نسیم




رویا

مامان و بابام داشتن تلویزیون نگاه میکردن ولی من حوصله نداشتم. فردا باید شرکت میرفتم مثل آدم آهنی از صبح تا غروب کار میکردم ولی آخرش که چی؟ یک حقوق بخور و نمیر و این زندگی معمولی!
دیگه خسته شده بودم. کاش میشد زندگیم تغییر کنه یا کاش حداقل یک پسر پیدا میشد و منه زشت رو میگرفت. کلمه زشت که توی ذهنم اومد فوری منو از جام بلند کرد و پیش آینه برد. تو آینه به خودم نگاه کردم آروم گفتم خدایا من زشتم؟!
خودم که از خودم راضی بودم؛ صورت سفید، چشمای سیاه، لب و دهن معمولی، بینیمم به سایز صورتم میخورد. دختر زشتی نبودم ولی ساده بودم. لوازم آرایشم رو برداشتم و صورتمو آرایش کردم. وای خدایا! چقدر با آرایش قیافم تغییر میکنه اما زندگیمو چجوری تغییر بدم؟! اون لیسانس هتلداری که گرفتم بخوره توی سرم! آخرش شدم یک منشی! یادش بخیر دوران دانشجویی چه رویاهایی که نداشتم! با خودم فکر میکردم یک هتل پنج ستاره میزنم و مسافرهای بی شماری که حاضرن دار و ندارشونُ بدن هتل من بیان! واسه هتلم اسمم گذاشته بودم، هتل مهتاب؛ عاشق اسمم بودم، ولی عاشق وضعی که الان دارم نیستم! گاهی با خودم فکر میکنم قدیما چه آدم احمقی بودمً یعنی توی اون چهار سال دانشگاه یک بار حتی یک بار به ذهنم نیومد از کجا باید انقدر پول دربیارم تا بتونم هتل پنج ستاره بزنم؟! با این مقدار پول کمی که از شرکت میگرفتم هرگز نمی تونم حتی یک خونه کوچک بخرم!
با این فکرها اونقدر ناراحت شدم که خوابیدم. صبح با صدای گوش خراش زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. دلم میخواست به جای ساعت، شوهرم با ناز و نوازش بیدارم کنه واسه همین اول صبح اعصابم خیلی خرد شد حتی صبحونه م نخوردم. دیگه از تنهایی خسته شده بودم، دلم میخواست بمیرم تا انقدر تنها و بیچاره نباشم.
به شرکت که رفتم به هر زحمتی ظاهرمو حفظ کردم ولی از تو داغون بودم. با اینکه 25 سالم بود فقط چند تا خواستگار به دردنخور داشتم. هرکس می اومد خواستگاریم یک ایرادی داشت.
غروب که میخواستم از شرکت به خونه برگردم رئیس شرکتم، آقای قاسمی منو خواس:
- خانوم حسینی لطفاً چند دقیقه تشریف بیارید اتاقم
چشمی گفتم و به اتاقش رفتم. اون برعکس همیشه از کار حرف نمیزد، از آب و هوای این فصل میگفت و بارونی که با اومدنش همه رو خوشحال کرده. ازم پرسید:
- شما هم بارونُ دوس دارین؟
- بله، بارون قشنگه
اون به حرف زدن ادامه داد. درحالی که حرف میزد کم کم حاشیه ها رو کنار گذاشت، رفت سر اصل موضوع
اصل موضوعم حرف دلش بود یعنی خواستگاری از من! شوکه شده بودم! خدایا این مرد چی میگفت؟ همه توی شرکت میدونستن اون یک مرد چهل ساله س که زنش رو طلاق داده، حالا این به کنار ، 15 سال از من بزرگتر بود!
منو بگید مثل پینوکیو یک دروغ گنده تحویلش دادم:
- ببخشید آقای قاسمی، من قصد ازدواج ندارم
و از شرکت زدم بیرون حتی باهاش خدافظی نکردم. تا حالا با هیچ کدوم از خواستگارام هرچقدرم بد بودن انقدر بی احترامی نکرده بودم ولی حوصله این یکی رو نداشتم.
به خونه که رسیدم حالم زار بود، نشستم با صدای بلند گریه کردم. مامانم با نگرانی گفت:
- چیه؟ چی شده؟
میان گریه جواب دادم:
- مان تو رو خدا ولم کن
- آخه بگو چی شده؟ نگران نباش، بعد که گفتی ولت میکنم
- رئیسم ازم خواستگاری کرده
اول مامانم باور نکرد!
- چی میگی؟ درست حرف بزن، ببینم چی شده
- گفتم دیگه، رئیسم ازم خواستگاری کرده
خندید:
- این گریه داره؟
- آره
- چون میخوای از پیش من و بابات بری؟
- نه چون از کار بیکار شدم
- یعنی چی؟
- یعنی دیگه نمی تونم برم شرکت چون بهش جواب رد دادم
- چون جای بابابزرگمه
- تو که گفته بودی رئیست پیر نیس
- پیر نیس ولی 15 سال از من بزرگتره
- خب من خوشم نیومد
مامانم حق به جانب نگام کرد و گفت:
- توام عقل نداری ها
و از اتاقم رفت بیرون
من اونقدر گریه کردم تا خوابم برد. فردا با هزار سختی از جام بلند شدم به دکه روزنامه فروشی رفتم تا از روزنامه ها کار پیدا کنم. هرجا بگید رفتم. توی تمام مصاحبه هام قبول شدم چون 3 سال سابقه کار داشتم. بیشتر از منشی ام که کار نمیخواستم ولی کار پیدا نشد که نشد! مامانم توی این وضعیت سربه سرم میذاشت:
- آه آقای قاسمیه تو رو گرفته
ولی من حوصله این شوخی ها رو نداشتم. دنیا انگار با من لج کرده بود! انگار اصلاً آدم به حساب نمی اومدم! خدایا منو برای چی آفریدی؟ حالا سربار مامان و بابام شدم؛ صبح تا شب گریه میکنم. بالاخره مامانم طاقت نیاورد و منو پیش یک مشاور برد.
بیچاره بابام با بدبختی پول مشاوره هامو میداد، ولی به خاطر من دم نمیزد حتی دوستام واسه اینکه حالم خوب بشه دست به کار شده بودن و برام دنبال کار میگشتن ولی انگار جدی جدی دنیا جوابم کرده بود! اونقدر ناامید شده بودم که هیچی آرومم نمیکرد تا اینکه یک روز مشاور بهم گفت:
- تو که از منشی بودن و لقمه بخور و نمیر خوشت نمی یاد پس چرا انقدر ناراحتی؟ کار پیدا نمیکنی که نمیکنی!
- آخه سربار مامان و بابام شدم
- ازدواج کن که سربارشون نباشی
- کی منو میگیره؟
- تا زمانی که تو اینجوری فکر میکنی دنیام همین فکرت رو بهت نشون میده، نه هیچ چیز دیگه
- شما نمیدونید من چی میکشم؟ من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم
- ولی تو خیلی چیزها داری! من دارم می بینم!
- چی تو من می بینید که خودم نمی بینم؟!
- دست، پا، چشم، گوش، سلامتی کامل داری
فقط به همین فکر نکرده بودم! اگه خدا سلامتیمم ازم میگرف دیگه واقعاً چیزی برای از دست دادن نداشتم. خیلی ها رو توی زندگی دیده بودم در اوج جوانی با یک تصادف روی ویلچ ر نشسته بودن.
پس از سالها جانمازم رو پهن کردم و یک نماز عاشقانه برای خدا خوندم. با خودم فکر کردم توی این سالها چقدر خدا رو فراموش کرده بودم! همش به کار فکر میکردم، به شوهر، به اینکه برام هیچ خواستگار خوبی پیدا نمیشه، حقوق بخور و نمیر و مشکلاتی که داشتم اما جانمازی که گوشه اتاقم بود منو دوباره یاده خدا انداخت. بی خیال کار، بی خیال شوهر، بی خیال مشکلات، اصلاً بی خیال این دنیا، خودمو عشقه، خدامه عشقه
هفته ها گذشت و من بی خیال از عالم و آدم به زندگی ادامه میدادم. دیگه نگران چیزی نبودم. همین که خدا رو به دست آورده بودم انگار در بهشت زندگی میکردم تا اینکه خدا بهشتی زیباتر به من هدیه داد. یکی از دوستای دانشگام که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم اتفاقی در خیابون دیدم. اون، محسن برادرشوهرشُ به من معرفی کرد. خیلی زود با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم. نتیجه پنج سال کار و تلاشی که با هم کردیم هتل بزرگی بود که هر دو با هم شراکتی خریدیم. اسم هتلمونم هتل مهتاب گذاشتیم. من الان پادشاهی میکنم. زندگیه لوکس، لباسای رنگارنگ، طلا و جواهرات و خدمتکارهایی که همه چیز رو برامون آماده میکردن، میز شام و ناهاری میچینن که ما کیف میکردیم.
همه چیز مثل یک خواب بود، مثل یک رویا ولی نه خدا بیدار بود، خدا واقعیت داشت، قدرتش معلوم بود، حالا این منم که توی سخت ترین لحظه های زندگیم به این فکر میکنم خدایی اون بالاس که منو خیلی دوست داره.








شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سبحان بامداد ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (25/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/9/1395),ترنم سرخسی (25/9/1395),محمدحسین عظیمی (25/9/1395),سبحان بامداد (28/9/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.