داستان یک شیء

آدمها به فهمیدن اشیا علاقه ندارند. اینجوری زندگی راحتتر می شود. مثلا تصور کنید که هر بار که غذا می خورید، لازم باشد فکر کنید که آیا بشقاب از حرارت غذای تویش احساس ناراحتی می کند، یا طعم و بوی غذا باعث سرگیجه اش می شود. حالا قاشق و چنگال را هم اگر به حساب بیاوریم که دیگر غذا خوردن تبدیل می شود به یک پروسه ی معذب کننده و ناراحت. اینست که باعث می شود آدم قاشق و چنگال و بشقابش را داخل آدم حساب نکند و با دل راحت به غذایش برسد. ولی اگر واقعا این اشیا احساسی دارند، چه چیزی باعث می شود که بگذارند آدمها هر جور که دوست دارند با آنها رفتار کنند. وقتی توی یک لیوان ، آب جوش می ریزیم چرا جیغ نمی کشد و خودش را سر و ته نمی کند که آبش را بیرون بریزد؟یک احتمال اینست که اشیا واقعا شی هستند و حسهای انسانی ندارند. به دلایل شخصی که در ادامه توضیح می دهم، این احتمال را قبول ندارم. دلیل دیگری که می ماند اینست که اشیا خیلی بی تفاوتند و غرق در رویاها و افکار خودشان هستند و اهمیتی به آدمهای اطراف، که بدو بدو از اینور به آنور می روند و هی آنها را تکان می دهند و بهشان خراش می اندازند ندارند. ولی تا وقتی باهاشان حرف نزنیم نمی توانیم از این احتمال مطمـن شویم. حالا دقیقا داستان را از جایی که واقعا شروع شد، شروع می کنم. البته این هم قضیه ی بحث برانگیزیست که از کجا می شود گفت که یک داستان از کجا شروع می شود و من نمی خواهم وارد این بحث بشوم. فیزیکدانها جواب را پدیده ی بیگ بنگ معرفی کرده اند ولی من فیزیکدان نیستم، پس داستان را از وقتی که هدفونم شروع به بازی در آوردن کرد شروع می کنم. من هم مثل چندین درصد دیگر آدمهای کره ی زمین یک هدفون داشتم. ولی هدفون من با بقیه ی هدفونها فرق داشت و یک روز تصمیم گرفت که دیگر هر آهنگی که من می گذارم را پخش نکند. شاید هم آهنگهایی که من گوش می کردم به نسبت بقیه خیلی مفتضحانه بودند. به هر حال هر چه که بود، یک روز در اتوبوس نشسته بودم و آهنگ گوش می دادم که یکهو صدا در اول آهنگ بعدی قطع شد. من که فکر می کردم هدفونم خراب شده و پول هم نداشتم که یک هدفون جدید بخرم، آدرس نزدیکترین تعمیرکاری هدفون (که در شهر ما خیلی هم زیاد بودند) را گرفتم و هدفونم را بردم. تعمیرکار، هدفون را گرفت و بعد از بررسی گفت:" مشکلی از نظر فنی نداره". حتی یک آهنگ هم برایم گذاشت و من هم پول ویزیت هدفون را دادم و رفتم که دوباره سوار اتوبوس شوم. دوباره در طی مسیر، هدفون در اول آهنگ دیگری قطع شد و من دوباره پیش تعمیرکار برگشتم. تعمیرکار دوباره هدفون را بررسی کرد و باز هم گفت:"نقص فنی نداره." (البته با صدای کمی بلندتر از قبل). این بار در تعمیرگاه هدفونها، آهنگی که هدفونم پخش نمی کرد را گذاشتم و تعمیرکار که این را دید، سری تکان داد و گفت:" خیلی قبلها هم یه همچین موردی داشتیم. برای تشخیص مشکل یه دستگاه مخصوصی می خواد که من ندارم. باید بری به این آدرسی که برات می نویسم تا اونجا از هدفونت یه نوار سیمی بگیرن"
"یه چی بگیرن؟"
"یه نوار سیمی. یه چیزی مثل نوار مغزی تو آدمهاس، منتها برای هدفونا. هر از چندگاهی یه هدفونی پیدا می شه که دلش می خواد یه مدل آهنگ خاص گوش کنه و اگه غیر از اون چیزی بذاری، سیمهاشو جمع می کنه و مولکولهای آهنگ رو عبور نمی ده. نسخه ی نوار رو برات می نویسم."
بعضی از دوستان دانشمند ممکن است که با شنیدن چنین جملاتی به خنده می افتادند و به تعمیرکار پیشنهاد می دادند که از خودش نوار مغزی بگیرد. ولی خوشبختانه من دانشمند نیستم. پس از تعمیرکار تشکر کردم، نسخه را گرفتم و راهی آدرس مرموز شدم تا از هدفونم نوار سیمی بگیرم. بعد از چند اتوبوس سواری دیگر به مغازه (یا مطب) رسیدم. تعمیرکار (یا پزشک)ی که آنجا بود نگاه جدی ای به نسخه انداخت و هدفونم را مثل یک پرنده ی مریض در دو دستش گرفت و از پلکان آن سمت مغازه پایین رفت و به من هم اشاره کرد که دنبالش بروم. پله ها به یک اتاق رسیدند و من دنبال تعمیرکار وارد آن شدم. آنجا شاید عجیبترین اتاقی بود که در عمرم دیده بودم. انتهای اتاق در دو ضلع ،تا جایی که چشم دید داشت تمام نمی شد. دو ضلع دیگر، در فواصل منظم درهایی داشتند که در بالای هرکدام عنوانی نوشته شده بود. عنوانهایی مثل: قمقمه، کارد، ناخنگیر. به دنبال تعمیرکار چندین در را رد کردیم، تا به دری رسیدیم که بالایش نوشته شده بود: هدفون. تعمیرکار یک دسته کلید غول آسا از جیبش در آورد. اگر بخواهم دقیق باشم باید بگویم که انتهای دسته کلید هیچ وقت از جیبش در نیامد. روی کلیدها هم عنوانهایی نوشته شده بود مثل: بطری، گلدان، دستگیره. بعد از مدتی جستجو، تعمیرکار کلیدی با عنوان هدفون، در دسته کلید مذکور پیدا کرد و در "هدفون" را باز کرد. با بازشدن در، وارد اتاق دیگری شدیم که اینبار انتهای هر چهار ضلعش معلوم بود.
اتاق پر بود از بخشهایی که باز هم بالایشان عناوینی بود مثل: بخش استراحت، بخش اورژانس، بخش کما. به دنبال تعمیرکار به بخشی رسیدم که بالایش نوشته بود: بخش نوار سیمی. تعمیرکار از من خواست که داخل نشوم و خودش با هدفون داخل بخش شدند. دقایقی بعد با یک تکه کاغذ برگشت و گفت:"اینها ترجیحات موسیقیایی هدفونت هستند. تا یه مدت باید یه همچین آهنگهایی گوش کنی تا مود هدفونت عوض شه. معمولا تا سه ماه طول می کشه." برای رعایت حریم خصوصی هدفونم، محتویات کاغذ را تشریح نمی کنم. خیلی خلاصه بگویم که بعد از سه ماه رژیم موسیقیایی تجویز شده توسط تعمیرکار، هدفونم دوباره به روال شی ای خودش برگشته و دیگر می توانم هر آهنگی که می خواهم گوش کنم. البته هر از چندگاهی دلم می خواهد سر به سرش بگذارم. . آخر با آن تکه کاغذ تعمیرکار سلیقه اش دستم آمده , پس یک آهنگ که می دانم برایش اعصاب خورد کن (یا شاید سیم خراش) هست می گذارم بلکه واکنشی نشان دهد و مولکولهای آهنگ را عبور ندهد، ولی انگار نه انگار.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (29/8/1395),ترنم سرخسی (29/8/1395),همایون به آیین (29/8/1395),روح انگیز ثبوتی (29/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/8/1395), ツفریماه آرام فر ツ (29/8/1395),حسین شعیبی (29/8/1395),م.ماندگار (30/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/8/1395),گلنوش دهقانپور (5/9/1395),محمد شاهکان (7/9/1395),همایون به آیین (20/3/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 آبان 1395 - 15:14

درود بر بانو دهقانپور
موضوع خیلی جالبی بود! اینکه ما اشیاء را آدم حساب نمی کنیم، موضوع جذابیه و کسی چه میدونه! شاید اونا هم بنوعی واکنش داشته باشند و شاید هم کنش! اما نوشته شما ابتداش که مقاله بود و در ادامه هم که توضیحات نویسنده وسط ماجرای تخیلی، بدجوری توی ذوق میزد! و خود ماجرای تخیلی هدفون هم میتونست بهتر ازین باشه! میشه گفت موضوع خوب، بدجوری قربانی شد!


نام: محمد شاهکان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 05:04

نمایش مشخصات محمد شاهکان با سلام

به نظرم سوژه ی خیلی خوبی برای پرداختن داشتین.
اینکه یه موضوع بکر و کمتر نوشته شده دارین. با کلی خلاقیت و تخیل که می شه به کارش برد. همه ی اینا خوبن و اینکه شما داستان رو خیلی خوب می تونین جلو ببرین تبریک می گم از این بابت.

حالا چیزایی که از نظرم به داستانتون لطمه زدن

1- به نظرم مزه پروندن ها یا شوخی های کوچیک و بزرگ توی متن ارزش نوشته رو پایین میارن و در اصطلاح بهش می گن تعلیق زورکی :) بدارید نوشته خودش با سوژه و خلاقیتی که صرفش می کنین بیاد بالا نه با شوخی و مزه پرونی

2- از توضیح دادن بپرهیزید، گزارش ها می تونن خیلی خسته کننده باشن، قسمت اول داستان رو که شکل یه توضیحات و دفترچه مصرف کننده مشتری هستش رو حذف کنیم مشکلی به وجود میاد؟ نه!

3- متن شما هیچ جهت و حرف پنهانی برای کشف شدن نداشت. یعنی زمانی این داستان بافی ها ارزش بیشتری پیدا می کنن که ربطش بدین به یه چیز دیگه و مفهومتون رو انگیخته کنید. یعنی ار حس داشتن هدفون و پخش نشدن آهنگ مثلا ساسی مانکن و در ادامه نشون دادن شخصیت راوی که مثلا یه فردی هستش که نمی تونه مقابل افراد کلمه نه رو استفاده کنه و همیشه خجالت می کشه و ....

مثال عرض کردم البته، شما هزار جور می تونین از این سوژه تون استفاده کنین و اینکه من متنتون رو یه سوژه خوب دیدم نه یک داستان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.