فصل چهار (رمان عشق واقعی)



فصل4

پیامش رو تا اخرش خوندم نگاهی به پشت سرم به طناز کردم و دیدم که گوشه چشمش یه قطره اشک داره میاد پایین کمی متحول شدم و با خودم کلنجار رفتم که چرا باهاش اینکار کردم که ناراحت بشه اما خوشمم نمی یومد که همش با من باشه و باهم ارتباط داشته باشیم تا حدود ساعت ۸ صبح جلو ماشین با خودم فکر می کردم نگاهم جلو ماشین به خیابون بود و خیلی کم پلک می زدم و فکر و ذهنم با اون و رابطمون بود تا رسیدیم به امامزاده دیگه برا صرف صبحونه و استراخت همه پیاده شدن اما انبار دیگه طناز خواب نبود و حتی زود تر از من پیاده شد رفت به طرف دختر فامیلشون که با صدای طناز فهمیدم که چه کسیش میشه

طناز-دختر خاله بیا بریم

می دونستم که همه چیزو به اون گفته اخه نماز صبح هم با اون اومد جلو چشمام و من رفتم و نگذاشتم بحرفن یعنی حرفی بزننید

وقتی پیاده شدیم و رفتیم به طرف امامزاده و فرشی انداختیم و رفتیم پنیر و نون و خامه و مربا و اینا خریدیم تا بخوریم و بعد بریم به امامزاده و زیارت بخونیم صبحونه که تموم شد حدود ساعت ۹ بود که صبحونمون اخراش بود بعدش رفتم تنهایی به خرید وقتی اخرین مغازه رو بیرون اومد یه نفر

طناز-امین اقا

روم و برگردوندم دیدم طناز هست و داره بدو بدو میاد با دختر خاله اش پیشم

شاید بگید چقدر غرور دارم اما واقعا حوصله نداشتم و البته نازم نمی کردم وقتی رسید

-بفرمایید امرتون خانم

طناز-حالا دیگه تنهایی میری خرید

خیلی جدی و محکم و سفت جواب دادم که

-شما وکیل من هستین؟¿

طناز-خیر

-پس لطفا نظر ندید و مزه نپرونید

طناز-چشم اما ....

گلی که توی دستش بود و به طرف من گرفت و در همین موقع

دختر خاله-گل رزه لطفا این معذرت خواهی و قبول کنید

-میدونم گل رزه اما من رز پسند نیستم

دختر خاله طناز-یعنی گل رز و دوست ندارید

-چرا اما میلی به اشتی ، زیاد ندارم

دختر خاله-ببخشید من خودم و معرفی نکردم من لاله دختر خاله طنازم ، طناز ماجرارو برام تعریف کرده و منم دارم کمکش می کنم تا رابطه اتون دوباره جوش بخوره خیلی قهرتون درباره چیز پیش پا افتاده ایست ها کمی فک کنید و لطفا طناز و تنها نگذارید در همین موقع یاد متنی افتادم که این بود:


وقتی یکی از زندگیت میره بیرون

نه شعار بده (گور بابای قبلیا ، سلام می کنم به بعدیا)


نه فحش بده(رفت به درک)


نه ادا در بیار (نباشی دوستام هستن)


آنقدر با وقار زندگی کن

که برگرده بگه: میشه یه فرصت دیگه بهم بدید؟

توی این فکر بودم و حواسم توی این چند جمله بود که خودم رو رو به روی طنازم دیدم که زانو زده جلوم و میگه

منو ببخش

باخودم گفتم که من با وقار بودم و بهش بدون هیچ منتی فرصت می دم

گل رو ازش گرفتم و نشستم روی انگشتای پام و بهش

طناز-توام منو ببخش

در همین حال لبخند قشنگی روی لب لاله دختر خاله اش نشست

لاله-انشاالله ادامه باهم بودنتون به بهترین شکل باشه

من و طنازم تشکر کردیم و او

لاله-من تنهاتون می گذارم

و بعد رفت و من و طناز هم رفتیم به زیارت و بعد زیارت من رفتم از لاله خانم مخفیانه از طناز و چیزایی که دوست داره و تاریخ تولدش که چند روز دیگه بود و قرار بود همه براش تولد بگیرن

لاله-پسر خاله اش خیلی طناز و دوست داره و براش قراره بگیره موبایل گرفته و من باید رو دستش بزنم و توی ادامه حرفاش گفت طناز تو رو بیشتر دوست داره و گفت که لاله هم طرف منه و طرف پسر خاله اش نیست راه افتادم که برم به ماشین وقتی سوار شدم رفتم که کنار راننده بشینم که یک دفعه طناز

طناز-من تنهام بیا بغلم خیلی دلم برات تنگ شده و دلم گرفته

بغلش نشسته بودم اما تو عالم خودم بودم و هیچ چیز نمی گفتم با خودم فکر می کردم و به صندلی جلو خیره شده بود و پلک نمی زدم

توی این فکر بودم که یعنی من رقیب پسر خالشم

یعنی من الان تو زندگیش کیم

و هزاران فکر و خیال دیگه که توی سرم راه می رفت

بعد از 10 دقیقه فکر و خیال ، طناز به خودم آورد و

طناز-میشه باهم راحت باشیم و من شما رو امین خطاب کنم

-چرا که نه حتما

لبخندی زد و

طناز-داداش میشه برام نت بگیری

-نت می خوری

خندید و

طناز-شوخی رو شروع کردی ها

توی ذهنم این بود و یاد این جمله افتادم که

هرکی آنلاین تره ، تنهاتره

-چون تنهایی نت می خوری

دوباره خندید و

طناز-اره عزیزم

-یه مامله می کنیم

طناز-چی؟

-من بیشتر باهاتم و در دسترسم برات و نصف اینترنت چند روز پیش برات می خرم قبول؟

طناز-اخه مزاحمت میشم داداشی

-من خودم هم می خوام برا نتم این کار و بکنم

-میای؟

طناز-با کمال میل

گوشیش و گرفتم و نت کمتر از دیروز براش خریدم

-توی چه برنامه هایی هستی یه روزه نت می خوری

طناز-هرچی فک کنی

سوالات ادامه یافت تا برای ناهار امامزاده وایسادیم و پیاده شدیم طناز با اسرار من اومد تا بریم ناهار با لاله خانم که او هم سنش دور و بر طناز اما بزرگتر بود و یه دختر شیک و قشنگ اما طناز قشنگ تر بود

@نوشته محمد امین
#یک قدم تا قلم

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (10/10/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.