یلدای احساس

به نام آفریدگار کاینات
وزش باد،درختان را به پای کوبی دعوت کرده است.آسمان بارش ستارگان سپیدش را پیشکش نموده وخورشید غروب دل انگیزش را با شفق آرایش داده است تا شب یلدا با تابلوی هفت رنگش به انتظار صبح پایان بنشیند وآدم برفی در کنار درخت کاج به قد قامت ایستاده به تماشای زندگی زمستانی اش در کنار تیر چراغ برق نشسته است.
آدم برفی از تازیانه های بی رحم طوفان هراسی ندارد وخود رت برترین موجود می پندارد که یارای مقابله با چنین قدرتی را داراست ومغرورانه با چشمانی از جنس دو قلوه سنگ دور وبرش را ور انداز می کند.ناگاه ،پرنده ای بر روی دماغ شاخه ای پیچ مانندش فرود آمد.پرنده ی لرزان به چشمان آدم برفی التماس کنان ،خیره شدتا بلکه آدم برفی او را پناه دهد،اما آدم برفی با عطسه ای او را بی رحمانه به سمت کاج پرتاب نمود.قبل از اینکه پای پرنده به خانه ی درختی اش ،پاگشا شود.جان به جان آفرین تسلیم نمود وآدم برفی با چشمانی سرشار از نفرت به او خیره شد.
کاج گفت:-) مگر قلبت هم از پاره سنگ ساخته شده است که نتوانستی پناهش دهی.آدم برفی چشم غره ای به کاج انداخت وگفت:-) به من ربطی نداشت،هر کس مسئول جان خودش است.کاج با ناراحتی به خود تکانکی داد تا برگ های یخ زده اش همچون آبشاری ریزش کنند.اطراف کاج را فرش برگ سبز وزردی با زمینه ی سپید در بر گرفت.کاج گفت:-) با کدامین گناه ،او را محکوم به مرگ کردی؟ آدم برفی بی اعتنا به او در امتداد جاده ای را می نگریست که رد پا های کوچک و بزرگ در میان خطوط ناپیوسته لاستیک ها از بین رفته بود.
وگفت:-) چه کسی او را محکوم کرد؟این سرنوشتش بود که در سرشتش نوشته شده بود.قانون طبیعت.هر کس قوی تر باشد،زندگی خواهد کرد وهر کس ضعیف تر باشد،مرگ در انتظارش خواهد نشست.
گویا ،باد آرام گرفته است که به آرامی کاج را به سمت آدم بر فی خم نمود.کاج با چشمان سبز وزرد یخ زده اش به چشمان آدم برفی خیره شد وبعد از کمی مکث گفت:-) کدام قانون؟ پس قانون کمک کردن چه می شود؟
آدم بر فی با دهن گود افتاده اش که انگار برفها را از داخلش خالی نموده اند،قهقه ای سر کشید وبا چشمانی که برق می زد با تعجب گفت:-) کمک؟ اوه،چه کلمه ی درد ناکی است؟ مگر کسی به من کمک می کند؟چرا باید به آنانی که آرزوی مرگم را دارند وهر لحظه بی صبرانه انتظار نابودی ام را می کشند،کمک کنم؟
کاج قامت راست کرد وگفت:-) کسی آرزوی مرگ تو را نکرده است،چرا حرف بی خود می زنی؟آدم برفی در حالی که با شادی به ریزش برف نگاه می کردگفت:-) مگر تو نمی دانی که با گرم تر شدن ونباریدن برف من نابود خواهم شد.آرزوی گرما،یعنی آرزوی مرگ من.
کاج به خود تکانی داد وگفت:-) چقدر خود خواهی ،براستی که قلبت هم ،همانند خودت از یخ ساخته شده است که نمی شود آن را زلال ونر م ساخت.
آدم برفی در حالی که به خود واستقامتش می بالید،گفت:-) من که تا صبح دوام نخواهم آورد وصبح یلدا را نخواهم دید.
کاج خنده ای با تمسخر سر داد وگفت:-) چه کسی گفته است که آدم برفی،که آنم آدم برفی در بوران دوام نخواهد آورد.
آدم برفی گفت:-) رهگذرانی که از کنارم می گذشتند وهر کدام خدشه ای به من وارد آوردند.از تغییر آب وهوا ودرگونی سرما خبر می دادند واز این قضیه هم کاملا خشنود وراضی به نظر می رسیدند،بدون آنکه ،ذره ای به عمر کوتاه من بیاندیشند.
کاج،آرایش سبز با شکوفه های سپید ریز گلداری به خود گرفته است،گفت:-) اگر هم تا صبح نمانی،حق نداری با نفرت بروی ونام بدی از خود پا بر جا بگذاری.تو نباید به خاطر ،ظلم چند چیز وچند کس،همه را مقصر بدانی وبه خاطر زخمهای کهنه ای که آسمان با سخاوتمندی اش،آنان را پوشانده است،دیگران را باز خواست کنی.
آدم برفی با چشمانی که خشم از آنان می بارید گفت:-) برای تو گفتن،این حرفها،آسان است.امشب،یلدا را به سر می بری وچند روز دیگر،کریسمس را در پیش داری وسالهای متوالی،این تکرار ها تو را دلشاد خواهد کرد.
باد،تصمیم به وزیدن گرفته است وکاج را به هر سو می کشاند تا شکوفه های سپید یخی اش با او،وداع گویند.
کاج،در حالی که می لرزید،گفت:-) برای من ،آنچه که گفتی،اهمیت ندارد،جز خوشحال کردن ،دیگران وکمک به آنان تا لحظه آخر.
آدم برفی که پا بر جا واستوار در بوران ایستاده است،گفت:-) حتی به آدم برفی.
کاج،با صدایی که از آن رعشه می بارید،گفت:-) آری،حتی به آدم برفی
باد،بر شدت تازیانه هایش،افزوده است،از آسمان،بلور های سرما می بارد.صدای سکوت رعب انگیز ،فضا را آلوده ساخته است و،وحشت خود را به هیجان باد،پیوند داده است.از مهتاب خبری نیست تا از شدت تاریکی ها،بکاهد.در تاریکی وسایه روشن ها،در فاصله دورتری چند درخت به هم گره می خورند.
در سکوت رعب انگیزطوفانی،ناگاه،طنین،شکسته شدن در فضا می پیچد وسکوت را می پیچاند.کاخ آرزوهای کاج رو به ویرانی نهاده است،کاج نیمه خیز شده است وزندگی اش به بندی آویزان است.نگاهش،غرق التماس در تلاقی نگاه آدم برفی،می پیچد.از نگاهش ضجه می بارد،ضجه ای،برای زندگی،برای حیات و دیدن صبح امید.
طولا نی ترین شب سال به غروب نشست وصبح امید،طلوعی دوباره را آغاز نموده است.خوان سپید برف،همه جا گسترانده شده ودرخشش انعکاس برف،روشنایی های،دگر را زیر سوال برده است.درخت کاج،قد قامت علم کرده است وچندپرنده بر فراز،برگهایش،جست وخیز می کنندوتکه بلور یخی قلبی در کنار کاج دیده می شود.
...یلدا،خود را به تاریخ سپرد وکریسمس از راه رسید،بارش برف در زیر،نور چراغ برقها،زمین را به آسمان پیوند می دهد،گویا نور راهش را در میان بارش برفها به ملکوت پیدا کرده است.در کنار یکی از تیر های چراغ برق ها،درخت عجیبی دیده می شود.درخت کاجی که انگار،دوقلوه سنگ،چشمانش را هویدا ساخته است،شاخه ی پر پیچ وتابش،دماغش را شکل داده است وریزش ،برگهای آلوده اش،دهانش را ،شکل داده است.کاج قد قامت ایستاده،با چشمانی که از آن عشق به زندگی می بارد،انتظار می کشد،انتظار یلدای دیگر وآدم برفی های دگرو...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (1/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),ابوالحسن اکبری (19/11/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (18/12/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 12:49

سلام بانوی فرهیخته

"یلدای احساس "از آن دست داستانهاییست که بی تردید می توان گفت جزء داستان های ناتورالیسمی قرار می گیرد و خب در مخاطب شناسی امروز که بیشتر به داستان های انسان محور گرایش دارند ، مخاطب خاص خود را جذب می کند.
در داستان یلدای احساس نماد ها و تفکرات جالبی وجود دارد . قرار دادن دو شخصیت از دو جنس متفاوت!
یکی همیشه سبز و دیگری با عمری کوتاه
تضاد جالبی که داستان را به قصه نزدیک و نزدیک تر می کند. زیرا در داستان شخصیت خاکستری وجود ندارد . شخصیت ها در تضاد یک دیگر هستند . یکی سرد و دل مرده و دیگری گرم و همیشه زنده!
انتخاب جالبیست.
و جالب توجه تر در داستان این است که در مقابل نظریه داروین اندیشه ای در تضادش ، شکل می گیرد . اندیشه ای که کاج در جواب آدم برفی می دهد " کمک کردن "
با شرایطی که داروین در آن زمان داشت و با شرایطی که علم در این زمان پیدا کرده است و دیگر حتی اتم را هم شکافته اند، نظریه داروین کمی رنگ میبازد اما هنوز آثارش پابرجاست.
مگر اینکه شعور شکل بگیرد و تفکر در پیدا کردن راه حل بوجود آید . از آنجا که داستانهای ناتورالیسمی تحدتاثیر این نظریه بوجود آمده اند در این داستان هم ما شاهد آن هستیم.
و خب انگار فقط کالبد است که فنا می شود اما روح اندیشه همچنان می ماند.
نگارش داستان نیاز بازنویسی دارد تا راحت تر خوانده شود، مخصوصا انتها

داستان خوبی بود و لذت بردم
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط ترنم سرخسی Members  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 21:33

سلام ودرود بر بانوی دانا ونکته سنج داستانک
نظرتان بسیار،بسیار برایم ارزشمند است ونکاتی را یاد آوری کرد که از آنان غفلت ورزیده ام.سعی می کنم،حتما در آینده به آنان عمل کنم.راستش را بخواهید،فکر می کردم،فضا سازی باعث شود،بعد شبه قصه ای نوشته از بین برود ونیاز به شخصیت سوم نباشد که باعث طولانی تر شدن شود که از حوصله خارج شود،که البته،کاملا اشتباه بوده است.در دبیرستان رشته ام تجربی بود به اقتضای رشته ،مطالبی در مورد داروین خوانده ام از جمله این که،داروین ،پایه حیات را از داخل حباب های اقیا نوسی


@مریم مقدسی توسط ترنم سرخسی Members  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 22:29

ببخشید،اشتباهی،کلید را فشار دادم.خوب کجا بودم.داروین حیات را از تغییر شکل مواد معدنی می دانست که با هم تر کیب شده ومواد عالی نیتروژن دار را شکل دادوکم کم،حیات تکامل یافت تا به اینجا رسید .اما دانشمندان بعد از او نظریه سوپ بنیادین را دادند که حیات در حباب های اقیانوسی شکل گرفت وامروز نظریات تلفیقی داروین را شاهد هستیم.نمی دانم ،داروین به خالق مواد معدنی هم فکر می کرده یا نه،چون در واقع حیات از آنجا شروع شد.انسان هم که در آخر تکامل قرار داشت،اما به آدم وحوا فکر نکرد
وهمین طور به روح که در کالبد موجودات دمیده شد وبر آنان هویت داد.
در ضمن زیاد خود را متعلق به سبک امیل زولا نمی دانم،چرا که وابستگی به سبکی باعث قید وبند می شودوفقط آنچه را که ناخود آگاه در ذهنم جرقه می زند بر صفحه دفتر می آورم
همه کاینات آن هم با زبان بی زبانی،تدبیر خداوند را باز گو می کنند،نهج البلاغه.همه آنچه در زمین و آسمان است،ذکر خدا را می کنند،اشاره ای به قرآن،در نتیجه می توان درتخیل هم به همه شعور داد.بحث خیلی سنگین شد،البته اهل بحث نیستم ،بهتر بگذریم از داروین وامیل و..
یه خاطره،سالها پیش در،امتحان انشای ترم۱داستانی تخیلی از دریا نوشتم که البته بین دانش آموزان دوشیفت اول شدم اما نمره کامل را نگرفتم .دبیر مان گفت دونمره مربوط به نگارش است که شما از آن بی نصیب می مانید،سال بعدش اگر چه خیلی از انشا های مدرسه،به قلم من ،نوشته می شد،آنان نمره کامل را می گرفتم ومن ناکامل.فکر کنم باید یک کلاس نگارشی ثبت نام کنم تا تافلش را بگیرم.شوخی بود،به دل نگیرید
سپاس از حضور پر مهرتان،نویسا وپایدار بمانید.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ترنم سرخسی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 11:50

سلام ودرود فراوان بر استاد اکبری
با سپاس بی کران از لطفتان و ،وقت با ارزشی که صرف خوانش داستان کردید.
همیشه نویسا وپایدار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.