داستان مردگان سانسورشده( پایان فصل اول)

ببینید متاسفانه الان خرافات وبدعتها تهاجم فرهنگی همه جا بدجور رخنه کرده ما هم حس کردیم شاید به این طریق حداقل درشهرهایی که هیچ روزنامه یا نشریه ندارن ومحرومند بهتره دست به کارشیم حداقل هر دانشجودرشهر خودش اینجور طرحهایی پیاده کنه هم جوانانی جذب میشن هم خانواده این جوانان به طرف فرهنگ وهنر ایرانی اسلامی جذب میشن وافتخاری میشه برای هر خانواده.
با پوزخند جوابشو دادم پس درمورد دین ومینه با تبسمی گفتم نه اقای امیدی بهتره بری دنبال افراد دیگه من وقتشو ندارم
ادامه داد کمی فکرکنید بعد جواب بدید با اجازه .رفت .
دفعه دوم بود نیکتا خانم فکراتو کردین درمورد.....نذاشتم حرفاشو ادامه بده ابلهانه وار،گفتم البته در اون لحظه با افتخار این حرفارومیزدم
ببینید آقای محترم من حوصله این جور کارای مسخره وعصرحجری ندارم .
ببنید خانم مودبانه حرف میزد
نه شما ببینید شما درکجا زندگی میکنیدمن نمیدونم ولی جایی که من هستم فیسبوک وتانگوغیره داره درهمین وقت پژمان بود که پیام داد
بیا دیگه منتظرتم جای همیشگی
بدون خداحافظی راهم را گرفتمو رفتم با خوشحالی خودم را به پژمان رساندم با حالتی لطیفه وار قضیه امیدی را براش تعریف کردم
اونم گفت بیچاره ها نمیدونن زندگی یعنی چی اخه کی میاد این خوشکله رو برای کارهای احمقانه وعقب افتادانه ببره با ناز نگاهم کرد ،حیف نیست منم باگوشه تنگ چشم گفتم .اوه لا لا پس برای چی خوبه
پژمان باحالتی خیره زبانش ربه دور لبانش کشید
دیوونه با خنده این راگفتم
بگو،بگوخوشم میاد
چه خاطراتی الان من برای پدر ومادرم پاک ونجیب ومعصومم بیچاره ها چه خبر دارن
روزها میگذشتن دیگه چشمانم کامل کور شده بودندهنوز دادگاهی هایم ادامه داشت اعتراضات،رفت وامد برای بخشش دیگه نمتوانستم صدای گریه پژمان در ذهنم ازارم میداد
مهناز من وپژمان تصمیمون رو گرفتیم ما عاشق هم شدیم
مهناز با خشم گفت ولی این قرار ما نبود روزای اول به تو هشدار دادم ولی گوش نکردی
منم با ناراحتی گفتم هرچی بگی دیگه تموم شده کار ازکار گذشته من واون دیگه قرارمونو گذاشتیم تموم شده
مهناز درحالی که عقب عقب میرفت خیانت کارها، همتون برید به جهنم هرزه ها
با نیشخند گفتم اوه ببین کی داره از خیانت حرف میزنه بیچاره پزمان خیله وقت بود دنبال بهونه میگشت که از توخلاص بشه زدم به سیم اخر روانی چرا ولش نمیکنی دوستت نداره تو رو بارها بهش خیانت کردی درحالی که صدایم را بلند کرده بودم درخیابان غروب وسط پل عابر پیاده ازش دور شدم وشروع به دویدن کردم به پژمان زنگ زدم جریانو براش تعریف کردم دلداریم داد باید میدیدمش کنارش میبودم تا ارامش پیدا میکردم.
مرسدس سیاه رنگ یکباره پیچید بدنه اش به پایم خورد افتادم روی زمین
روانی گاریچی چه طرز رانندگیه
ارام پیاده شد قد بلند موهای دم اسبی بسته،باعینک ریبون سیاهش وبارانی مشکی لبخد زنان گفت خانم چه لقب بزرگانه ای بمن دادید من گاو چرانم ببخشید ببخشید بفرمایید برسونمت بیمارستان
ولم کن اقا با زحمت بلندشدم
حداقل برسونمت
خب زنگ بزنید شکایت کنید
اقا ول کن برو پی کارت
یعنی چی خانم من که نمیرم
گاهی ادمایی که رد میشدند فکر میکردندفامیلیم یا دعوای زن وشوهریه با تعجب رد میشدند یا باخنده
اقا من به این خانم زدم میشه شکایت کنید به پلیس 110بزنگید ولی نه تک زنگ چون اعتبار کافی برای تماس با شماروندارن! یا میگفت خانم میشه به این خانم حالی کنیدکه بامن بیاد بیمارستان حرفهایش برایم عجیب بود!
دلقک بازاری بسه اقا وبه راهم ادامه دادم!
عینکش رابه طرف بالای چشمانش برد وگفت میل خودتونه خانم وبطرف ماشینش رفت وسوارشد با یک گاز کنارم رد شد
ازدانشگاه خارج شدم یکباره هوشنگ بود بایک شاخه گل رز
نیکتاخانم امروز حالتون چطوره خانم بلندهمت ای فداکار!
با تعجب عجیبی نگاهش کردم ادامه دادمیدونم میدونم ولی دیروز وامروز تعقیبتون کردم از در وپنجره همسایه ها احوالتونو پرسیدم امروزم جهت طول ارادت اومدم خدمتتون بفرمایید
دستام لرزیدگل رو گرفتم نمیدونم چی شد انگار ازشیرین زبونیاش خوشم آمد.
خب حالا خیالم راحت شد کلاه سفیدش را برداشت به نشانه احترام وگفت با اجازه واکنارم با حالت خاصی ردشد .صدایش کردم اسمتون؟
رویش را برگرداند، هوشنگ هستم وبا لبخند ارام به حرکت کردن ادامه داد
نمیدانم هرچی به خاطرم میاد تاریک ومبهمه انگار همیشه کور بودم فقط صداها در ذهنمه
کافی شاپ همیشگی خیابان سعدی منتظر پژمان بودم سرمیز نشستم نگاه کردن ساعتم به دوروبر نگاهی انداختن بازم اون بود هوشنگ.
ای وای برمن خانم شما اینجا
عجیبه من خیله وقته میام شمارو ندیدم باز تعقیبم کردین
خیر خیر ابدا یک دوستی جدید من باهاش اشنا شدم اینجا قرار گذاشته درحین ادای این جملات به طرف صندلی روبرو یم نزدیک شد اجازه هست بنشینم
با مرددی گفتم اره بفرمایید
مرسی باهمان لباس همیشگی فقط کلاهش ابی بود.به چشمانم ذل زد یکباره گفت عجیبه من این صحنه رو توخواب دیده بودم
خنده ام گرفت
هرچه زنگ زدم گوشی را برنداشت اس ام اس دادم .جوابی نیامد.ازکافی شاپ زدم بیرون هنوز زیاد دور نشده بودم دلم شور میزد دوباره هوشنگ با ماشینش بود
خانم محترم اگه میرید جایی برسونمد
عصبانی بودم سوار شدم
سه روز گذشت نه پیامی نه تماسی هیچی،هیچی،هیچی
صبحش زنگ زد قبل از اینکه بحرفم قرار گذاشت یکساعت بعدش زدم بیرون در راه کافی شاپ بودم که جلوم ظاهر شد کمی اینور انور را پایید معلوم هست چته ؟کجایی؟با بلندی حرف میزدم
داد نزن عوضی مهناز همه چیز رو درباره هوشنگ وتو بهم گفت ! جا خوردم ! زبانم بند اومده بود!خودم دیدمتون خواستم توضیح بدم که ادامه داد خفه شو ، روی من شرط میبندی . یکباره خندیدم خواستم دفاع کنم ازخودم که حالا اینجور نیست قضیه ولی ازم دور شد هرچی صدایش کردم جوابم نداد.
بدجور درخودم بودم چند روز حال درست وحسابی نداشتم نه مهناز جواب تلفنامو میدادنه ، پژمان تصمیم گرفتم برم خونه پژمان با پیام خبرش کردم ولی هیچ
این بار نوشتم فردا میام خونه تون چند لحظه نگذشت تلفن زد
ولم کن چی میخوای ازم دیگه تموم شد بین ما
صدای خنده مهناز روشنیدم بدجور احساس حقارت کردم
گفتم باشه ببین من ازتو حامله ام جدی هم میگم فردا میام درخونه ات میله خودته گوشی روقطع کردم دوباره زنگ زد گفت من از این تهدیدا زیاد دیدم هر غلطی دلت میخواد انجام بده .
اتیش گرفته بودم دیگر چیزی برام مهم نبود .هرروز بجای درس وودانشگاه کارم شده بود به تحقیر کردن مهناز وپژمان .پژمان چندبار بهم تذکر داد ولی فکر انتقام هر روز در درونم بیشتر میشد.یکروز در کلاس مهناز با ناراحتی جلویم ایستاد وگفت دیگه دست ازسر پژمان بردار اون ماله منه حالیته بگومگومون کشید بالا حرفایی زد که میخواستم نابودش کنم
فکری بنظرم رسید شهروز که بچه شروری بود ونترس کمتر دختری با اون بود وقتی چندبار با خودشیرینی وناز وکرشمه نزدیکش شدم بهم پیشنهاد دعوت داد منم گفتم به یکشرط قبول میکنم که چند بار به بهانه ای جلوی مهناز روبگیره حرف یا سوال بپرسه
اینکه چیزی نیست باشه
بعدازمدتی گفتم اگه یکبار بتونی یکجور نقش بازی کنی که باهاش گرم بگیری منم هرچی بخوای برات انجام میدم
اون یکباره چهره اش عوض شد وخوشحالانه گفت هرچی دلم بخوادقول میدی؟
حتما هرچی بخوای میدونی چی میگم؟
اره ،اره،اره.
پشت درخت درحال گرفتن وعکس انداختن برای پژمان از طریق فیسبوکم براش فرستادم نوشتم
مهناز وشهروز درملاعام
پژمان عصری زنگ زد با صدای گرفته گفت باید فردا ببینمت کافی شاپ همیشگی
اونروز هم فکر کردم که باید همه حرفای دلموبهش بگم
همینکه از دور دیدمش تعجب کردم جلویم ایستاد .ناگهان چیزی به صورتم زد بدجور میسوخت بد جور
دیگه توزندگی من دخالت نکنی ،عوضی .پشت سرهم فحش میداد .تاریکی سوزش، تاریکی سوزش
دیگه حرفی ندارم انگار صبح شده صدای اذان این بار چقدر برام دلنشینه ولی حیف وصد حیف دیر به این دلنشینی پی بردم چون مرده بودم ارام ارام قرصها در درونم شروع به خارج کردن روحم در این جسم الوده میکنند
چهره وحشتناک پژمان ومهنازو هوشنگ ، روبرومه دریک صحرا ی خشک وسوزان،بدنشان ازش کرمهای خونی خارج میشد نگاهی به خودم کردم منم همان شکل بودم .
شماها چی میخواید اازمن چرا اینجایید
پژمان گفت ما هم مثل تو (پایان)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

علی ابراهیمی (2/10/1395),حسین شعیبی (4/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.