حوض شش گوشه

شکارچی هواپیما
صبح با صدای خروس سفید بیدار شد.پیچ وتابی به خودش داد.کرسی دیگر سرد شده بود وکسی
جزعلی پیش کرسی خواب نبود.خوابیدن زیر کرسی سرد مزه نداشت علی برخاسته وبه بیرون رفت
ودست وصورتش را با آفتابه شست ،آب سرد اورا به لرزه انداخت .
به اتاق بازگشت.پدر به سر کارش یعنی همان بقالی اش رفته بودومادر وخواهرش مریم کرسی
رابرداشته بودند وفرشها را جمع می کردند تا تنور راروشن کنند.داداش محمد دراتاق مهمان داشت
درس می خواند.با آنکه ان اتاق سرد بود ولی علی هم پیش داداشش رفت.

آن روز جمعه بودیکی از روزهای سرد اسفند ماه.داداش آن سال دیپلم می گرفت وخیلی دوست
داشت که دکتر بشود.علی داداشش راخیلی دوست داشت.یادش آمد که زمان بچگی ازصندلی کاغذی
مغازه باباش برای علی دفتر درست می کرد وبرای او قصه می خواند.داداش تو کارهای فنی هم ماهر
بود .
یادشه که همون سال پاییز بود که روستا رابرق کشی کردند وداداش محمد برای خانه خودشان
وعمویش برق کشی کرد وآن روز برای اولین بار لامپ اتاقشان روشن شد چه قدر همگی خوشحال
بودند.
مادر تنور رابا تاپاله ها ی خشک شده وچوب روشن کرد وروی تنور دودکش گذاشت تادودها
بیرون برود ،بعد همه جا را جارو کرد.علی خیلی دوست داشت که کنار تنور داغ صبحانه بخورد اما
مادر اجازه نداد.وقتی تنور کمی سرد شد وآتش به خاکستر تبدیل شد ،مادر با احتیاط دودکش را در آورد
وبه حیاط برد وخواهرش هم فرش ها را پهن کرد وکرسی داغ دوباره برپا شد.
سفره ی صبحانه روی کرسی پهن شد وهمگی باهم صبحانه خوردند.صبحانه آن روز نان
وپنیرمحلی وشیره ی انگور بود.بعد از صبحانه علی دست در گردن داداش محمد کردواورا بوسید
وگفت:داداش محمد می شه کتاب قصه ی خرگوش را برام بخونی؟
_هنوزیاد نگرفتی که خودت بخونی؟
_نه کامل بلد نیستم.
_من که اونقدرآن کتاب رابرات خواندم که از حفظ شدی. بخون دوست دارم .
_آره ولی بازم
وداستان از این قرار بود که در جنگل بزرگ وزیبایی خرگوش شیطانی زندگی می کرد که همه ی
حیوانات جنگل را به نحوی اذیت می کرد ؛تا اینکه حیوانات جنگل تصمیم گرفتند تابه او درس عبرتی
بدهند پس خرگوش راگرفتند واز گوشهایش را به درختی آویزان کردند وانقدر اویزان ماند تا گوشهایش
به این درازی که هست ،شد.
وقتی قصه تمام شد علی مثل همیشه به گوشهای دراز خرگوش کلی خندید ودوباره داداش رابوسید
ورفت حیاط تا برف بازی کندوحیاط شان بزرگ بود،بااین همه پر از برف شده بود ،درخت توت کوچک
ولختشان وسط حیاط پراز برف بود.طرف انباری هم تریلی وتراکتورازبرف پوشیده بود.درگوشه ای از
حیاط علی از برف ها تپه ای درست کرده بود واز روی آن سر می خورد.آن قدر برف بازی کرد تا
دست ها ودماغش از سرما مثل لبو شد.
به خانه رفت وخود را زیر کرسی انداخت تاگرم شود.مادرش در حال درست کردن آش اوماج
بود،به علی گفت:باز هم که دستکش نپوشیده رفتی بیرون برف بازی.
_مامان ناهار حاضر نشده خیلی گرسنه هستم؟
مادر در کاسه ای کوچک آش برای علی آورد وگفت:فعلا اوماجش را نریخته ام ببین پخته یا نه؟
علی آش را داغ داغ هورت کشید واقعا بعد از آن همه سر سره بازی این آش داغ چسبید.
بعد از ظهر خبر آوردن که یکی از اقوام دورشان به اسم علی اصغرمحمدی که با عمو اکبرش در
جبهه بودند شهید شده وجنازه اش را برای خاکسپاری به روستا می آورند.علی خیلی ناراحت شدچون
حمید بهترین دوست صمیمی او پسر همین اصغر آقا بود.علی شال وکلاه کرد تا به خانه ی حمید اینا
برود اما مادر اجازه نداد وگفت: بهتر است حالا آنجا نروی .
صبح روز شنبه داداش به رزن رفت تا به دبیرستانش برود .علی وخواهرش هم بعد از صبحانه به
مدرسه ابتدایی رفتند.مریم کلاس پنجم بود وعلی هم کلاس اولی بود.ساختمان مدرسه خیلی کهنه وقدیمی
شده بود .دیوارها با کاهگل درست شده بودوکف آن هم سیمانی وسقفش هم تیر پوش بود.ازداخل
کلاسها هم برای آنکه سقف چکه نکند مشما زده بودند ،اما مشما هم پوسیده بود وچکه می کرد.
علی به کلاس رفت همه آمده بودند جز حمید.علی انگار که چیزی را گم کرده باشد اصلا حواسش
سر کلاس نبود.آقای کریمی معلم شان مرد مهربان وسختگیری بود.آن ساعت املا داشتند اماعلی همه
حواسش پیش حمید بود واز املا چیزی نمی شنید .آخرسر هم 10گرفت.
زنگ دوم حمید با پیراهن سیاه ورنگ پریده وارد کلاس شد.علی اولین نفری بود که رفت جلو و
حمیدرا بغل کرد.توی آن سالها شهدای زیادی به روستا آورده بودند ولی این شهید پدر بهترین
دوستش بود وعلی نمی دانست که چطور به دوستش تسلا بدهد.وقتی حال حمید جا آمد گفت که پنجشنبه
جنازه پدرش را برای تشیع وخاکسپاری به روستا می آورند.
زنگ آخر که خورد علی دست حمید را گرفت وبه طرف خانه ی خودشان برد.آنها باهم به مغازه
پدر علی رفتند. پدر پشت دخل نشسته بود وبا چرتکه اش مشغول حساب وکتاب بودووقتی بچه ها را
بلند شد وحمید را بوسید وشهادت پدرش را تسلیت گفت وسوال هایی پرسید.بعد گفت :بچه ها هرچی
دوست دارین بردارین وبخورین.پدر علی خیلی مهربان بود وهمیشه به بچه ها ی فامیل خوراکی
می دادحمید بعد از خوردن کیکش با علی خداحافظی کرد ورفت. علی در خانه گفت که روز پنجشنبه
تشیع جنازه اصغر آقا است.پدرش گفت که خیلی تلاش کرده تا از عمو اکبر هم خبری بگیرد اما موفق
نشده است همه نگران عمو شدند.
روز چهار شنبه آقای مدیر گفت که به احترام شهید پنجشنبه تعطیل است و برای تشیع جنازه همگی
باهم می روند.

روز پنج شنبه روستا غلغله بود.همه سیاه پوش در میدان روستا کنار مسجد ایستاده بودند تا
آمبولانس برسد.آقای مدیر بچه هارا صف بسته بود وباهم سرودی را که همیشه موقع تشیع جنازه ها
می خواندند راتمرین می کردند .بلا خره آمبولانس رسید وهمراه آندو ماشین دیگر هم از طرف سپاه
برای تشیع جنازه آمده بود.

بعد از اجرای سرودبچه های مدرسه ،جنازه شهید بر دست های مردم قرار گرفت وبرای دیدار آخر
وخداحافظی به طرف خانه ی پدری شهیدرفتند.کوچه تنگ وتاریک بود وگنجایش آن همه مردم را
نداشت.

حمید کنارخواهر کوچکش ومادر ،پدر ومادر بزرگ وعمو ها دور تابوت شهید جمع شده بودند.
علی کوچک بودونتوانست خود را پیش دوستش برساند ولی آنها که جنازه شهید را دیده بودند
می گفتند: انگار همین الان به خواب عمیق رفته،جنازه سالم بود، می گفتند که خمپاره روی سنگر
افتاده وسنگر روی شهید ریخته وباعث شهادتش شده است.

بار دیگر تابوت روی دست ها بلند شد وبه طرف بالای روستا که امامزاده پنج تن در آنجا قرار
گرفته بود حرکت داده شد.هوا با وجود زمستان بودن گرم بود با این حال همه جا پر از برف بود وراه
امامزاده هم خیلی سر بالایی وناهموار بود اما با این همه مردم به عشق انقلاب وشهدا خود را به
امامزاده رساندند.
جنازه ی شهید در کنار دیگر همسنگرانش کنار امامزاده به خاک سپرده شد.مردم دوباره گلی رادر
خاک جا گذاشته وبه مسجد باز گشتند .
مردم روستا از زن گرفته تامرد از خرید تانک ونیسان وفرستاندن به جبهه وبافتن لباس های زمستانی
وپختن نان توسط زنها به جبهه ها کمک می کردند.وقتی وضعیت قرمز می شد مردم به زاغه هایی که برای
گوسفند هایشان کنده بودند پناه می بردند.خانه ی علی وخانواده اش که زاغه نداشت به خاموش کردن
برق وبستن پنجره وپرده اکتفا می شد.

چند ماه گذشت .دریکی از روزهای بهاری علی وحمید در کوچه بازی می کردند.وقتی صدای
هواپیما به گوش رسید علی وحمید با خوشحالی دنبال هواپیما می گشتند. هواپیما ی کوچکی رادرآسمان
دیدند وبه هم نشان دادند،درهمان لحظه یک هواپیمای بزرگ به هواپیمای کوچک نزدیک شد وچون
فاصله زیاد بود بچه ها متوجه نشدن که چه اتفاقی می افتد.علی روبه حمید کرد وگفت:
_آنجا را نگاه کن!
_وای چه هواپیماهای قشنگی هستن.
_حمید به نظر من آن هواپیما ی بزرگ مامان هواپیمای کوچک هست که باهم دارن می رن به جنگ
دشمن.
_وای راست می گیا!راستی علی به نظر ت ما با این دو تا تیر کمون می تونیم هواپیمای دشمن را
بزنیم؟
_حتما می تونیم.اصلا بیا بریم پیش داداشم تا برامون دوتا تیر کمون بزرگتر ومحکم بسازه .

محمد در حیاط مشغول ور رفتن با تراکتو بود ،علی ماجرا را برای داداشش تعریف کرد.محمد هر
کاری کرد تا آنها را منصرف کند نشد.آنها انقدر از آن فکر بکرشان خوشحال بودند که چیز دیگه ای را
نمی شنیدند. بلا خره محمد دوتا تیر کمان محکم وبزرگ درست کرد وعلی وحمید هم با خوشحالی به
کوچه رفتند تا تیر کمان هایشان را امتحان کنند.

از آن به بعد هروقت وضعیت قرمز می شد علی وحمید به جای فرار وقایم شدن با تیرکمان هایشان
سنگ های بزرگی را به طرف هواپیمای دشمن پرتاب می کردند تاشاید روزی بتوانندهواپیمایی راشکار
کنند وآنها هم شکارچی هواپیما شوند.




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

روح انگیز ثبوتی (29/9/1395),حسین شعیبی (29/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/9/1395),مریم مقدسی (1/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.