زندگی نه چندان نباتی

سبزیجات اصولا به عنوان موجوداتی که حس ندارند شناخته می شوند و در پزشکی حتی عبارتی به عنوان "زندگی نباتی" وجود دارد که برای بیماران فاقد علامت حیاتی استفاده می شود. شاید این عبارت واقعا درست به کار می رود، به هر حال کسی تا به حال ندیده که مثلا یک هویج وقتی در جایی که کاشته شده خوب رشد نمی کند، از جایش بلند شود و کمی آنورتر برود. حتی تصور همچنین کاری از طرف یک هویج می تواند خنده دار باشد. ولی واقعیت اینست که هویجها زندگی سختی دارند. یعنی از همان لحظه ی تولد زیر خاک نگه داشته می شوند، تا وقتی که ریشه بدوانند و بعد هم ریشه هاشان محکم می شود و وقتی ریشه محکم باشد، حرکت کردن سخت می شود. هویجها در یک باغچه ی معمولی، زندگی اجتماعی فعالی هم ندارند، چون چون هویجهای هر دوره همزمان کاشته می شوند و بعد هم همزمان برداشت می شوند. یعنی همیشه یک بچه هویج در محاصره ی بچه هویجهای دیگر است و اینطور می شود که نسلهای هویجها به هم پیوند نمی خورند. اما اینجا داستان هویجهایی را تعریف می کنم که در باغچه ای غیر معمولی به وجود آمدند و طبیعتا در نهایت، هویجهایی غیرمعمولی شدند. فرق این هویجها با بقیه، صرفا در نحوه ی کاشت باغچه بود. صاحب این باغچه اول کار پول زیادی نداشته و فقط توانست برای کاشت یک ستون هویج, هزینه کند. کمی بعد، قبل از برداشت هویجهای این ستون باز هم پول دستش می آید و یک ستون دیگر هویج کنار ستون قبلی می کارد.از آن به بعد این باغچه همیشه یک نسل هویج پیرتر و یک نسل هویج جوانتر داشت و بچه هویجها بعد از کاشته شدن حرف زدن یاد می گیرند. ولی حتی با این وجود بار هم این هویجها در عمل فرق آنچنانی با بقیه نداشتد. فقط از صبح تا شب با همدیگر مشغول صحبت کردن راجع به موضوعات هویجی خودشان بودند. اگر هم در ان میان هویجهایی پیدا می شدند که خوب رشد نمی کردند، کاری ازشان بر نمی آمد و اطرافیانشان مدام بهشان می توپیدند که:" خوب روی ریشه هات تمرکز کن." و " سعی کن تا می تونی هر چی اون ته هست بکشی بالا." و اگر بعد از مدتی هنوز هم اندازه شان خوب نبود، به کل سرخورده و افسرده می شدند و منتظر می ماندند که موقع برداشت برسد تا در سطل آشغال ریخته شوند. روال زندگی هویجها مدت زیادی همینطور مانده بود ، تا اینکه صاحب باغچه درختی در گوشه ِ آن و کنار هویجها کاشت و این درخت بعد از مدتی حسابی شاخ و برگ گرفت.
در یک صبح بهاری، دو گنجشک روی شاخه ی درخت نشستند و تصمیم گرفتند رویش لانه بسازند. در حینی که گنجشکها در حال جمع کردن تکه های لانه شان بودند، هویجها دست از حرف زدن کشیده بودند و آنها را نگاه می کردند. دست آخر یکیشان از گنجشکها پرسید:" دارین چی کار می کنین؟" و یکی از گنجشکها جواب داد:" داریم لونه می سازیم. جای قبلی که بودیم آب کم شد و ما مجبور شدیم جامونو عوض کنیم." هویجها همینطور حیران مانده بودند. آخر برای آنها اصلا قابل تصور نبود که وقتی آب و غذا در جایی کم شد همینطور راهشان را بکشند و بروند جای دیگر. یکی دیگر از هویجها گفت:" آخه برای چی؟ وقتی از اول اونجا کاشته شده بودید یعنی جاتون همونجا بوده."
" ما که کاشته نمی شیم. ما هویج نیستیم. ما هروقت بخوایم می تونیم جامونو عوض کنیم."
بعد از کمی مکث، هویجها برگشتند سر گفت و گوی خودشان و گنجشکها سر لانه ساختنشان. گنجشکها کارشان که تمام شد با خیال راحت توی لانه نشستند. خورشید غروب کرد و هویجها خوابیدند. هویجها در روز خیلی می خوابیدند، از غروب خورشید تا چند ساعت بعد از طلوعش در روز بعد. ولی آن شب بعد از این که همه خوابیدند یکی از هویجها یواشکی بیدار ماند تا با گنجشکها حرف بزند:" ببینم، شما واقعا فکر می کنید که اگه یه جا آب و غذا کمه، می شه بلند شد و رفت یه جای دیگه؟"
"بستگی داره که کی باشی. ما می تونیم، ولی یه هویجی مثه تو که نمی تونه راه بره. اصلا تا الان دیدی یه هویج از جاش تکون بخوره؟"
هویج تا الان همچین چیزی ندیده بود. با این وجود باز پرسید:" خب مگه شما چی کار می کنین که تکون می خورین؟"
"ما بال و پر داریم." گنجشک بال و پرش را تکان داد. " وقتی بالمون رو تکون می دیم، می تونیم پرواز کنیم. با پاهامونم می تونیم راه بریم." و بعد هم پاهایش را به هویج نشان داد. " تو چی؟ بدون بال و پر یا پا که نمی شه تکون خورد. اصلا هویج رو چه به این کارها!" بعد هم سرش را در لانه گذاشت و چشمش را بست. آخر گنجشکها هم خیلی برای هویجها تره خرد نمی کردند و آنها را موجودات یکنواخت و کسل کننده ای می دانستند.
هویج تمام شب به حرفهای گنجشک فکر کرد. به بال و پر و پا. دست آخر تصمیم گرفت که تنها چیزی که می توانست را تکان دهد. با تمام قدرت روی ریشه اش تمرکز کرد وسعی کرد تکانش بدهد، ولی در اثر هفته ها با تحرکی، ریشه اش اصلا ورزیده نبود. ولی این هویج هنوز هویج جوانی بود و با خودش قرار گذاشت که ریشه اش را ورزش بدهد. این شد که از آن به بعد شبها بیدار می ماند و تلاش می کرد که ریشه اش را تکان بدهد. بعد از مدتی بلاخره ریشه اش کمی حرکت کرد و بعد از چندین هفته دیگر، کاملا می توانست ریشه اش را از بالا به پایین تکان بدهد. تا اینکه بلاخره یک عصر وقتی همه ی هویجهای دیگر خوابیده بودند، هویج توانست با یک ضربه ی محکم ریشه اش ، بالا بپرد. هویج که به شدت هیجانزده شده بود شروع به داد کشیدن کرد و بقیه بیدار شدند. "اینجا رو نگا کنین!! اینجا رو!" و باز هم پرید. بعضی از هویجها فقط تعجب کردند. بعضی گفتند:" خب که چی!" و دوباره خوابیدند. بعضی ها هم می خواستند بدانند هویج چطور می پرد و او هم برایشان از تمرینهای شبانه اش و ورزش ریشه گفت. و وقتی ازش پرسیدند که:" حالا با این پریدنها چی گیرت می یاد؟ هویج باید ریشه هاش محکم توی خاک باشه." گفت:" دفغه ی بعد که موقع برداشت شد می بینید." و باز هم شبها تمرین می کرد. بلاخره موقع برداشت رسید و نوبت برداشت ستون کناری هویج پرنده بود. در این باغچه کاشت را یک کارگر و برداشت را دیگری انجام می داد. بعد از برداشت هویجهای ستون کناری و قبل از کاشتن دانه های جدید، هویج پرنده به ستون کناری که حالا خالی بود پرید و به داد و بیداد هویجهای دیگر توجهی نکرد. چند ساعت بعد موقع کاشت دانه ها، کارگر دوم وقتی به هویج رسید کمی مکث کرد ولی بعد از کنارش گذشت و کارش را ادامه داد. برای توضیح می شود گفت که هویج پرنده، در اثر تمرینهای شبانه اش خیلی در خاک نمانده بود و در نتیجه بزرگ نشده بود. شاید کارگر دوم فکر کرده بود که کارگر اول هویج را گذاشته تا بیشتر برسد. بعد از این ماجرا، کم کم پریدن میان ستونها بین هویجهای این باغچه رواج پیدا کرد. البته بیشتر هویجها ترجیح می دادند که سر جای خودشان خوب رشد کنند. بعضی آنهایی که خوب رشد نمی کردند در سری برداشت بعدی به ستون خالی می پریدند و معمولا اگر خاک آنجا بهشان می ساخت همانجا ریشه می دواندند. ولی تک و توک بودند هویجهایی که تا مدتها از این ستون به ان ستون می پریدند.
نظر گنجشکها راجع به هویجها حتی بعد از این جریانات هم عوض نشد، چون معتقدند که یک هویج شاید بپرد ولی دیگر امکان ندارد که پرواز کند. با این وجود، هنوز هم بعد از غروب خورشید وقتی که باغچه و اطرافش تاریک می شود و بیشتر هویجها خوابند می توان صدای خرت خرتی را شنید که هویجهای پرنده موقع تمرین در می آورند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمدبیگلری (5/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/12/1395),هستی مهربان (18/12/1395),امیر جلالی (18/2/1396),همایون به آیین (20/3/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),ابوالفضل مولوی (16/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (20/2/1397),نیما فریبرزی (3/6/1397),

نقطه نظرات

نام: امیر جلالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 16:36

نمایش مشخصات امیر جلالی با سلام و درود - شما رو جهت خواندن داستانک "افسانه باباگرگر" دعوت میکنم - امیدوارم بعد از خوندن داستانم، نظرات خودتون رو در مورد این نوشته بنویسید و انتقادات و پیشنهادات خودتون رو بهم یاد آوری کنید تا داستان بعدیم بهتر نگارش کنم.


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 - 21:58

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی عالیه - واقعا تا تهش خوندم ...
سرگرم کننده بود ...
:(


@ابوالفضل مولوی توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 - 22:00

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی این sticker با کیبورد فارسی درست از آب در نیومد
امان از دست کیبورد فارسی


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 - 21:59

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی عالیه - واقعا تا تهش خوندم ...
سرگرم کننده بود ...
:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.