شاخه گلی برای دلم



شاخه گلی برای دلم

پشت سر هم تلفن زنگ خورد. مجبور شدم دستامو بشورم سپس گوشی تلفن رو بردارم:
- بله
- سلام، چقدر دیر تلفن رو برمیداری؟
- دستم بند بود
- چی کار میکردی؟
- سبزی پاک میکردم
- چه عجب یک بار تو سبزی پاک کردی!
- حالا کارِت رو بگو
- کاری نداشتم، زنگ زدم حالت رو بپرسم
با خشم غریدم:
- حالم رو بپرسی یا حالم رو بگیری؟!
و محکم گوشی تلفن رو سر جاش گذاشتم. مردک دیوانه، 10 ساله دارم باهاش زندگی میکنم آدم نمیشه! لعنت به روزی که به حمید بله گفتم. وقتی هم خونه نیس زنگ میزنه ازم ایراد میگیره!
حالم اونقدر بد شد که دیگه حوصله شام پختن نداشتم. این همه زحمت بکش برای کی؟ برای کسی که قدرِ زحمتت رو نمیدونه! به حمام رفتم زیر دوش آب گرم کمی آرامش گرفتم، اون وقت دوباره به آشپزخونه رفتم مشغول به کار شدم.
شب حمید به خونه برگشت. من بی توجه به اون نشستم پای تلویزیون مشغول تماشا شدم. اون ازم پرسید:
- شام حاضره؟
- آره برو خودت بریز بخور
اون با صدای بلند گفت:
- مرجان، دخترم، واسه بابا غذا بیار
و روی مبل نشست. مرجان براش یک بشقاب غذا آورد به دستش داد. دخترمون نه سال بیشتر نداشت ولی تمام کارای باباشُ اون میکرد. بالش زیر سرش میذاشت، غذاشُ می آورد، آب دستش میداد. من بیشتر شبها با حمید جنگ داشتم و براش کوچکترین کاری نمیکردم.
حمید کمی که استراحت کرد به حرف دراومد:
- زهره مگه من امروز پای تلفن چی بهت گفتم به تیریش قبات برخورد، گوشی رو کوبیدی؟
- باهام بد حرف زدی
- چی گفتم که خودم خبر ندارم!
- گفتی چه عجب یک بار سبزی پاک کردی! آدمه قدرنشناس مگه من اولین باره سبزی پاک میکنم؟ پس اون آش و کوکو و قرمه سبزی که همیشه کوفت میکنی سبزیشو از سر قبر بابات می آرم؟!
- مودب باش، چه طرز حرف زدنه؟
- نیس تو خیلی آقا و باشخصیتی؟!
- از سرتم زیادی ام
- وای نگو حمید خان، به پات می افتم، پادشاهی تو!
به روش نیاورد مسخره ش میکنم، میخواس بیشتر حرصم بده، با لبخندی پیروزمندانه گفت:
- خودتم که داری میگی
نتونستم طاقت بیارم؛ به اتاقم رفتم خوابیدم. حمید گفت چه وقته خوابه؟ بیدارم که بودم یک ایراد دیگه ازم میگرفت.
بعد از دعوای اون شب، سعی کردم با حمید همکلام نشم ولی اون راه میرفت ازم ایراد میگرفت! کتاب میخوندم، میگفت دانشمند کافیه، استراحت کن، استراحت میکردم، میگفت چقدر بیکاری تو، حداقل تلویزیون نگاه کن، تلویزیون رو که روشن میکردم باز...
خدایا باید چی کار کنم این مرد راضی بشه؟ چند ماهی گذشت و من افسرده با خودم تکرار کردم کاش بمیرم تا اینکه یک روز در خیابون اتفاقی افتاد و منو به گذشته ها برد.
«مردی از گل فروشی خارج شد با لبخند گلی زیبا به زنی که کنارش بود هدیه داد و گفت تقدیم به دنیا جان.»
این رویداد منو یاده خاطره خودم با حمید انداخت. اشتباه از من بود که نخواستم دوران نامزدیمون طولانی تر بشه و حمید رو بهتر بشناسم.
نمیدونم اون لحظه چی شد؟ وحی نازل شد؟ یا چه صدایی منو به خودم آورد؟ زهره آخرین باری که برای خودت گل خریدی کِی بود؟ تو که چند ماهه داری میگی بمیرم، از حمیدم بدتر با خودت حرف میزنی! اونجا بود که فهمیدم مشکل از کجاس؟
تصمیم گرفتم اول با خودم آشتی کنم بعد از شوهرم و دیگران توقع داشته باشم. پس از سالها به گل فروشی رفتم برای شادی دلم یک شاخه گل رز خریدم. حمید رو دیگه نمی بینم، خیلی دوره، خیلی زیاد.

نویسنده نسیم نوید






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (30/9/1395),مریم مقدسی (1/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (1/10/1395),حسین شعیبی (4/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395), ناصرباران دوست (6/10/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 آذر 1395 - 00:13

سلام ،

به موضوع مهمی پرداخته بودید. خیلی دوست داشتم بازم ادامه می دادید. شاید شخصیت های داستانتان به راه حل درستی می رسیدن
خوب بود
موفق باشید
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.