فصل پنج (رمان عشق واقعی)



فصل5

بعد از زیارت و وضو نماز قرار شد سه تایی بریم به رستوران شیک اونجا

رفتیم و یه میز دنج سه نفری پیدا کردیم نشستیم و بعد 2 دقیقه گارسن اومد تا سفارشات رو بگیره سفارش دادیم من و طناز که پیتزا و لاله خانمم که ساندویچ

غذا رو که خوردیم من رفتم حساب کنم که پدر طناز و اینا اونجا بودن که نگذاشت حساب کنم

پدر طناز-همین که با دختریمی کلی ازت ممنونم

-خواهش می کنم

بیرون اومدیم و رفتیم قدم زدیم باد خوبی میومد منم گوشی به دست داشتم با یکی از دوستام گپ می زدم

طناز-میشه بپرسم با کی داری گپ می زنی

-برا چی

طناز-می خوام ببینم پسره یا دختره

نگاش کرد که چشماش پر از کنجکاوی بود

-مگه من میگم با کی نت می خوری و با کی نمی خوری ؟

طناز-توام بپرس تو داداشمی کنجکاوم

-معلومه از چشمات حس کنجکاوی و فهمیدم

-گوشیت رو بده من چک کنم

طناز-الان ؟

-پ ن پ فردا

طناز-الان نه

-پس منم اصلا نه ، کی من هستی می خوای برای من تکلیف تعیین کنی؟

لاله-لطفا تمومش کنید

طناز-اصلا ببخشید

-زندگی من به هیچ کسی ربطی نداره ، گرفتی؟

طناز-اره

-بیاید از هوا و فضا لذت ببریم

بعد با پیشنهاد من و قبول کردن لاله و طناز رفتیم به یه کافی شاپ

وارد شدیم که لاله در گوشم خیلی اروم گفت

لاله-شایان اینجاست

منم خیلی اروم

-کی؟!؟

لاله-شایان پسر خاله طناز اونی که می خوادش

رگم و میزدی خون در نمی اومد

-به درک

لاله-ببین با دوستاشه خیلی قلدره

-من قلدر ترم

تا نشستیم اومد سراغمون و شایان

شایان-طناز چرا همراه این عوضی هستی

تا اومد طناز جواب بده حرفش رو قطع کردم و

-برو گم شو و بزن به چاک تا پرم به پرت نخورده

صندلیم و کشید عقب

شایان-حرف نزن

-اقای محترم با تمام احترام بهت دارم می گم دیگه دور و بر طناز نبینمت

شایان-مگه تو کس و کارشی

طناز-اره

شایان ماتش زد و زد به چاک

از طناز برای کمکش و طرفداریم تشکر کردم و اونم جوابم و خیلی لطیف داد

به طرف ماشین رفتیم و لاله رفت به ماشین دوم کاروان و منم ماشین اول با طناز

حدود 10 دقیقه بعد ماشین حرکت کرد توی این 10 دقیقه می گفتم با خودم که واقعا من الان کجای زندگیمم ، طناز من و دوست داره ، من چطور و هزاران سوال که مغزم و به تفکر انداخته بود رو کردم به طناز و گفتم که

-واقعا شایان و نمی خوای؟ من نمی خوام مانع بشما

طناز-اون پسره ! ا حالم ازش بهم می خوره

واقعا من می خوام با تو باشم داداش امین جون

-میای دریا بریم سوار قایق بشیم

طناز-اره میام با تو قله قافم میام عزیزم

-اوکی

-کمی بی حالم میرم جلو ماشین کارم داشتی پیام بده عزیزم در جواب محبتت منم دوستت دارم

اینو که گفتم رفتم جلو ماشین نشستم و به جلو نگاه می کردم

توی این فکر بودم که شایان چه نقشه ای داره هنوز تو فکرش بودم که طناز بهم پیام داد که

بیام عقب تلفن لاله درباره شایان کارم داره

رفتم عقب و گوشی طناز و گرفتم

-سلام لاله خانم کجایین با این همه سر و صدا؟

لاله-پمپ بنزینیم زیاد نمی تونم صحبت کنم فقط شایان برا رو کم کنی شما قراره یه گوشی 500 تومنی بخره برای تولد طناز ، شما هیچ فکری کردین اقا امین؟

کمی رفتم جلو تر تا طناز نفهمه درباره چی صحبت می کنیم و بعد

-فکرایی دارم ...

لاله-شماره منو یادداشت کنید تا توی رنگ و سلیقه کمکتون کنم و اگه میشه باهم بریم بخریم

-حتما چرا که نه

لاله-شماره من اینه ...

-حتما مزاحمتون میشم

لاله-من توی تیم شمام

-بهتون زنگ می زنم الان نمی تونم صحبت کنم طناز هست

لاله-باشه

-تولد کی هست؟

لاله-۵ روز دیگه

-تشکر فعلا

لاله-خواهش می کنم خداحافظ

گوشی طناز رو دادم و رفتم جلو ماشین و یه پیام به همون شماره ای که لاله داده بود یعنی شماره خودش دادم و نوشتم که شمارم رو یادداشت کنه و بعضی اطلاعات و مثل چیز های مورد علاقه طناز ، رنگ و اینا و بگه

3 دقیقه بعد پیامم داد و این اطلاعات و مرتب و به ترتیب و با نظم بهم داد

و منم توی یه پیام بعد از خوندن پیام ها ازش تشکر کردم

کم کم نزدیک های دریا بودیم که رفتم عقب و یه چرت 40 دقیقه ای زدم و با صدای طناز و احساس لطیفش بیدار شدم ...

پیاده شدیم و راه افتادیم به سوی دریا اول رفتیم یه چیزی خوردیم یه نسکافه من و یه بستنی طناز

ازش خواستم که لاله هم بیاد باهامون البته اگه می خواد

لاله دختر خوبی بود و واقعا طرفدار من بود توی جنگ من و شایان

طناز به لاله زنگ زد و گفت که اگه می خواد همراه ما بیاد

اما لاله گفته بود که همراه پدر و مادرشه

بعدی که قطع کرد طناز تلفن رو ، بعد 2 دقیقه

لاله پیامم داد که داره میره برا جاسوسی انگار شایان با اون میره خرید و قراره اطلاعات غلط و به شایان بده

منم ازش تشکر کردم

و من و طناز راه افتادیم به سوی دریا خزر یا همون کاسپین

یه دریا عالی با ساحل درجه یک و موج های زیبا و هوای خوب و دلپذیر

طناز اومد ....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.