فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود.
آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید.
هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد.

شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی زندگی موج می زند،لبانش رنگ دلباخته یار با فنجانی چای داغ که بخارش کرشمه به لب می اندارد به پذیرایی همسرش می شتابد.

همسر لبخند به لب، با روز نامه ای در دست از زیر چشمان دومش با تحسین به همسفرش خیره شده است.

همسران به نشانه ی سلامتی فنجانها را مقابل چشمان هم می گیرند وبا تبسم های عاشقانه ،
شروع به نوشیدن ،نوش دارو زندگی می کنند.
تلویزیون اخبار ساعت نه شب را پخش می کند.ار همه جای دنیا در این ویترین کوچک خبر جا گرفته است.خبر های گسل کننده وبی روح که بوی مرگ می دهد.

در آن سر دنیا چند نفر با تیر بار کشته شدند،در این سوی دنیا کشتی ها در طوفان ناپدید شدند، سانحه هوایی جان پانصد نفر را گرفت، دو قطار به هم بر خوردند،حادثه تروریستی در شهری مذهبی.در ادامه گوینده خبر،از مردم می خواهد تا در بحران یخبندان برای پرندگان دانه بپاشند وحیوانات را از خود نرانند واز همه مهمتر،به یاد بی خانمان ها باشند،حتی با دادن یک لباس گرم.


هوا دم کرده است ،گرمش شده است،حرارت بدنش بالا رفته است،احساس فشار سنگینی روی سینه اش امانش را بریده است.
چشمانش را می گشاید ،پتوی کهنه ای رویش کشیده شده است.

صدای به هم لرزیدن دندانهایش را می شنود، حس زندگی در پاهایش از رمق افتاده است.

کلاع سیاهی که مدتها بالای دیوار نیم شکسته ،نشسته بود وهراز گاهی قار قاری سر می داد،در پوشش برف آرام آرام کنارش به زمین می لغزد وآخرین نفس های حیاتش را با نا باوری ادا می کند.
توله سگی ،آنطرف تر از خود صدای عجیب وعریب در می آوردوبه خود می لولد،صدای جیع گربه ها می پیچد.
تمام تنش کرخ شده است،به سختی نفس می کشد،گوشهایش سنگین شده است،در سرش احساس گرانباری می کند.
به دور دستها چشم دوخته است اما می داند ،انتظار فایده ای ندارد.
چشم براه است .
ناآگاه احساس سبکی عجیبی را که تا به حال تجربه اش نکر ده است را درک می کند.
همه توانش را متمر کز می کند تا بر خیزد اما نمی تواندو...
با تمام وجود وبا چشمانی منتظر ومشتی نیمه باز که گرد مواد آن با برف ،هم جامه شد .فریاد کشید ؛
امروز.
فقط به خاطر تو




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (10/2/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1398),محمد علی قجه (11/2/1398),نصرالدین بهاروند (17/2/1398),فاطمه سادات حيدري (26/2/1398),مهشید سلیمی نبی (28/2/1398),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.