داستان های آصف

آصف پسری 14 ساله است و در خانواده ای زندگی می کند که پدرش جلیل در ارتش بعثی ها فرمانده است.
آصف پسری مذهبی و پدرش اسرائیلی است.
پدرش همیشه آصف را کتک می زند چون جلیل نمی خواست موقعیت شغلی اش
به خطربیوفتد روزی از روزهاجلیل به خانه می آید ولی آصف متوجه نمیشود او به اتاق آصف می رود و او را درحال عبادت می بیند جلیل از دیدن این صحنه به خشم می آید آصف ترسیده بود ولی دیگه کار از کار گذشته بود پدرش در اتاق را می بندد و پس از مدتی از اتاق بیرون می آید چهره آصف خونین شده بود و همان جا از شدت کتک های پدرش بی هوش شده بود.



این داستان ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سانازرضایی (14/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),مریم مقدسی (14/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 18:53

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام نثر روان و شیوایی دارید
من داستانی نوشتم به نام رویا خوشحال میشم وقتی به سایت امد نظر دهید .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 12:12

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود آقای عظیمیان
داستان تان را خواندم ، بی رحمانه هست قصاوت در مورد داستانی که هنوز تمام نشده ،به نطر داستان مهیجی میرسد .
به هرحال منتطر ادامه هستم
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.