خصلت


مردی تنها در کلبه ای چوبی میان جنگلی دور افتاده زندگی میکرد.
یکی از روزها که برای جمع کردن هیزم بیرون از کلبه رفته بود، بچه کفتاری نظرش راجلب کرد، که کنار جسد بی جان مادرش بی حرکت ایستاده بود.
مرد نتوانست بی تفاوت باشد و او را تنها و گرسنه رها کند، بنابراین بچه کفتار را با خود به کلبه برد، تا از او مراقبت کند.
مرد تنها هر روز مقداری از غذای خود را به او می داد، و هر روز هنگام غذا دادن، بچه کفتار قسمتی از بدن او را زخمی می کرد، اما مرد توجهی نمی کرد و گمان میکرد بخاطر گرسنگی زیاد کفتار ویا بی دقتی خودش بوده.
ماه ها جریان به همین منوال می گذشت و بچه کفتار بزرگ و بزرگتر شد، تا اینکه یکی از روزها مرد مشغول غذا دادن بود که کفتار با یک حرکت ناگهانی به گردن مرد حمله کرد و او را زخمی نمود.
شدت جراحت و زخم به حدی زیاد بود که مرد نتوانست چند ساعتی بیشتر دوام بیاورد، و در نتیجه جان خود را از دست داد.
نیکی و محبت به انسان های بی کفایت هیچ گاه سودی نخواهد داشت، و ما همواره کاری بی نتیجه و به زیان خویش انجام داده ایم.
م.ک
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود کوشانی (1/8/1397),مسعود کوشانی (1/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.