زندگی کبوتری

تمثیل در لغتنامه دهخدا به “تشبیه کردن چیزی را به چیزی” معنا شده و بعضا در مباحثات برای قانع کردن افراد استفاده می شود. طوریکه وضعیت الف به وضعیت ب تشبیه شده و درنتیجه کاری که در وضعیت ب منطقی نیست٫ خود به خود در وضعیت الف مضحک می نماید. یکی از پرکاربردترین این تمثیلها ٫ تشبیه “جامعه“ به “کشتی“ است. در این تمثیل افرادی از جامعه که بر خلاف عرف رفتار می کنند به افرادی که کشتی را سوراخ می کنند تشبیه شده و نتیجه می گیریم که نباید خلاف عرف رفتار کرد. ولی اگر شخص سومی از راه برسد و همان شرایط را به چیز دیگری تشبیه کرده و نتیجه ی متفاوتی بگیرد٫ چه باید کرد؟ در این زمینه به سراغ شخصی می رویم که اخیرا داستانهای کلیله و دمنه را اکتشاف کرده و اصرار عجیبی بر تطبیق داستانهای آن با موقعیتهای زندگی دارد.

این شخص پس از خواندن داستان طوقی و کبوترهای همبندش تصمیم می گیرد نوشته ی دور و درازی بنویسد و در آن “جامعه“ را به “کبوتران در بند“ تشبیه کرده و نتیجه بگیرد که همه ی مردمان یک کشور باید در یک مسیر حرکت و فکر کنند تا تور بلند شود و “صیاد“ جا بماند. پس از نوشتن٫ با رضایت به خواب رفت. خواب دید بین چندین کبوتر ایستاده است که همه به یک نقطه خیره اند. مسیر نگاهشان را دنبال کرد و چهره ی پر ابهت طوقی را تشخیص داد که در همان لحظه گفت: “حرکت!“ و همه شروع به بال زدن کردند. پس از بلند شدن و دور شدن از صیاد٫ طوقی ماجرای دوست موشش که قرار بود بندها را بجود تعریف کرد و با بال مسیری که باید پرواز می کردند را نشان داد. در خواب برخلاف داستان صدای چند کبوتر درآمد که از موشها خوششان نمی آمد. طوقی به بقیه نگاهی کرد و گفت :“ وضع ما مثل سرنشینان کشتی است و نمی شود هرکسی زیر پای خودش را سوراخ کند.“ این جمله برای کبوترهای دیگر منطقی بود و با نوک به آن چند کبوتر ضدموش حمله کردند. خود نویسنده هم با نوکش به یکی از کبوترهای بقل دستی زد. بلاخره به منزل موش رسیدند که برخلاف تصور٫ در بسیار بزرگی داشت. طوقی موش را صدا کرد و موش شروع به جویدن طنابها از اطراف طوقی کرد. وقتی طوقی و چند کبوتر کنارش آزاد شدند٫ در بزرگ باز شد و گرازی به کبوترهای در بند مانده حمله کرد. نویسنده با تکانی از خواب پرید و بعد از چند لحظه دوباره به خواب رفت.
باز هم در خواب بین کبوترها بود و طوقی در آستانه ی فرمان حرکت٫ که این بار نویسنده پیشدستی کرد و فریاد زد: “گراااززز! گرااااززز!“. در حالیکه کبوترهای کناری با تعجب نگاهش می کردند٫ نقشه ی طوقی برای کشاندن کبوترها پیش گراز را گفت. بین کبوترها همهمه ای شد. طوقی با متانت از کشتی و سرنشینانش گفت و وقتی نویسنده دوباره اعتراض کرد نوکهای اطرافیانش را دید که به سمتش می آمدند. باز هم با تکانی از خواب پرید ولی بعد از چند لحظه دوباره به خواب رفت.

اینبار هم در میان کبوترها بود و طوقی را آمده به فرمان دید. داشت خود را آماده می کرد که توضیح دهد یک تمثیل لزوما برای هر شرایطی کاربرد ندارد ولی بال چپ طوقی ناگهان بالا رفت و دچار حرکات عجیبی شد. همه با تعجب به طوقی که بقیه ی بدنش هم حالا تشنج داشت نگاه کردند و مشخص شد که او در حال سنکوپ کردن است. پس از لحظاتی در میان نگاههای متعجب کبوترها٫ طوقی مرد و همه دوباره شروع به بال و پر زدن جداگانه کردند. نویسنده تلاش می کرد نقش طوقی را برعهده بگیرد ولی صیاد در حال نزدیک شدن بود. با رسیدن صیاد از خواب پرید و بعد از چند لحظه دوباره به خواب رفت.

در خواب باز هم بین کبوترها بود ولی اینبار در فضایی متفاوت. خبری از طوقی نبود و کبوترها در دسته های مختلف در جهتهای متفاوت بال می زدند و با هم راجع به موشهایی که می شناختند و آدرسشان بحث می کردند. بلاخره قرار گذاشتند که به آدرس موشی که کبوترهای مرکز تور می دادند بروند تا موش قبل از رسیدن به آنها بقیه ی طنابها را بجود. بعد از عملی شدن این نقشه بلاخره همه ی کبوترها آزاد شدند و در آسمان پرواز کردند و به چمنزاری رسیدند. یکی از کبوترها دانه هایی روی زمین دید و بقیه هم به سمت دانه ها رفتند و روی زمین نشستند ناگهان صیادی دیگر که پشت یک درخت پنهان شده بود شروع به دویدن به سمت کبوترها که باز در تور افتاده بودند کرد. نویسنده از خواب پرید و بعد از چند لحظه دوباره به خواب رفت.

خواب دید که باز هم بین کبوترهاست ولی اینبار توری در کار نبود. کبوترها چند دسته شده بودند و هر دسته چند کبوتر با عینکهای سنگین بر چشم و کتابهایی که با استیکرهای رنگی تزیین شده بود داشتند. دسته ها مشغول نوک زدن همدیگر و بعضا کوبیدن کتابها بر سر هم بودند. از دور می شد شبح صیاد را دید که در حال دویدن بود و صدایی شبیه خرناس گراز هم به گوش می رسید.

نویسنده از خواب پرید و چند لحظه روی تخت نشست. نوشته اش که کنار تخت گذاشته بود را در سطل زباله انداخت و دوباره خوابید. اینبار خواب دید که کنار ساحل دریایی بود و طوقی و گراز دست در دست هم لب ساحل می دویدند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نیما فریبرزی ,ابوالفضل مولوی ,زهرابادره (آنا) ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (28/5/1397),مجتبی صمدیار (28/5/1397),مبینا صادقی (1/6/1397),مبینا صادقی (3/6/1397),نیما فریبرزی (3/6/1397),ابوالحسن اکبری (4/6/1397),ابوالفضل مولوی (19/6/1397),مبینا صادقی (26/6/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 17:39

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی چرا نوشته هات اینقدر خوشگل و متفاوته
احساس میکنم نوشته های سالینجر رو میخونم
همشون یه استعداد عجیب غریبی رو نشون میده


ماهی موزی - دیوید .جی . سالینجر رو بخون


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مهر 1397 - 19:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود.@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.