از شوق بستنی...



از شوق بستنی...

همیشه آرزو داشتم مدیر بشم. پنج ساله دارم توی این شرکت لعنتی کار میکنم اما خبری از ترفیع شغل نیس. چند هفته س با هیچ کدوم از همکارام جز به ضرورت حرف نزدم. حوصله هیچ کس رو ندارم، همه بهم میگن تو چند وقته چت شده؟ چرا انقدر توی خودتی؟
من باز در جوابشون یک لبخند خشک زدم و گفتم خوب میشم اما بهتر از هرکس میدونم چقدر دلم از دنیا پُره!
کاش میدونستم باید چی کار کنم تا زندگیم از یکنواخت بودن در بیاد. امشب مثل شبهای قبل با قدمهایی آروم به طرف خونه رفتم ناگهان چیزی توجهم رو جلب کرد! جلوتر رفتم، دیدم یک بستنی فروشی سر کوچمون باز شده! داخل مغازه شدم، بستنی میوه ای سفارش دادم روی یک صندلی نشستم. وقتی گارسون برام آورد و رفت ناخودآگاه لبخندی به ظرف بستنی زدم. یاده دوران دیگه ای از زندگیم افتادم. بچه که بودم چقدر به بستنی علاقه داشتم! با لذت قاشق بستنی رو به دهنم گذاشتم؛ باورم نمیشد همه چیز انقدر راحت برام عوض بشه! احساسم بهم میگفت هنوز باید زندگی کنم.
چند لحظه ای که با لذت بستنیم رو خوردم و تموم کردم، تصمیم گرفتم نفس دوباره بکشم. قهر کردن با زندگی راهش نبود، زمان خودش آرزوهامو بهم هدیه میده، حالا میتونم با چیزهای کوچک، شاداب باشم.

نویسنده نسیم نوید


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (13/10/1395),زهرابادره (آنا) (13/10/1395),محمدباقر هاشمی (13/10/1395),ترنم سرخسی (13/10/1395),گلنوش دهقانپور (13/10/1395), ناصرباران دوست (13/10/1395),حسین شعیبی (13/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 دي 1395 - 12:29

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما
داستان سرشار از امید و آرزوی شما خواندم
عالی بود و انرژی بخش
موفق باشید


نام: محمدباقر هاشمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 دي 1395 - 12:40

نمایش مشخصات محمدباقر هاشمی داستانیست با شروع خیلی خوب و از این جهت آفرین بر شما اما...
خیلی خوبه که یه بستنی تونسته کاری بکنه که فردسان داستان با موقعیت پایین شغلیش کنار بیاد! و امیدوار بشه که زمان آرزوهاشو بهش هدیه کنه!
اما جای اراده و تلاشِ شخصی توی داستان خالی بود. یعنی اگه بخام نتیجه ای بگیرم اینه که: نسبت به پیرامونت بیخیال باش و سعی کن از چیزای کوچک لذت ببری...


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 دي 1395 - 12:39

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر شما
این دومین داستانی است که از شما می خوانم و لذت می برم. از داستانتان خوشم آمد. سادگی، امید، شادی بیان مسائل ساده و متداول زندگی در داستان خیلی خوب است. همیشه چنین داستان هایی را به داستان هایی که مسائلی که بیان می کنند که شاید هر ده سال یک بار اتفاق بیفتد بیشتر دوست داشته ام. موفق باشید@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.