهش و تمنا از آن ها میبارید، و دست های فرشته گونه اش را که جلوی ضربات پدر را میگرفت را میدیدم. یادم
می آید آنروز وقتی به خانه رسیدم قبل از هرکاری خوابیدم و آن پدر را دررویا تکه تکه کردم و هر تکه اش را
جلوی سگی انداختم تا اوهم انتقام دختر را از پدر بگیرد. اما وقتی بیدار شدم و خودم را دوباره در آن دنیای کثیف و
وحشی دیدم ، انگار دنیا روی سرم خراب شد. از این ها بگذریم ، این چند صباح خواب ، فقط مانند داروی آرام
بخشی بود که تنها برای ساعتی حال مرا بهتر میکرد. روز ها از پی هم میگذشت و من تنها به خواب هایم دلخوش
بودم. صبح یک روز سرد پاییزی مثل همیشه از دنیای خودم به این دنیای پست پا گذاشتم . همه چیز را دوباره مثل
گذشته دیدم. باز هم من بودم و یک عالمه بدبختی و یک مشت آدم دورو که باید با آنها سر و کله می زدم. صبحانه
را خوردم و لباس هایم را پوشیدم. نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت 8 صبح بود. از خانه بیرون زدم از خیابان های
شلوغ و پر سر و صدا یکی یکی گذر کردم سرم پایین بود. داشتم به این فکر میکردم که شب در دنیایم به کجا بروم و چه کنم ، که صدایی مرا به خود جلب
کرد، صدایی بس دلنشین و آرامش دهنده. صدا را که شنیدم انگار تکه ای از دنیای خودم را در این دنیا پیدا کردم.
ابتدا حس کردم که خوابم و در همان دنیای خودم هستم اما فهمیدم که نه ! انگار واقعیت دارد. سرم را باال آوردم.
چیزی را که میدیدم نمیتوانستم باور کنم. واقعا مانند دنیای خودم بود، مانند همه چیزهایی که در رویاهایم برای
خود می ساختم و آرزویشان داشتم. پیشانی بلند ،چشمان درشت و معصوم و مظطرب، بینی نازک وقلمی، لب های
کوچک و موزون و گونه های چال افتاده. اما چیزی که بیشتر از همه اینها مرا مجذوب خودش کرد، دست هایش
بود. دست هایی که حتی از فاصله دور هم گرمایشان را حس میکردم. نمی دانم چرا اما برای چند لحظه به دست
هایش خیره ماندم. دیگر صدایش یادم رفته بود. میخواستم آن دست ها مال من باشد. انگشتان دستش نازک و
کشیده بود، خیلی زیبا .انگار نقاش ماهری قلم به دست گرفته بود و آن دست ها را نقاشی کرده بود. نمی دانم او
بشر بود یا نه، اما هر چه بود مرا گرفتار تله عشق خودش کرده بود و من هرچه دست و پا زدم تا از این تله در بیایم
نشد. در آن لحظات فقط او بود و بس .به چشمانش که نگاه کردم فهمیدم او هم مرا نگاه میکند اما او فقط مرا
رهگذر ساده ای میدید که از روی شهوت نگاهش میکند. هیچ از دل من خبر نداشت. نمیدانست که غوغایی است در
این دل صاحب مرده. اما حیف این لحظات زود گذشت و تمام شد. او در البه الی جمعیت گم شد و من هم پی کار
خودم رفتم. هر چه سعی میکردم به خودم القا کنم که من هم به خاطر شهوت اینگونه مجذوبش شده بودم،
نتوانستم. در تمام طول آن روز فقط به او فکر میکردم، به چشم ها،
صورت و دست هایش. به صدای دلنشین و گرمش. دیگر دوست نداشتم به دنیای خودم بروم. نمیدانم چرا اما از
دنیای خودم متنفر شده بودم. شاید چون همه آن چیزهایی را که در دنیای خودم می ساختم را اینجا و در دنیای آدم
ها پیدا کرده بودم. ولی مگر میشود؟ اصال این دنیای کثیف ظرفیت آرزوهای من را نداشت! نه نمیتوانست واقعیت
داشته باشد. شاید من تصور ذهنی ام از آرزوهایم را در خیابان دیده بودم و او اصال وجود خارجی نداشت. از شدت
فکر های جورواجور سرم درد گرفت. دردی آنچنان شدید که باعث شد علیرغم میل باطنی ام به خواب بروم. دوباره
باید به دنیای خودم باز میگشتم. روی تخت دراز کشیدم، پتو را روی خودم کشیدم و چشمانم را بستم. صداهایی
مبهم و غیر قابل تفکیک در گوشم می پیچید. تنها صدای قهقه ای را میتوانستم درست بشنوم. لحظاتی بعد همه چیز
سیاه شد.... .
چشم هایم را باز کردم. انگار این رویا با رویاهای دیگرم فرق می کرد. شایدم اصال خواب نبودم و رویا نمیدیدم،
نمیدانم! همه چیز عادی عادی بود. تنها هوا غیر عادی بود. من نیمه های شب به خواب رفته بودم،اما هوا گرگ و
میش بود. نمیدانم شاید هم ابتدای صبح ساعت پنج و شش بود. از پنجره اتاقم بیرون را نگاه کردم. رفتگر هنوز
خیابان را جارو نزده بود. پس نمیتوانست اول صبح باشد. اما غروب هم نبود زیرا خیابان خلوت خلوت بود.کامال گیج
شده بودم. حال عجیبی بود. انگار معلق بین دو دنیا، در برزخ بودم. اما مثل اینکه من تنها در این برزخ نبودمهمینطور که از پنجره خیابان را نگاه میکردم، لکه سفیدی را که انتهای خیابان حرکت میکرد را دیدم. ابتدا چیز
خاصی به نظرم نیامد اما دقت که کردم مثل انسانی بود که راه میرفت.
اما به راستی او تک و تنها در انتهای خیابان چه می کرد؟ناگهان دیدم که از انتهای خیابان محو شد. نمیدانم چرا اما
دلم آشوب شد. مانند کسی که عزیزترین کسانش را گم میکند مظطرب بودم. نتوانستم طاقت بیاورم .شلوار،
پیراهن و کتم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. خیابان ما ،همیشه شلوغ بود. اما آنروز با همه روز ها فرق میکرد
انگار همه مردم شهر مرده بودند. درختان خشن تر و عصبانی تر از همیشه، شاخه هایشان را به طور ترسناکی روی
خیابان گسترانیده بودند. برگ های زرد و قرمز خیابان را فرش کرده بود. بوی نم پاییزی به مشامم میرسید.
آسمان را ابرهای تیره و خاکسری پوشانده بود. لعنتی همه چیزش مثل برزخ بود. من بودم و یک خیابان طویل.
هرچه قلم بفرسایم نمیتوانم آن را توصیف کنم. فقط میتوانم بگویم خیلی خیلی خیلی عجیب بود. به راه افتادم و به
سمت جایی که آن لکه سفید محو شده بود رفتم. دچار خال ذهنی شده بودم. تنها مانند یک دوربین عکاسی،
تصاویری که می دیدم در ذهنم نقش می بست. صدای برگ هایی که از درخت افتاده بودند و زیر پای من خرد می
شدند تنها صدایی بود که آن حوالی به گوش می رسید. پنجره های خانه های اطراف خیابان بسته بودند. انگار که
این شهر صدها سال بود که متروک شده بود.هیچ روحی در جسم سنگی خانه ها نبود. نمی دانم خودم این دنیا را
ساخته بودم یا نه. تنها میدانم که آرزوهای من اینگونه نبود. همینطور پیش رفتم. چند قدم جلوتر از من ، در نزدیکی
های انتهای خیابان کوچه ای بود. همانجا که لکه سفید من ناپدید شده بود. با ترس و لرز قدم ها را یکی یکی به
سوی کوچه برداشتم. آیا آن لکه سفید همان رویای من بود؟ آیا همان کسی بود که در خیابان دیدمش؟ نمیدانستم.
مثل اینکه کفش هایم سربی بود. به زور قدم از قدم برمیداشتم. کنار دیوار منتهی به کوچه ایستادم. صداهایی می
آمد. دو نفر با هم حرف می زدند. شاید هم جر و بحث میکردند، نمیدانم! صداهایشان در باد می پیچید و درست
نمی شد فهمید چه میگویند تنها گاهی صدای قهقهه می شنیدم.فقط آن صدا را می شد به درستی تشخیص داد. آشنا
بود اما نمیدانستم مال چه کسی بود. جرأت نداشتم درون کوچه را نگاه کنم. اما شاید لکه سفید من آنجا بود. با هزار
زحمت خودم را راضی کردم که درون کوچه را نگاه کنم...
صورتم سرخ شد. آتش از تمام بدنم زبانه می کشید. انگار خورشد را کوچک کرده بودند و در مغز سرم قرار داده
بودند. دندان هایم را به هم میساییدم. برای چند لحظه فقط خیره به آن منظره شدم. حسی بین حسادت ، خشم و
نفرت داشتم. نمیتوانستم چیزی را که میبینم باور کنم. گاهی با هم میخندیدند و گاهی حرف می زدند. نمیدانستم
حسودی ام شود یا..... . هیچ واژه ای از پس توصیف حس من بر نمی آید. نه راه پس داشتم نه راه پیش. اصال پیش
میرفتم که چه بگویم؟ من حتی اسم او را هم نمیدانستم. لکه سفید من همان رویای همیشگی ام در دور از دسترس
ترین حالت ممکن از من بود. دزد رویای من ، دزد لکه سفید من، قدی نه چندان بلند داشت. سر و صورتش را با
شال پوشانده بود و فقط چشم هایش معلوم بود. شلوار جینی به پا داشت با یک پالتوی بلند که تا زانوانش پایین
آمده بود. موهای لخت و صافی به رنگ خرمایی داشت. به دیوار تکیه داده بود و داشت با رویای من حرف می زد.لکه سفید من نه این که تمایل نداشت، نه ، اما میشد در ته چهره اش اجبار را دید. در چشمانش هم میشد اظطراب را
دید.من فقط و فقط نظاره گر این صحنه دردناک بودم ،البته دردناک برای من.
همه چیز همین جور بود تا این که دست هایش، همان هایی که مرا به شدت مجذوب خودش کرده بود، را گرفت.
حس بدی پیدا کردم. خون در رگ هایم مانند آب درون دیگ روی آتش، جوشید.دیگر مغزم فرمان نمیداد. تنها و
تنها غریزه حیوانی ام به من می گفت که چه کار کنم. دست خودم نبود به سمت آنها دویدم. گام های بلند و محکم
بر میداشتم. حس نفرتی عجیبی در خودم احساس میکردم. تنها به مرگش فکر می کردم. مانند حیوان درنده ای به
سمت آنها میرفتم. احساس می کردم فاصله مان هر لحظه بیشتر می شود. اما من هم سرعتم را زیاد تر میکردم.
صدای قهقهه در گوشم می پیچید و بیشتر مرا خشمگین می کرد. حس پدر کشتگی نسبت به او داشتم. در همین
حال دستم به چیزی در کتم خورد. یک شی دراز در آن حس کردم. دستم را داخل کتم بردم. تیغه سرد و آهنین
فوالد را حس کردم. اما من چاقو نداشتم! نمیدانم از کجا آمده بود، اما هرچه بود برای کشتن وسیله خوبی بود. لبخند
تلخ و تمسخر آمیزی رو لبم نشست. چاقو را که در آوردم ،متوجه من شدند. چند قدم بیشتر با آنها فاصله نداشتم.
در چشم های دزد رویاهایم ترس و پشیمانی را میدیدم. این ترس مرا به خونش تشنه تر می کرد. مانند ببری به
روی او پریدم چاقو را باال بردم و در قلبش فرو کردم. خون و تنها خون آن صحنه را رنگ آمیزی می کرد. فوران
خون از درون قلبش حس آرامش عجیبی به من میداد.آن دست ها مال من بودند. کسی حق تعرض به آنها را
نداشت. او باید برای این گستاخی اش مجازات می شد.سر و روی من هم خونی شده بود. قطره ای از خونش را که
روی لبم پاشیده بود را در دهانم فرو بردم و مزه کردم. مزه شرابی را می داد که پادشاهان فاتح سر می کشیدند.
پاک رویایم را فراموش کرده بودم. نگاهم را به سوی او برگرداندم. لباسی سفید، مانند نو عروسان پوشیده بود البته
لکه ها و قطره های خون سراسر لباسش را آلوده کرده بود.با چشمانی اشک آلود و آب افتاده به من نگاه می کرد.
نگاهش آرامش خاصی به من می بخشید. چند لحظه به من خیره ماند نمیدانم از سر ترس بود یا عالقه. هرچه بود
نگاهی پر از حرف های ناگفته بود. با همان چند ثانیه نگاه به اندازه تمام عمرم با او حرف زدم. اما باز هم ترس در
نگاهش هویدا بود. پس از چند ثانیه به سمت دزد رویاهایم رفتم که در خون غلطیده بود. جرأت نزدیک شدن به او
را در حضور من نداشت. تنها نگاهش کرد و قطره اشکی ریخت. باد از وزیدن افتاده بود. ابرهای تیره کنار رفته
بودند. بوی خون فضا را پر کرده بود. تنها صدایی که آن اطراف به گوش می رسید، صدای چکیدن قطره های اشک
روی زمین بود. نمی دانستم از گریه اش خوشحال باشم یا ناراحت. حس پیروزی تنها حس آن دقایق من بود. دریغ
که این حس دوام چندانی نداشت. صدای سکوت سخت محیط را آژیر پلیس شکست. گیج شده بودم. پلیس آنجا
چه می کرد؟ تا چند لحظه پیش ، آن حوالی موجود زنده به سختی پیدا می شد. صدای آژیر هر لحظه نزدیکتر می
شد. چه باید می کردم؟ اگر پلیس مرا در این وضعیت می دید حتما من را بازداشت می کرد و سرنوشتی جز اعدام
نداشتم. از سوی دیگر اگر میرفتم رویایم، لکه سفید من به جای من مجازات می شد.با خودم کلنجار می رفتم که رویایم به سمت من آمد. نگاهم به صورت زرد و ترسیده اش افتاد. به چشم هایش نگاه
کردم، خواهش و تمنا از آن ها می بارید. حس آشنایی در چشمانش بود، چه حسی نمی دانم!
با ترس و لرز به سمت من چند قدم بر داشت و درست روبه روی من ایستاد. قدش یک وجبی از من کوتاه تر بود.
سرش را کمی باال گرفته بود و مرا نگاه می کرد، چشم در چشم.محو تماشایش شده بودم که دستش را باال آورد و
روی گونه ام گذاشت. این نهایت آرزوی من بود. گرمای دستش حتی بیشتر از شراب چهارده ساله مرا مست و
مدهوش می کرد. کمی از حس عصبانیت من فروکش کرد. با دستش صورتم را نوازش می کرد. دوست داشتم در
این لحظه بمیرم یا زمان را متوقف کنم و تا ابد آن جا و در آن حالت می ماندم. دستش را پشت گردنم برد. سرم را
پایین کشید. چشمانم را نا خود آگاه بستم. لب هایش را روی چشم راستم گذاشتم.بهت زده شدم. انتظار هر چیز
دیگری را داشتم جز این. اما بدنم تنها به دستور او حرکت می کرد. در شوک بوسه اول بودم که بوسه دیگری را
روی چشم چپم گذاشت.
از خود بی خود شدم. یقین پیدا کردم که دارم خواب می بینم. نه این نمی تواست در دنیای پست و کثیف آدم ها
اتفاق بیافتد. دستش را از روی گردنم برداشت. سرم را باال بردم و چشمانم را باز کرد. حاال صورتش پر از آرامش و
عشق شده بود. آن لحظات تنها لحظات زندگی ام بود که احساس خوشبختی می کردم. اصال متوجه محیط نبودیم.
اصال انگار محیطی وجود نداشت فقط من بودم او. دست هایش را به دور کمرم حلقه زد و مرا در آغوش گرفت.
حس عشق و لطافت از سر و رویش می بارید. بوی گلهای بهاری را می داد. من هم دستم را به دور بدنش حلقه زدم.
ناگه نفسی عمیق از ته دل کشید که کم از آه نداشت. چند لحظه گذشت. دوباره بوی خون فضا را پر کرد و صدای
آژیر پلیس به گوش می رسید. این بار نزدیک تر از همیشه. دوباره آسمان را ابر های تیره فرا گرفت. بدن او کم
کم داشت سنگین می شد. هر لحظه سنگین و سنگین تر. خودش را روی دستان من رها کرده بود. سرش را از روی
سینه ام برداشتم، چشمانش بسته بود. ابتدا فکر کردم خوابیده!
اما ...
بدن زیبا و لطیف او را روی زمین خواباندم. نگاهی به او انداختم. هنگامی که دست هایم را دور بدنش حلقه زده
بودم،چاقویی که در دست داشتم، در بدنش فرو رفته بود. درست در تخت کمرش ،جایی پشت قلب. رویای پر از
عشق و حس زیبای من به یک باره به کابوسی تلخ و دلهره آور تبدیل شد. آن قدرلحظات قبلی را دوست داشتم که
حواسم به چاقو نبود.آن موقع فقط من او را می دیدم. مثل گاو نُه من شیری شده بودم که با یک لگد تمام اجر کارش
را ضایع می کرد. به راستی من باید مجازات می شدم.جلوی خودم را نمی توانستم بگیرم. اشک هایم، همان هایی که
سال ها چند وقتی بود خشک شده بود، دوباره در غم و اندوه از دست دادن عزیز ترین کسم، رویایم، لکه سفیدم،
قطره قطره به زمین می ریخت. اگر خون هم می باریدم کم بود. ناگهان ماشین پلیس را سر کوچه دیدم که توقف
کرده بود و چند مرد که لباس فرم پلیس پوشیده بودند و چهره هایشان را پوشانده بودند، از ماشین پیاده شده
بودند.چاره ای نداشتم می ماندم باز داشت می شدم. انتهای کوچه راه تنگی بود. به سرعت به سوی آن دویدم.اما پلیس ها
انگار مرا نمی دیدند. هیچ کدام از آنها حتی به سمت آن راه تنگ هم نیامد. اما من فرار کردم و تا به امروز هنوز هم
دارم فرار می کنم. در آخرین تصویری که از رویایم به ذهن دارم ،تمام بدنش در خون غلطیده بود و لبخندی پر از
آرامش با چشمانی بسته زده بود.این رویای من با دیگر رویاهایم فرق دارد. انگار قرار نیست هیچ گاه از آن بیرون
بیایم. شاید این مجازات من باشد. و اما چشم هایم! بعد از آن بوسه ها هرگز آنها را نبستم. نه این که نخواهم، نمی
توانم این کار را بکنم. نعمت خواب از من گرفته شده.هیچ گاه دیگر بعد از دو بوسه به خواب نرفتم. شاید این هم
بخش دیگری از مجازات من است. و حاال من سر گشته و حیران در خیابان ها در حال فرار هستم. انگار من تا ابد
در این دنیا تبعید شدم.
دنیایی حتی بد تر از دنیایی که آدم و حوا به آن تبعید شدند ........
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (26/9/1395),روح انگیز ثبوتی (26/9/1395),محمدحسین عظیمی (26/9/1395),ترنم سرخسی (26/9/1395),مریم مقدسی (27/9/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 15:19

توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگ تر گردد کمند



سلام،
قلم خوبی دارید. با کلمات و معنایش آشنایید. اما سعی کنید قلمتان را پخته تر کنید. مثلا همان ابتدا داستان از جمله ای استفاده کرده اید که نه زیباست و نه مخاطب را سوی خود جذب می کند " نمی دانم از کجا شروع کنم "
لازم نیست داستان را اینگونه شروع کنید. با قلم خوبی که دارید می توانید با کلمات زیبا و مناسب جملات ابتدایی داستان را بنویسید.
خوب بود و موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.