شبرو

اکثر افرادی که تجربه کورمال راه رفتن در یک اتاق تاریک را دارند، تاثیر خاموش و روشن شدن یک چراغ در ظاهر این اتاق را می فهمند. سایه هایی که در تاریکی مرموز و تهدید آمیز به نظر می رسند، در روشنی تبدیل به اشیاء عادی می شوند. در یکی از این اتاقهای تاریک بیشمار، زنی از پنجره بیرون را نگاه می کرد. در تاریکی شب، شهر هم مثل اتاق بزرگی به نظر می رسید که حا بدون نور خورشید شکل کام متفاوتی با چند ساعت پیش داشت. خیابانی که کمی قبل مردم در آن در حال رفت و آمد بودند و بعضی با خوشرویی به هم س م می کردند و بعضی دیگر مناظر را نگاه می کردند تا نگاهشان به کسی نیافتد، کام بی حرکت شده بود. گاهی به نظر می رسید که در میان سایه ها موجوداتی تکان می خورند، ولی زن نمی دانست که آنها واقعی هستند یا زاده تخیلش. با دقت به آنها نگاه کرد و کم کم متوجه شد که هرچه بیشتر به آنها نگاه می کند، بیشتر واقعی به نظر می رسند. تصمیم گرفت برای رفع شکش از خانه خارج شود . موجوداتی که در سایه بودند انگار متوجه این تصمیم شدند و شروع به حرکت کردند. زن دیگر می دانست که آنها خیالی نیستند.

مدتی به موجودات سایه ای خیره ماند و با خود فکر می کرد که در خانه جایش امن است و انها داخل نمی آیند. در شهر به اندازه کافی جا داشتند. با این فکر سعی کرد خود را راحت کند و کرکره را بست. ولی در خیالش موجودات سایه ای را می دید که با وجود پهنای شهر، کنار خانه مانده بودند. بعد از چند دقیقه پر از دلهره، آرام از ی کرکره بیرون را نگاه کرد و باز آنها را دید که آرام به خانه نزدیک می شدند. نمی فهمید که این خانه کوچک چرا برای آنها که کل شهر را زیر پا داشتند مهم بود. آنها هنوز به حرکتشان ادامه می دادند و تقریبا به لبه پنجره رسیده بودند که زن با حرکتی ناخودآگاه چراغ کنار پنجره را روشن کرد. موجودات سایه ای بیرون پنجره کمی عقب رفتند و همانجا ماندند. زن می دانست که با خاموش شدن چراغ، به داخل خانه می آیند و اگر چراغ را بیرون ببرد عقبتر می روند. ولی یک چراغ برایشان کافی نبود. از دور متوجه نور ضعیف چند چراغ پشت پنجره های بعضی از خانه های اطراف شد، ولی فاصله خانه ها زیاد بود. زن دیگر نمی خواست چهره موجودات سایه ای را پشت پنجره اش ببیند و به آنها فکر کند. دستش را به سمت چراغ برد و آنرا خاموش کرد. باد سردی از پنجره داخل شد و چراغ را به گوشه ای پرت کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (10/10/1395),حسین شعیبی (10/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),ترنم سرخسی (11/10/1395),داوود فرخ زاديان (13/10/1395),گلنوش دهقانپور (3/2/1396),همایون به آیین (20/3/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.