لیوان جادویی


در زمانهای قدیم زن و شوهری فقیری به همراه دو فرزند کوچک خود زندگی میکردنند، آنها با زحمت فراوان از پس خرج و مخارج زندگی بر می آمدند و روزهای زندگی به سختی می گذشت.
زن و شوهر آرزوهای زیادی داشتند و روز و شب آنها را در ذهن خود مرور میکردند.
در یکی از روزهای سرد زمستان مرد خانواده، در حالی که در سرما به خود می لرزید و خسته و نا امید به طرف خانه در حرکت بود، متوجه چیزی در میان برفها شد.
نزدیک رفت و آن را برداشت، خوب که نگاه کرد! شبیه لیوانی کهنه و فلزی بود، کمی زنگ زده به نظر میرسید و روی بدنه آن نقش هایی از گل و گیاه بود.
فکر کرد بهتر است آن را بردارد شاید به درد بخورد.
هنگامی که به خانه رسید، همسرش درب را با هیجان باز کرد، او منتظر بود شوهرش با دست پر به خانه بیاید، نگاهی انداخت و دستان خالی او و لیوان کهنه ای که همراهش بود را دید، نا امید به داخل خانه بازگشت.
مرد لیوان را روی میز گذاشت، و گوشه ای دراز کشید و از شدت خستگی به خواب فرو رفت.
نیمه های شب، مرد از شدت تشنگی از خواب بیدار شد و به طرف آشپزخانه برای خوردن آب رفت و پس از کمی جستجو، هیچ وسیله ای برای خوردن آب پیدا نکرد.
در همان لحظه متوجه لیوان فلزی روی میز شد.
و آن را برداشت و از آب پر کرد، در تاریکی شب نوری عجیب اطراف لیوان پیچید، مرد خواب آلود و خسته توجهی نکرد و بیشتر در فکر این بود که چه می شد آنها هم ثروتمند بودند و در آسایش و آرامش زندگی می کردند! و سپس آب را نوشید و خوابید.
آن شب خواب عجیبی دید، او ثروتمند و خوشحال بود.
صبح شد و او مثل روزهای گذشته برای پیدا کردن کار از خانه خارج شد.
در بین راه یکی از دوستان قدیمی اش را دید که شادمان به او پیشنهاد کاری با درآمدی بالا در یک شرکت بزرگ را داد، با عجله به خانه بازگشت تا خوشحالی اش را با همسرش سهیم شود.
هنگامی که وارد منزل شد همسرش را شادمان دید او نیز خبری داشت! یکی از خویشاوندانش سرمایه ای به ارث گذاشته بود. هر دو بسیار شادمان بودند.
چند سالی ثروتمند و آسوده زندگی کردند. در یکی از روزها زن در حال مرتب کردن آشپزخانه بود که متوجه لیوان کهنه شد، دیگر نیازی به آن نبود و درمیان وسایل به درد نخور و زباله آن را بیرون از منزل گذاشت.
فردای آن روز هنگامی که مرد به محل کارش رفت متوجه شد که شرکتش به دلیل ورشکستگی و بدهی بسته شده بود و او نیز بیکار شده، و مجبور شد بخاطر چک ها و بخشی از بدهی ها سرمایه خود را از دست بدهد.
آنها دوباره فقیر شده بودند، و بی خبر از اینکه آن لیوان جادویی بود، و با ازدست دادنش ثروت و سرمایه خود را نیز از دست داده بودند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود کوشانی (1/8/1397),مسعود کوشانی (1/8/1397),زهرا میرزایی (4/8/1397),مجتبی صمدیار (8/8/1397),ابوالحسن اکبری (19/8/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 22:12

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.